"زیر نور ماه"
روی نیمکت پارک نشسته بود باد ملایمی میان موهای خرمایی رنگش میپیچید اهنگ مورد علاقه اش را پلی کرد
برای لحظه آخر
برگشت و باز نیمکت را نگاه کرد
او هنوز هم آنجا نشسته بود...
من شنبه تا چهارشنبه:
وای آخر هفته باید کلی درس بخونم
من اخر هفته:
گذروندن کل وقتم جلوی اینه
کاش الان همینجوری که سرمو از تخت اویزون کردم پایین افکار منفی مغزم ازش بریزن بیرون
"زیر نور ماه"
"نشد بهت بگم بمون من میرم نشد بهت بگم بری میمیرم نشد بهت بگم خیلی چیزارو مجبورم بگم به این گیتارو د
"منی که طاقت اشکاتو نداشتم
باورش سخته باهات نباشم
آخرش رفتی من تنهاتر شبا سرد
نزاشتم برات کم حواس پرت
نگو یادت نیست
چون من یادم میمونه
اگه عاشق شی
میشه ادم دیوونه "
-خاطرات بد-
"ارتا و پارسا"
کتاباش جلوش بود
تنها کاری که نمیکرد درس خوندن بود
فشار و از همه طرف حس میکرد
همیشه تو اینجور موقعیت ها کتاباشو میبست و میرفت مینشست گوشه اتاقش
دستاشو حلقه میکرد دور زانواش و با بی صدا ترین حالت ممکن اشکاش از چشماش میریخت
اینبار فرق داشت
قول داده بود نمیتونست درس نخونه
پس تو مغزش داشت با خودش دعوا میکرد که
اولین قطره اشکش ریخت رو برگه های نوی کتابش...
اینجا چندوقته خیلی بهم ریخته و غمگینه
قبول دارم
چون خودم خیلی رو به راه نیستم؛
هرکی دوسش نداره
میتونه لفت بده
اجباری به موندن نیست
اینکه به عنوان یه دختر ۱۸ ساله بالغ
هنوز بلد نیستم موهامو مثل ادم ببافم یا بهشون مدل خاصی بدم
غم انگیزه