دیشب حوالی ساعت 9 یکی از دوستای مامانم زنگ زد بهم
گفت عاطفه( یکی از دوستام که تهران زندگی میکنه که میشه دختر خواهر اون🤦♀😂)
اومده اینجا
هستید بیام یه سر
منم روز افتضاحی داشتم ولی گفتم بیاید قدمتون سر چشم
پا شدم خونه رو جمع کردم
وسایل پذیرایی آماده کردم
چای گذاشتم
لباسامو عوض کردم
خلاصه اومدن و روبوسی و پذیرایی و اینا
بعدش به عاطفه گفتم بمون شب و پیشم
بعد مدت ها اومدی
رفتیم بیرون یه دوری زدیم با ماشین یهو همزمان گفتیم گشنمه😂
وقتی برگشتیم گفت حنا یه ماکارونی مون نشه؟!
پاشدم غذا درست کردن ساعت 12 شب
خلاصه تا ساعت ۴ بیدار بودیم
بعدش گرفتیم خوابیدیم تاااااا یه بار 10 خوابمو پروند بیشعور
دوباره با بدبختی خوابیدم تا 13
من از خواب بیدار که میشم
اگه تا چشام گرمه دوباره نخوابم خوابم میپره
چجوری؟
یعنی یکی باهام حرف بزنه
یا روم کرم بریزه
یا یه پیامی چیزی برام بیاد
برای ساعت 16 ما جایی مولودی دعوت بودیم
ولی من اصلا دلم نمیخواست برم
عاطفه به زور راضیم کرد
از خواب که بیدار شدیم
موهای عاطفه رو شونه کردم
یکم با مامانم حرف زدم
رفتم سراغ لباس انتخاب کردن🦦
یعنی میتونم بگم کل لباسای کمد و پوشیدم
بعد آخر ساده ترین لباسمو پوشیدم
بده اینو بگم ولی فقط از ترس قضاوت و نگاه
آدما
متنفرم از اینکه غریبه ها نگام کنن
منظورم از نگاه و میفهمی؟
اخرم همه رفتن سوار ماشین شدن
من یه لنگه پا داشتم روسری سرم میکردم
ولی خیلیییی زود رسیدیم
جز اولین مهمونا بودیم
حالا مولودی که هیچی
من فقط پیش آدمای خاصی شلوغ و شیطونم
اونجا خیلی آروم بودم وسط جمع یهو عاطفه داد زد
"چرا یهوووو سایلنت شدیییییی
تا الااااان داشتییییی منم میخوردی"
یهو اکثر اون جمع:
-نه بابا کلا ارومه بچه
-من صداشو نشنیدم
-چهرشم مظلومه
بعد اونجا با عاطفه قرار بود بریم خرید و بیرون ساندویچ ژامبون♥️ بخوریم
سر سفره افطار آروم زدم به پاش گفتم کم بخور
چرا چون کم مونده بود نصف سفره رو یه تنه بخوره
بچه ها:)))))))))
رسوام کرد:)))))))
بلند گفت" حنااااا چیکااار به من داری"
من:🙂🙂🙂🙂🙂🙂