گاهی دلم برای تموم آدمایی که بارها قلبشون شکسته و بعد با همون تیکه های شکسته به عشق ورزیدن ادامه دادن
میسوزه قبل از همه خودم.
نادیده گرفتن آسیبی که بهت وارد شده و تو باید براش زمان و پول و انرژی بذاری تا ترمیمش کنی در حالی که طرف مقابل نه پشیمونه و نه تلاشی برای جبران میکنه
مقدس نیست...
واقعا مقدس نیست!
یه جوری شروع کن این ماه جدیدتو که بعدا بگی وای از اردیبهشت شروع کرده بودمااا
درسته امروز هیچکاری نکردم
ولی همین که جون یه مارمولک کوچولو که قلبش از ترس خیلییی تند تند میزد و نجات دادم
مفیده ، نیست؟!
برای اولین بار دارم یکم از محوطه محل زندگیم دور میشم تنهایی
و تو تاکسی جلو نشستم
خوشحالی زیاد:)
اون لحظه ای که با خستگی از در میای و رو مبل پخش میشی
اون لحظه ای چای میریزی برای خودت
برای خودت غذا گرم میکنی
اون لحظه ای که بعد حموم چند ثانیه میری زیر اب سرد
اون لحظه ای بعد تموم شدن کارات
شیرکاکائو داغ میخوری
اینا قشنگی های زندگیه به نظرم
لحظه های شیرینی ان نه؟
"زیر نور ماه"
برای زیر نور ماه
استایلش پسندمه
غذا ام دوست دارم امتحانش کنم
خسته ام
کتری روی گاز و حوصله ام هر دو دارن سر میرن دلم نمیخواد حتی از جام تکون بخورم ولی کارهای زیادی برای انجام دادن دارم
به چای فکر میکنم و تنِ خسته ام رو به سمت آشپرخونه میبرم و کتری رو میارم
به این فکر میکنم که الان حوصله ی هیچ چیزی توی دنیارو ندارم
آهنگ بیکلامم رو پخش میکنم و شروع میکنم به کتاب خوندن
کتابخانه نیمه شب رو میخونم،
استرس درس های نخونده بهم هجوم میاره
میزنمش کنار و سعی میکنم به نورا و زندگیش فکر کنم.
به اینکه حالم شبیه به داستانشه!
یه ادم تنها که توی تاریک و ترسناک ترین روزای زندگیش گیر افتاده.
الان دلم یه بغل می خواست
کسی که لیوان خالی چای و کتاب رو از دستم بگیره و به جاش منو محکم بین بازوهاش نگه داره و بهم نشون بده توی این شبِ عجیب، چیزهایی گرم تر از چای و کتاب هم برای من وجود داره.