"زیر نور ماه"
بعد ِخونه مبینا اینا ما شب تولد دعوت بودیم تولد عروس یکی از دوستای خیلیی نزدیک مامانم و مجبور بودم
ما خیلی دیر رسیدیم!سر شام رسیدیم قشنگ🤦♀
تولد کافه ای بود که خالم توش کار میکرد و اول پریدم تو آشپزخونه خالمو محکم بغل کردم
و بعد خانومانه نشستم سر میز کنار یکی از دوستام
یکی از بچه ها( که دیشب اولین بار بود باهاش اونقدر صمیمی حرف میزدم)
حالش بد بود بلند شديم بریم دور بزنیم
زدیم از کافه بیرون و نگو این بهونه بود و میخواستیم برای تولد یکی دیگه کادو بخریم 😂
انقدر تو خیابون خندیدیم
همون دختره میگفت: تارا دیگه با ما نمیاد بیرون. بخدا من همیشه انقدر بی ادب نیستما
منم فقط می خندیدم
خیلی باهاش داشی شدم و کلی باهاش حرف زدم
۳ تایی کادو رو خریدیم و برگشتیم کافه دیدیم همه رفتن!
با خالم خدافظی کردم و زنگ زدیم دیدیم همه رفتم خونه یکی از دوستای مامانم
پیاده رفتیم و از خنده پهن زمین بودیم
اونجام مثل دورهمی شبانه بود و شوهراشون استخر بودن و قرار بود برای شوهر یکیشون تولد بگیرن
خلاصه که کلی حرف زدیم و خندیدیم و تولدم گرفتیم و خیلیی خوشحال شد
بعدم حدودای ۱۱ شب من بلخره رسیدم خونه
از احوالت بگو
-
بزار سعی کنم توصیفش کنم
انگار لب یه بلندی وایسادم و راجب پریدن و تموم کردن یا موندن و ادامه دادن گیر کردم
انگار یه عزیزی و از دست دادم و دلم میخواد بمونم کنار قبرش و فقط باهاش حرف بزنم ولی مجبورم اونجارو ترک کنم و خودمو قوی نشون بدم
انگار تو یه مسابقه بدجوری زخمی شدم و ولی مجبورم بلند شم و باز کتک بخورم
انگار نمیخوام ادامه بدم ولی دستامو گرفتن و روی زمین کشیده میشم...
کاش یه اپی وجود داشت
که حرفاتو میرسوند به کسی که میخوای
بدون اینکه چیزی بنویسی
از تو قلبت مینوشت و میفرستاد و اونم بدون اینکه بخونه همشونو میفهمید
از ساعت ۸ نشستم
جزوه ادبیات جلومه ولی نمیخونم
هیچ معلوم هست دارم چه غلطی میکنم؟!