همه چیز را فراموش میکنم. پیش میروم؛ هزارباره. میدوم، آنقدر که باد لای فکرهای درهمتنیدهام برود و آزادشان کند. چشمهایم را میبندم و دستهایم را میگشایم که پرواز کنم و ناگاه، زمین خوردنم به یادم میآورد که بند کفشهایم را نبستهام.
چه حیف که از پرواز محروم میشوم؛ اینبار هم مثل همهی روزهای پاییزیِ گذشته. دستهایم کوتاهتر از آنند که بند کفشهایم را ببندند؛ همانطور که ناتوانند از گشودن بندهای گرهخوردهی خیالم.
هر غروب مینشینم گوشهی حیاط، پرستوها را میبینم که پرواز میکنند و خورشید را، که بی من میرود تا فردا، و ماه را، که میآید بیآنکه رحمی به دلتنگیام بکند. چشمهایم را به بال پرستوها میدوزم و در خیال، برای روز موعود، پریدن را تمرین میکنم. میآموزم کدام اشتباه پرستوها را تکرار نکنم تا زودتر به آسمان برسم.
صاحب پرستوهای عالَم!
بند از بالهایم بگشا؛
میخواهم پرواز کنم به سوی تو...
#قلماندرخیال
مراسلات
آقای بابالمراد؛ لطفاً من را برگردانید به همان روزهای بهاری عمر. به روزی که من بودم و حرم زخمی ولی خ
سپردهام به شما حاجت دل خود را
مطیع امر شماییم یا ابالمهدی...
برای کسانی دعا کنید که فکرش را هم نمیکنند؛
آنوقت از جایی دعایتان میکنند که فکرش را نمیکنید.
همین دعاهاست که به جانمان میرسد..
اولبار است میان دنیا و اهلش تفاوت میبینم. شاید هم اولبار است که به آن التفات داشتهام. دنیا با همهی کاستیاش، در پی دویدن به دنبال ظهور است! احوالش غریب است و جان به گلوگاهش رسیده. ظرفش از خون و جنون پر شده و از غم لبریز است.
اما امان.. امان از اهل دنیا که گویی هرچه مهلتشان میدهند، بیشتر در غفلت و بیخبری، جهل و بیرگی و هیاهوی مرگ خویش فرو میروند.
آی اهل دنیا! شما را چه میشود که چنین شایستهی عذاب اقوام پیشین میشوید؟ ای مردمان مُردهی بیدرد..
مراسلات
*/من را ببخش رفیق!
<>
روز امتحان تجوید ترم دو. مثل همیشه که از چیزی دست گرفتن فراریام، گوشی موبایل و کیف و کتاب و همهچیز را در ماشین گذاشتم و با دوتا خودکار آبی و یک قرآن جیبی وارد دانشگاه شدم! استاد گفته بود برای آزمون هرکس باید قرآن شخصی همراهش داشته باشد. آزمون را دادم و مثل همیشه جزو اولین نفرات از سالن امتحان خارج شدم. هرچقدر منتظر ماندم کسی دنبالم نیامد. با گوشی یکی از بچهها تماس گرفتم و فهمیدم حالاحالاها باید منتظر بمانم؛ شاید یک ساعت! هیچچیز برای منِ کمحوصله بدتر از این نبود. من کمحوصلهای که حالا موبایل، کتاب، پول برای رفتن به خانه و هیچ چیز دیگری نداشت به جز یک قرآن!
همه رفتند و دانشگاه خالی شد. من، کلافه ساختمان را دور میزدم تا زمان بگذرد. چندبار نشستم قرآن را وا کنم و بخوانم، یا لااقل قراری که با خودم گذاشته بودم برای حفظ سورهها را انجام بدهم. اما انگار نمیتوانستم! خجالت کشیدم. انگار قرآن با من تنها شده بود تا خودم را بیشتر بشناسم. که من هم مثل خیلیهای دیگر که ملامتشان میکنم، با موبایل و کتابهای دیگر سرگرمترم تا کلام خدا! تا کتاب هدایت!
آن روز گذشت و من بارها به آن روز و آن اتفاق که یقینا اتفاقی نبود فکر کردم. سعی کردم هرروز یک صفحهای بخوانم. تفسیرش را بخوانم. دوستم باشد و با او حرف بزنم.
امروز، جلسهی سوم تفسیر موضوعی قرآن، کلام استاد رفت به همانجا که فکر من:
«با قرآن رفیق باشید! چطور برای خواهرتان، دوستتان اتفاقاتی که برایتان افتاده را تعریف میکنید؟ برای قرآن تعریف کنید! قرآن روز قیامت آنچنان زیبا ظاهر میشود که انبیا جا میخورند! زیباترین چهرهها روز قیامت، آنهایی هستند که انس بیشتری با قرآن داشتهاند. قرآن روز قیامت دوستانش را شفاعت میکند. رفیقش را میآورد تا خدا به او از فضلش ببخشد؛ میفرماید کافیست؟ قرآن میگوید نه! من بیشتر انتظار دارم. با قرآن رفیق باشید. انس با قرآن فقط خواندن نیست! آداب دارد، زندگی باید قرآنی بشود...»
#ذکریات