بعد ِخونه مبینا اینا ما شب تولد دعوت بودیم
تولد عروس یکی از دوستای خیلیی نزدیک مامانم
و مجبور بودم بر خلاف خواسته قلبیم حتما برم.
تولد ساعت ۶و نیم شروع میشد و ساعت ۶ مامانم کجا بود؟ درسته بهشت زهرا 😩
تو پرانتز بگم مامانم تو بهشت زهرا میز خدمت داره پنجشنبهها چون مشاوره ،به مردم مشاوره رایگان میده و دوستش هم که وکیل
مشاوره حقوقی رایگان میده
"زیر نور ماه"
بعد ِخونه مبینا اینا ما شب تولد دعوت بودیم تولد عروس یکی از دوستای خیلیی نزدیک مامانم و مجبور بودم
ما خیلی دیر رسیدیم!سر شام رسیدیم قشنگ🤦♀
تولد کافه ای بود که خالم توش کار میکرد و اول پریدم تو آشپزخونه خالمو محکم بغل کردم
و بعد خانومانه نشستم سر میز کنار یکی از دوستام
یکی از بچه ها( که دیشب اولین بار بود باهاش اونقدر صمیمی حرف میزدم)
حالش بد بود بلند شديم بریم دور بزنیم
زدیم از کافه بیرون و نگو این بهونه بود و میخواستیم برای تولد یکی دیگه کادو بخریم 😂
انقدر تو خیابون خندیدیم
همون دختره میگفت: تارا دیگه با ما نمیاد بیرون. بخدا من همیشه انقدر بی ادب نیستما
منم فقط می خندیدم
خیلی باهاش داشی شدم و کلی باهاش حرف زدم
۳ تایی کادو رو خریدیم و برگشتیم کافه دیدیم همه رفتن!
با خالم خدافظی کردم و زنگ زدیم دیدیم همه رفتم خونه یکی از دوستای مامانم
پیاده رفتیم و از خنده پهن زمین بودیم
اونجام مثل دورهمی شبانه بود و شوهراشون استخر بودن و قرار بود برای شوهر یکیشون تولد بگیرن
خلاصه که کلی حرف زدیم و خندیدیم و تولدم گرفتیم و خیلیی خوشحال شد
بعدم حدودای ۱۱ شب من بلخره رسیدم خونه