تورو خدا منو ناراحت و عصبی نکنید دستو پاهام یخ میکنه و تا اخر شب همینجوری ناراحت میمونم
به زور تلاش میکنم خوشحال باشم؛
با یه حرف یا کار نکنید اینکارو باهام:)
"زیر نور ماه"
دو دقیقه قبل از نوشابه ریختن رو میز
من:تارا طوری رفتار کن که انگار اتفاقی نیافتده
اخرسرش تارا میگه :بریم تشکر کنیم
من :فک نکنن شبیه این ندید پدیداییم مسخرمون کنن
بعد دیدیم طرف پشت سرمونه حرفامونو شنیده عین لال ها تشکر کردیم
"زیر نور ماه"
خیلی دلش میخواست بره بیرون ولی ... پس دست خودشو گرفت برای خودش یه قهوه درست کرد اومد نشست رو پله ح
روی نیمکت پارک نشسته بود
باد ملایمی میان موهای خرمایی رنگش میپیچید
اهنگ مورد علاقه اش را پلی کرد
شیر کاکائوی عزیزش را از کیف مشکی رنگ کوچیکش بیرون اورد
همانطور که سرمای شیرکاکائو دستان همیشه سردش را سردتر میکرد
ناگهان او را کنار خود دید
شاید رویا بود شاید هم خواب
هر چه که بود برای دختر بسیار شیرین بود
همه چی رنگ واقعیت میداد و اما دختر تاب ماندن را نداشت شاید میدانست که او فقط تصویری تلخ است که مغزش برای رفع دلتنگی ساخته
اشک گوشه چشمش را پاک کرد اهنگ را عوض کرد
حتی دیگر ان شیر کاکائو را هم نمیخواست پس او را به پسر بچه کوچکی که داشت با شادی سرسره بازی میکرد بخشید و
پارک را ترک کرد
"زیر نور ماه"
روی نیمکت پارک نشسته بود باد ملایمی میان موهای خرمایی رنگش میپیچید اهنگ مورد علاقه اش را پلی کرد
برای لحظه آخر
برگشت و باز نیمکت را نگاه کرد
او هنوز هم آنجا نشسته بود...
من شنبه تا چهارشنبه:
وای آخر هفته باید کلی درس بخونم
من اخر هفته:
گذروندن کل وقتم جلوی اینه
کاش الان همینجوری که سرمو از تخت اویزون کردم پایین افکار منفی مغزم ازش بریزن بیرون
"زیر نور ماه"
"نشد بهت بگم بمون من میرم نشد بهت بگم بری میمیرم نشد بهت بگم خیلی چیزارو مجبورم بگم به این گیتارو د
"منی که طاقت اشکاتو نداشتم
باورش سخته باهات نباشم
آخرش رفتی من تنهاتر شبا سرد
نزاشتم برات کم حواس پرت
نگو یادت نیست
چون من یادم میمونه
اگه عاشق شی
میشه ادم دیوونه "
-خاطرات بد-
"ارتا و پارسا"