مراسلات
*/من را ببخش رفیق!
<>
روز امتحان تجوید ترم دو. مثل همیشه که از چیزی دست گرفتن فراریام، گوشی موبایل و کیف و کتاب و همهچیز را در ماشین گذاشتم و با دوتا خودکار آبی و یک قرآن جیبی وارد دانشگاه شدم! استاد گفته بود برای آزمون هرکس باید قرآن شخصی همراهش داشته باشد. آزمون را دادم و مثل همیشه جزو اولین نفرات از سالن امتحان خارج شدم. هرچقدر منتظر ماندم کسی دنبالم نیامد. با گوشی یکی از بچهها تماس گرفتم و فهمیدم حالاحالاها باید منتظر بمانم؛ شاید یک ساعت! هیچچیز برای منِ کمحوصله بدتر از این نبود. من کمحوصلهای که حالا موبایل، کتاب، پول برای رفتن به خانه و هیچ چیز دیگری نداشت به جز یک قرآن!
همه رفتند و دانشگاه خالی شد. من، کلافه ساختمان را دور میزدم تا زمان بگذرد. چندبار نشستم قرآن را وا کنم و بخوانم، یا لااقل قراری که با خودم گذاشته بودم برای حفظ سورهها را انجام بدهم. اما انگار نمیتوانستم! خجالت کشیدم. انگار قرآن با من تنها شده بود تا خودم را بیشتر بشناسم. که من هم مثل خیلیهای دیگر که ملامتشان میکنم، با موبایل و کتابهای دیگر سرگرمترم تا کلام خدا! تا کتاب هدایت!
آن روز گذشت و من بارها به آن روز و آن اتفاق که یقینا اتفاقی نبود فکر کردم. سعی کردم هرروز یک صفحهای بخوانم. تفسیرش را بخوانم. دوستم باشد و با او حرف بزنم.
امروز، جلسهی سوم تفسیر موضوعی قرآن، کلام استاد رفت به همانجا که فکر من:
«با قرآن رفیق باشید! چطور برای خواهرتان، دوستتان اتفاقاتی که برایتان افتاده را تعریف میکنید؟ برای قرآن تعریف کنید! قرآن روز قیامت آنچنان زیبا ظاهر میشود که انبیا جا میخورند! زیباترین چهرهها روز قیامت، آنهایی هستند که انس بیشتری با قرآن داشتهاند. قرآن روز قیامت دوستانش را شفاعت میکند. رفیقش را میآورد تا خدا به او از فضلش ببخشد؛ میفرماید کافیست؟ قرآن میگوید نه! من بیشتر انتظار دارم. با قرآن رفیق باشید. انس با قرآن فقط خواندن نیست! آداب دارد، زندگی باید قرآنی بشود...»
#ذکریات
ما با ممتلکات تو چه کردیم پروردگارا؟ مگر دلمان از آن تو نبود؟ مگر مملکت وجودمان تحت حکومت تو نبود؟ چگونه آن را در بیابان، در چنگال درّندگان رها ساختیم؟
تو ما را، به سایهی لطف سقا، به آنجا که نوای نوحه میرسد، ما را ببخش..
«جان سقای حرم.. خدایا ببخش..»
*/ آرشیو
قاعة السيدة زینب الحوراء علیهاالسلام؛ مسیر نجف_کربلا \*
من را میگویی؟ دیگر نمیگریم؛ میخندم به نشانهها. کاش میتوانستم مثل خودت با یک حرکت، پته را روی آب بدهم! کاش جسارت خودت را داشتم و با تو همانطور رفتار میکردم که تو با آنها کردی. حالا چه میگویی؟ حالا که خودت هم از همان قماش هستی! نیستی؟
من مدتیست شما را قاب کردهام و یک گوشه پنهان. چه کنم؟ هیچوقت نمیتوانم ادای ناامیدها را دربیاورم، ادای بیصبرها را. به تصور دیگران از صبرم میخندم و به قاب شما قماشِ نشانه، لبخند سرد تحویل میدهم (اگر اعتراف نکنم به اخمها و شکوهها و بیمحلیها؛ که کردم!)
من را میگویی؟ دیگر رشتهی واژهها از دستم دررفته و نمیدانم بامعنی و بیمعنی، چه میبافم و چه کسی میفهمد جز خودم و خدا؟
بگذریم. من از تو فقط آسمان خواستم.. شما قماش نشانهها بمانید و حرفهایتان. شما بمانید و رفقایتان. اگر یک وقت نشانهها از آسمان به زمین رسیدند، میگویم همه اهل نشانه بشوند و ایمان بیاورند!
*/ انگار اول کتاب «اسم تو مصطفاست» نوشته تاریخ شهادت: ۱/آبان/۱۳۹۴
Monji - dar feraghe hazrat mahdiمداحی-محمد-رضا-آغاسی-با-همه-لحن-خوش-آوایی-ام.mp3
زمان:
حجم:
983.1K
*/عد لي حبيبي..
این چشمها گواهی میدهند که تو را فریاد زدم؛ به فریاد نمیرسی؟
شما را: «طوبیٰ لهم و حسن مآب»
و امّا ما...
«قصّه این است چه اندازه کبوتر باشی» یعنی هرچقدر پر پرواز گشودهتر، عرصهی پریدن مهیّا تر. حتی اگر وسط دل پایتخت، حتی اگر وسط قرن بیستویک، حتی اگر در اوج جوانی..
*/ بر مزارم بگذر بعد وفاتم ای دوست..