eitaa logo
‌"زیر نور ماه"
91 دنبال‌کننده
131 عکس
7 ویدیو
0 فایل
احتمالا محلی برای حرف های دختری رنگین کمانی که گاهی از روزمرگی های رنگی رنگیش تعریف میکنه گاهی ام روزاش بی رنگ و سیاه و سفید میشن بلخره زندگی همینه...
مشاهده در ایتا
دانلود
اولش که وارد شدم خیلی جو سنگین بود همینجوری خانومانه هی می‌گفتیم چه خبر و ملیح می‌خندیدیم. بعد از اینکه نهار خوردیم( خیلییی خوشمزه بود) یخمون وا شد و شدیم همون دوتا اسکول همیشگی
آخرشم که داشتم میرفتم با عجله داشتم چیزایی که مامانش آورده بود تو اتاق و جمع میکردم ببرم آشپزخونه داشت ازم فیلم میگرفت محتوای فیلم: -مبینا: ایشالاا سال دیگه شوهر +تارا: فیلم بگیر دارم کار میکنم درحال جمع کردن بشقاب ها* -برو باباااا همین الان برداشت +من اورده حمالی از اول که اومدم دارم کار میکنم -میشوریااااا + باهام اینجا مثل سیندرلا رفتار میکنی تهش یهو مبینا میگه: هم اکنون کفتار😂😂
عروس هلندی دارن اسمش"چیکو"عه عین آدم بزرگ ها رفتار میکرد انقدر شیطون و کیوت بود میومد از دستام بالا گردنبند و میگرفت باهاش بازی میکرد - شانس اوردی پیرسینگتو ندیده + مگه چیکار میکنه - هیچی بابا میکنتش فقط
کلی با مبینا عکس گرفتیم و کلی خندیدیم و واقعا روز خوبی بود و خوشگذشت خیلی✨👭
اینم از ۱۴۰۲/۸/۱۸ خونه مبینا اینا
بعد ِخونه مبینا اینا ما شب تولد دعوت بودیم تولد عروس یکی از دوستای خیلیی نزدیک مامانم و مجبور بودم بر خلاف خواسته قلبیم حتما برم. تولد ساعت ۶و نیم شروع می‌شد و ساعت ۶ مامانم کجا بود؟ درسته بهشت زهرا 😩
تو پرانتز بگم مامانم تو بهشت زهرا میز خدمت داره پنجشنبه‌ها چون مشاوره ،به مردم مشاوره رایگان میده و دوستش هم که وکیل مشاوره حقوقی رایگان میده
‌"زیر نور ماه"
بعد ِخونه مبینا اینا ما شب تولد دعوت بودیم تولد عروس یکی از دوستای خیلیی نزدیک مامانم و مجبور بودم
ما خیلی دیر رسیدیم!سر شام رسیدیم قشنگ🤦‍♀ تولد کافه ای بود که خالم توش کار میکرد و اول پریدم تو آشپزخونه خالمو محکم بغل کردم و بعد خانومانه نشستم سر میز کنار یکی از دوستام
یکی از بچه ها( که دیشب اولین بار بود باهاش اونقدر صمیمی حرف میزدم) حالش بد بود بلند شديم بریم دور بزنیم زدیم از کافه بیرون و نگو این بهونه بود و می‌خواستیم برای تولد یکی دیگه کادو بخریم 😂 انقدر تو خیابون خندیدیم همون دختره میگفت: تارا دیگه با ما نمیاد بیرون. بخدا من همیشه انقدر بی ادب نیستما منم فقط می خندیدم‌ خیلی باهاش داشی شدم و کلی باهاش حرف زدم
۳ تایی کادو رو خریدیم و برگشتیم کافه دیدیم همه رفتن! با خالم خدافظی کردم و زنگ زدیم دیدیم همه رفتم خونه یکی از دوستای مامانم پیاده رفتیم و از خنده پهن زمین بودیم