eitaa logo
چرک‌نویس
137 دنبال‌کننده
45 عکس
14 ویدیو
0 فایل
فهرست 📜 eitaa.com/mosavadeh/94 💬 گفت‌وگو: @mmnaderi
مشاهده در ایتا
دانلود
چرا به نگاه هنری و شاعرانه نیاز داریم؟ چرا به شعر، داستان و سینما نیاز داریم؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این نیاز داشتن که می‌خواهیم از آن حرف بزنیم مثل نیازمان به امثال پول نیست که خودشان مطلوبیتی ندارند و قرار است مصرف شوند تا چیز دیگری مهیا شود؛ این نیاز مصرفی نیست، وجودی است؛ یعنی جای چیز دیگری در ما خالی نیست که قرار است هنر آن را برایمان تأمین کند، نه، خود هنر در وجود ما جایش خالیست، خود هنر آبشخورِ حیات ماست و با وجود ما گره خورده، اما آن را گم کرده‌ایم، پس بسم‌الله! این میزِ گپ و این هم چایی، می‌خواهیم تجدید دیداری با هنر کنیم… ما هنر را بیشتر تفنّن می‌دانیم، چیزی دورافتاده از واقعیت، گویی تنها ابزاری برای تمدّد اعصابمان در این دنیای سختِ جدیِ واقعیاتی که برای خودمان ساخته‌ایم… انگار کن که دلقک! جایی در مناسبات جدّی زندگی ما ندارد، هیچ‌کس با یک دلقک مشورت نمی‌کند و راه نمی‌جوید، تنها وقتی از شدّت اصطکاک چرخ‌دنده‌های سخت و زمخت داستان مکانیکی و به ظاهر واقعی زندگی‌اش خسته شد، برای اینکه آب و هوایی عوض کند یک شب سراغ این دلقک می‌آید و حرکاتش را می‌بیند و به حرف‌هایش گوش می‌دهد -البته گوش که نمی‌دهد، تنها می‌شنود- تا تجدید روحیه‌ای کند که فردا بتواند محکم‌تر چرخ‌دنده‌های واقعیِ زندگی‌اش را بچرخاند و بتواند داستانِ بی‌داستانی روزهایش را تاب آورد. اما شاید این دلقک حکیم و فیلسوفی باشد یا پیامبری! که از بس حرف‌هایش را شوخی گرفته‌ایم و غیرواقعی دیده‌ایم، تنها به خنده افتاده‌ایم و نفهمیدیم حرف‌هایش واقعی‌ترین و حقیقی‌ترین حرف‌هاست… به یاد می‌آورم؛ سال‌ها نمی‌فهمیدم برای چه باید کسی تخیلات کسی در گوشه‌ای از عالم که نامش رمان باشد را بخواند! به جایش کتاب‌های استدلال و پژوهش‌های واقعی را می‌خواندم… همان‌طور که نمی‌فهمیدم برخی برای چه این قدر حول سینما بحث می‌کنند و فیلم می‌بینند و آن‌ها را عده‌ای بی‌کار و خوش‌خیال می‌دیدم، برای همین برای تفنّن هم، فقط می‌توانستم «مستند» ببینم! با شعر اما کمی همدل‌تر بودم و با داستان نیز… اما تا حدودی آن‌ها را نیز ناموجّه و نامعتبر می‌دیدم و بیشتر قالب برای انتقال محتوا… آری، همین است؛ ما شعر و داستان و فیلم را یا صرفاً تفنّنی و خیالی و چیزی زیبا و چشم‌گیر اما گسسته از واقعیت می‌دانیم یا در نهایتش آنها را قالبی برای انتقال محتوا و واقعیت می‌بینیم و اصالت را به همان محتوا می‌دهیم و هنر را تنها بزک‌کنندهٔ آن می‌بینیم. می‌دانید چرا؟ چون چشمانمان موجودبین شده و جز موجودات و امور محصّل و دارای تعیّن را نمی‌توانیم ببینیم. دیگر نمی‌توانیم کیفیت و حال و هوا و روحی که در چیزی جریان دارد و نمی‌توان آن را عیان و واضح نشان داد را ببینیم. چیزی که آن را فقط با همان شعر و داستان و فیلم می‌شود به نمایش گذاشت، نه با روایتی دقیق و جزء به جزء منطبق بر مفاهیم و واژگان. با این وضع تنها به موجودات اصالت می‌دهیم و از وجود جدا می‌افتیم. انگار کن که پازل هزار‌تکه‌ای که پر و پخش ریخته است و از هیچ چیز برای تو حکایتی ندارد، مگر اینکه کنار همدیگر به صورتی واحد دیده شوند تا داستان واحدی از بین این حکایت هزارتکه دیده شود. آدم‌هایی که می‌خواهند خیلی واقعی نگاه کنند، تنها هزار تکه از پازل زندگیشان را می‌بینند که احتمالاً هم فکر می‌کنند هر تکه چه قدر می‌ارزد و با چه برنامه و چه معاملاتی می‌توانند هزار تکه را بکنند دو هزار تکه. اما انسانِ با نگاه هنری می‌فهمد که با دوهزارتکه‌شدن پازل‌های زندگی‌اش چیزی عوض نمی‌شود بلکه می‌اندیشد تا تصویر واحدی که این هزارتکهٔ زندگی می‌خواهند روایت کنند و آن داستانی که همهٔ این‌ها درباره‌اش است را ببیند. ببیند که چه شود؟ هیچ! ببیند که فقط ببیند! انسانی هنری می‌گوید: «چه منظرهٔ زیبایی!» و انسان واقعی می‌گوید: «کدام منظره؟ من فقط هزارتکه پازل می‌بینم»… بدون نگاه هنری، شاعرانه و سینمایی، همه چیز را جدا از هم خواهیم دید و در هیچ چیز نمی‌توانیم چیزی دیگر را به نظاره بشینیم و داستان زندگیمان خطی مستمر و پیوسته و همگون نخواهد داشت و اینجاست که به روزمرگی می‌افتیم و هر روزمان منقطع از روزهای دیگر و بی‌داستان خواهد بود و هر روزی و هر کاری سازی برای خودش می‌زند. اینجا همه چیز شبیه هم و بالتبع بی‌معنا می‌شود و افسردگی و پژمردگی و ناامیدی سراغمان می‌آید. آنچه به اتفاقات زندگی معنا می‌دهد خطِ داستانی‌اش است! چه سفرها و امور لذت‌بخشی که با قرارگیری در یک داستان، تلخ‌تر از زهر می‌شوند و چه امور پرمعنایی که با بی‌داستانی پوچ و افسرده‌گون می‌شوند و چه مرارت‌ها و سختی‌هایی که با همین داستان‌پیداکردن لذت‌بخش و شیرین می‌گردند. همه چیز به داستان مربوط است! …
… می‌دانید؛ از این حال فرنگی‌ها خوشم می‌آید که برای داستان‌های بی‌دلیل و استدلال همدیگر جایگاه ویژه‌ای قائلند و این جملهٔ زیبا در زبانشان متداول است که: «Tell your story»! اما ما گاهی به جای آنکه کارهایی که کسی کرده را در داستانی ببینیم، آن را مجزا بررسی می‌کنیم و مدام دنبالیم که: «چرا این کار را کرد؟» و نمی‌گوییم: «این کار امتداددهندهٔ چه داستانی بود؟»… از دوستی شنیدم که شهید آوینی برای اینکه حقیقتِ دفاع مقدس را نشان دهد، چیزهایی را سانسور می‌کرد تا بتواند داستانش را شکل دهد؛ مثلاً مثلاً مثلاً رزمنده‌ای گویی در تعارف افتاده باشد، دارد با تکلف ادله‌ای می‌آورد که چرا به جنگ آمده و شهید آوینی این‌ها را حذف می‌کند، چراکه می‌خواهد بگوید خود این رزمنده هم نمی‌داند که این‌ها ادلهٔ آمدن او نیستند و او بی‌غرض آمده، عوضش آن تکه‌ای که بی‌تعارف و غیررسمی دارد راحت وجود و داستانِ خودش را روایت می‌کند را باقی می‌گذارد. ممکن است کسی در اینجا بخروشد که «این رسمِ امانت‌داری نسبت به واقعیت و نقل و حکایتِ تاریخ نیست! این‌ها سانسور است و فریب!»… باید گفت کسی که عین واقعیات را می‌خواهد بگوید، دارد دروغ می‌گوید و حقیقت امور را می‌پوشاند، بی‌آنکه بداند. او فکر می‌کند یک نگاه واقعی به امور داریم و یک نگاه خیالی و داستانی! او فکر می‌کند دوگانهٔ واقعیت/داستان داریم حال آنکه اگر هم دوگانه‌ای در میان باشد دوگانهٔ داستان/داستان است یعنی خود این نگاه واقعی یک داستانی است برای خودش؛ داستانِ بی‌داستانی… چنانچه علوم انسانی‌ای مثل روانشناسی و جامعه‌شناسی نیز می‌خواستند بی‌پیشفرض و داستان انسان را ببینند و حکایت کنند، اما نفهمیدند تنها وارد داستان جدیدی شدند؛ داستانِ بی‌داستانی. و وقتی حیات ما بسته به داستان باشد، چگونه این دو علم با بی‌داستان‌کردن انسان میخواهند حیات او را برگردانند؟ بگذریم… می‌دانید؛ در عالَمِ واقعیات و فکت‌ها حتی اگر هم از حقایق صحبت شود، تنها کالبدِ آن‌ها به میان خواهد آمد، اما چگونه می‌توان خود آن‌ها را در میانهٔ میدان حاضر کرد؟ فی‌المثل ما با هزار دلیل اثبات می‌کنیم که «خدا هست» اما آیا واقعاً حضورش را درمی‌یابیم و اثرگذار است؟ چگونه می‌توان حضور او را یافت و متذکّرش شد؟ با هنر؛ یک داستان، یک شعر، یک فیلم… ما فکر کردیم آدم‌ها خیلی منتظر ادله‌ای هستند تا مطابق آن ادله زندگی کنند؛ نه… آدم‌ها تشنهٔ داستانی دلربا هستند تا همه چیزشان را فدا کنند و خودشان را در آن داستان حاضر کنند، حتی اگر غیرمنطقی‌ترین و بی‌دلیل‌ترین کار عالم باشد. ما به جای اینکه داستانی که حجاب در آن معنا دارد را برای آدم‌ها تعریف کنیم، خواستیم استدلال بیاوریم که چرا حجاب خوب و درست است و دلیل کلیشه‌ای مصون‌ماندن نیز از دهانمان نمی‌افتد. حال آنکه انسان‌ها می‌گویند من حیاتم را از دست داده‌ام و دنبال آن در بی‌حجابی می‌گردم و تو مرا از نادرست و خطرناک‌بودن آن می‌ترسانی؟ من خودم دنبال آن خطرم بلکه معنایی بیابم… همان‌طور که برای انقلاب نیز سازه‌های عقیدتی و پشتوانه‌های استدلالی‌اش را به میان آورده‌ایم و داستانش را فراموش کرده‌ایم و توقع داریم انسان‌ها با فهم درست‌بودن انقلاب پای آن بایستند. اما کسی را می‌شناسم که داستان انقلاب را تجدید کرد و روایتش را زنده کرد؛ حاج‌قاسم! حاج‌قاسم دلیلی نیاورد… زندگی حاج‌قاسم، یک فیلم و یک داستان بود! آری ما می‌گوییم «خدا هست» اما هنر می‌آید و این جمله را از این یکنواختی و بی‌روحی درمی‌آورد و با فراز و فرودی که ایجاد می‌کند حقیقتِ این امر را عیان و حاضر می‌کند. گویی هنر حقایق را در برابر قلب حاضر می‌کند و به این ترتیب عزم و طلب و البته انسی با آن حقایق را محقق می‌کند. هنر قالب انتقال خشک محتوای حقیقت نیست، حاضر‌کنندهٔ خود حقیقت است! نیمه‌شب ۱/۵/۱۴۰۲
کسی را دیدم که صبح تا عصر پول در می‌آورد، تا شب برود پیتزا بخورد؛ دیگری را دیدم که بدون پول صبح تا شب پیتزا می‌خورد… ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ برادرم می‌پرسد آنجا که کار می‌کنی حقوقی هم می‌گیری؟ می‌گویم: اینجا و کاری که می‌کنم و چیزی که با هم می‌سازیم، مثل بچه‌ام است، کسی در ازای بچه‌داری‌اش حقوق که نمی‌گیرد هیچ، عوضش بیشتر پول‌هایش را هم خرج فرزندانش می‌کند و خودش را برایشان به مرارت و زحمت می‌اندازد. چرا این کار را می‌کند؟ چون حیاتش را در و با فرزندش می‌یابد، به طوری که اگر فوت شود گویی زندگی‌اش بی‌معنا می‌شود و به این راحتی کمرش صاف نمی‌شود. کسی از اینکه برای فرزندش به زحمت و رنج بیفتد، تعجب نمی‌کند و بعید و غریب نمی‌شمارد. چه شد که شغلمان و کارهایی که می‌کنیم دیگر فرزندمان نیستند؟ که دیگر نمی‌خواهیم وجودمان را خرجش کنیم؟ بلکه گویی در کارمان می‌خواهیم چیزها را بچاپیم و به یغما ببریم؟ چه شد که از مادرانگی و مهرورزی فاصله گرفتیم و به تاجرانگی و چاپیدنِ همدیگر پرداختیم؟ چه شد از این یگانگی که صبح تا شب در حیات و میل خودمان باشیم، زندگی‌مان دو تکه شد؛ صبح تا عصر کارکردن در زندان و عصر تا شب لذت‌بردن از درآمد آن در بیرون از زندان؟ اشخاص می‌توانند ازدواج نکنند و بچه‌دار نشوند و در نتیجه همهٔ پول‌هایشان برای خودشان بماند و بعد بروند کباب بخورند! اما با چی؟ تنهایی و افسردگی… و می‌توانند فرزنددار شوند و -حتی با همین حساب‌وکتاب ظاهری و دنیایی- نهایتاً نان و پنیری برایشان باقی بماند، اما عجب نان و پنیری! شیرین و لبریز از حیات… همین‌طور دربارهٔ کار، ما می‌توانیم برای پول کار کنیم، تا شاسی‌بلند سوار شویم و در رستوران‌ها کباب بخوریم اما با افسردگی… و می‌توانیم مشغول کاری پر حیات باشیم و بنشینیم در پارک روی یک زیلو و نان و پنیر بزنیم و کیف کنیم… می‌گویند: «خودت پول و رفاه نمی‌خواهی! بچه‌هایت چه گناهی کرده‌اند که باید به پای تو بسوزند؟! آن‌ها پوشک دارند و بعد باید مدرسه بروند و بعد هم عروسی‌شان و هزار خرج دیگر!» می‌گویم: بدبخت شما و بچه‌های شما! که فکر می‌کنید بچه‌هایتان از شما پول و رفاه و آسایش می‌خواهند! بچه‌هایتان خصوصاً این نسل معنایی در این بی‌معنایی و امیدی در این بی‌امیدی و روح و حیاتی در این افسردگی می‌خواهند! بچهٔ شما اگر شاسی‌بلند هم برایش بخرید اما افسرده باشد و شما او را در عالمی از معنا وارد نکرده باشید، خوشحال خواهد بود؟ مادرم می‌گوید: «بالاخره به یک پشتوانه برای زندگی‌ات نیاز داری! لااقل پول رهن خانه‌ات را که نیاز داری…» و واژهٔ «پشتوانه» در گوشم پژواک می‌شود… به آن فکر می‌کنم… پشتوانهٔ من چیست؟ پول؟ خدا به کنار، یعنی عزم و اراده و وجود خودم هم قابل ذکر نبود برای پشتوانه… بگذاریم در گوشهٔ ذهن که «پشتوانهٔ ما چیست؟» و بگذریم… به مادرم می‌گویم: فرض کن ده‌ها سال دیگر که تو آن بالا‌هایی و من با خانواده‌ام این پایین، دوست داری من را در کدام یک از این دو داستان ببینی؟ ۱. دنبال وجود خودم بودم، پولدار نیستم، دستم به آسمان بالاست، و خانواده‌ای گرم که به جای تکیه‌شان به پول به وجود همدیگر تکیه کرده‌اند… ۲. دنبال پول رفته‌ام، مایه‌دارم، احتیاجی به بالا آوردن دست‌هایم نمی‌بینم، افسرده‌ام، نه من وجود بچه‌ام را می‌بینم و نه او وجود مرا، من حوصلهٔ او را ندارم و او هم فقط پول مرا می‌خواهد… می‌دانید، ما می‌توانیم دیالوگِ «خدا رزق را کفالت کرده و می‌رساند!» را با افراد پیش بکشیم اما من فکر می‌کنم دیالوگ موفقی نیست! چراکه بحث می‌رود حول ادله‌اش و هزار شک و مناقشه در آن… اما اگر منظره‌ای و داستانی را تصویر کنیم که پر از حیات است انسان‌ها خودشان از مال و منال دل می‌کنند تا خود را در آن داستان حاضر کنند، حتی به قیمت نرسیدن رزقشان و مرگشان! اما می‌دانید چه می‌شود: در همین داستان، رسیدن رزقشان را می‌بینند و حضور و تکفّل خدا را بی‌هیچ استدلال و مناقشه‌ای احساس می‌کنند… آری، ما باید کربلا را تصویر کنیم که در آن قرار نیست اشخاص سود کنند و بهره بگیرند و بروند! قرار است همهٔ مال و فرزند و آبرو و جانشان را به میدان بیاورند و خرج کنند! آری باید همان زیبایی که زینب در «ما رأیت الّا جمیلاً» می‌دید را ما هم بتوانیم ببینیم تا بتوانیم کربلایی شویم و الّا نیمه‌شب می‌رویم… …
… به‌راستی زیباییِ کربلا چیست؟ قطعاً در یک یا چندین گزارهٔ شیک و پیک نمی‌گنجد… آیا همانی نیست که اشک‌ها را از چشمانمان سرازیر می‌کند و دل ما را از دنیا می‌کَنَد و به دلمان جاری می‌کند که «یا لیتنا کنا معک»؟ همان عشقی که می‌خواهیم حسینی‌گونه زندگی کنیم و کربلای امروزمان را بیابیم و در سپاه حسین باشیم و سر و دست فدا کنیم و حیاتی بگیریم که تا ابد زنده باشیم… صبحگاهِ ۲/۵/۱۴۰۲
دادگاهی را دیدم که سرسختانه عزم قضاوت و تصمیم بر حق داشت، برای همین مدام به شهود و مدارک و تحلیل‌ها می‌افزود، تنها یک اشکال داشت؛ قاضی نداشت… ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ می‌دانید؛ آنچه در زندگی ما گم شده خیلی لطیف است؛ به این راحتی معلوم نمی‌شود که چیست… چون چندان هم کیفیتی معیّن و محصّل ندارد… ما می‌گوییم گمشدهٔ امروز خود انسان است، خودمانیم که گم شده‌ایم و در میانه نیستیم، شاید هزار کار و فعالیت بکنیم و هزار چیز را در این جهان عوض کنیم اما احساس می‌کنیم خودمان نیستیم که تصمیم گرفته‌ایم و نیت و اراده کرده‌ایم تا آن کار را انجام دهیم، بلکه گویی طبق مشهوری از زمانه مشغول آن کار شده‌ایم و به یک سمت و سو رفته‌ایم، می‌دانید؛ گویی خودمان نیستیم که سرآغاز و سرچشمهٔ آن کار واقع شده‌ایم بلکه ما در وسط و میانِ کار و تنها به مثابهٔ یک ابزار یا بگو یک رودخانه‌ایم تا آب‌ها در آن جریان یابد و به غایت و جایی برسد، اما خودمان سرچشمه و نقطهٔ آغاز و خلق نیستیم، گویی نمی‌شود واقعاً چیزی ساخت، و هر کاری بکنی و هر چه بسازی، تقلیدی و تصنّعی است… خب، پس اگر درد ما «در میانه نبودنِ خودمان و بیشتر ابزار و وسیله‌بودن‌مان» است پس آزمودن هزار راه چاره و هر روز به سویی رفتن و آزمودن هزار نسخه و دوا -بدون اینکه بخواهیم خودمان را به میانه بیاوریم- بی‌فایده است و بیچاره‌تر از همه آنکس که در این هزارتوی دربسته بیشتر از همه پایداری می‌کند… پس راه خروج از این هزارتو چیست؟ اگر گمشده خود ماییم نه چیزی بیرون از ما، پس راه حل در آن موقعیتی است که خودمان به صحنه بیاییم، و خودمان آن وقتی به صحنه می‌آییم که از «نسخه‌ها» رها شویم و به «نگاهی» دست پیدا کنیم… من به آن لحظه «آن هان!» می‌گویم، یعنی لحظه‌ای که می‌گویی «آهان!» و دقت کنید؛ آیا تصدیق نمی‌کنید که در آن لحظه شما در میانه‌اید و سرچشمه‌اید؟ این همه اصرار بر تفکر از همینجا آب می‌خورد. مگر بدون اینکه تفکر کنید و نگاه و رؤیتی ورا و فرای نسخه‌ها و گزاره‌ها پیدا کنید، می‌توانید بگویید خود من سرچشمه‌ام؟ و مگر هر جای دیگر بروید و هر کار دیگری کنید می‌توانید از درد نبودن فرار کنید… دوستی دارم که حدود ده سال پیش با هم به حوزه آمدیم، او پس از چندی احساس کرد خودش را در بین این معارف و درست و نادرست‌های دینی اسیر کرده و آن‌ها را از سر محبت و دوستی و رؤیت و انس مراعات نمی‌کند، به بیانی دیگر آن‌ها را پیدا نکرده و ندیده و در نتیجه انتخاب و اختیار نکرده! احساسی که من و بسیاری هم با او همدل و همداستان بودیم، اما او راه خروج از این مسئله را در این جست که باید خارج از حیطهٔ دینی را تجربه کند و خلاصه چیزهای زیادی که خودش را از حضور در آن‌ها محروم کرده بود را بچشد و در آن‌ها حاضر شود تا در این بین -اگر خواست- بتواند حقیقتاً دین را اختیار کند. چند سالی گذشته و فکر می‌کنم مسئله به جایی نرسیده. این مسئله که احساس می‌کنیم خودمان در میانهٔ تصمیم‌ها و انتخاب‌هایمان نیستیم را بسیاری از ما با آن مواجه می‌شویم، و البته بسیاری از ما نیز به همین راه حل می‌رسیم که بگذار ما در موقعیتی باشیم که در مظان و شُرُفِ اختیار چیزهای مختلف و متضاد باشیم تا اختیارمان در آنجا ظهور کند! اما آیا احساس نمی‌کنید که باز هم بازیچهٔ دست هوس‌هایمان و مشهورات زمانه می‌شویم و راه خروجی نیست…؟ معیار و شاغولی نیست تا ناکَج را از مُعوج و راه را از بیراهه نشان دهد… باز هم همه چیز شبیه هم هست… وقتی کاری نکردیم تا خودمان در میانه بیاییم و گمان کردیم بی‌اختیاری‌مان از کم‌بودنِ گزینه‌های روی میز آب می‌خورد و شروع کردیم به جمع‌آوری و مهیاکردن گزینه‌های مختلف، باز هم چیزی از پریشانی‌مان کم که نمی‌شود افزوده هم می‌شود. می‌دانید؛ مثل این است که سعی کنی در یک جلسهٔ دادگاه مدام شاهدها و وکیل‌ها و استدلال‌ها و در کلّ تحلیل‌های مختلف از ماجرا را زیاد کنی تا حقیقت روشن‌تر شود، اما این جلسهٔ دادگاه یک چیز کم داشته باشد؛ قاضی! آیا به سرانجامی می‌رسد؟ اگر قاضی نباشد، هر قدر شاهدها و مدارک جدید بیاوری آیا دادگاه نتیجه‌ای خواهد داشت؟ شبِ ۴/۵/۱۴۰۲
49.27M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
. نازک دلی آزادگان چشمه‌ای زلال است که از دل صخره‌ای سخت جوشد. دل مؤمن را که می‌شناسی مجمع اضداد است، رحم و شدت را با هم دارد و رقت و صلابت را نیز با هم. زلزله‌ای که در شانه‌های ستبرشان افتاده از غلیان آتش درون است؛ چشمه اشک نیز از کنار این آتش می‌جوشد که این همه داغ است. اماما، مرا نیز با تو سخنی است که اگر اذن می‌دهی بگویم: «من در صحرای کربلا نبوده‌ام و اکنون هزار و سیصد و چهل و چند سال از آن روز گذشته است. اما مگر نه این که آن صحرا باديه هول ابتلائات است و هیچ کس را تا به بلای کربلا نیازموده‌اند از دنیا نخواهند برد؟» 🎥 کربلا کجاست... 🔸 ویدئوی با کیفیت این روایت را از طریق لینک زیر مشاهده کنید: https://aparat.com/v/MCvtB @soha_sima
چرک‌نویس
. نازک دلی آزادگان چشمه‌ای زلال است که از دل صخره‌ای سخت جوشد. دل مؤمن را که می‌شناسی مجمع اضداد اس
… حاج‌قاسم خودش را مستحق می‌دانست؛ ما چه کنیم؟ من چه کنم؟ چگونه خودم را مستحق بدانم؟ خدایا! خودت می‌دانی که چیزی برای عرضه ندارم. نه سری داده‌ام، نه دستی، نه پایی، و نه حتی ذره‌ای مرارت و رنج کشیده‌ام… چه کنم؟ چه کنم؟ خدایا! خودت می‌دانی که به چه کنم چه کنم افتاده‌ام و سال‌هاست حالم همین است… تنها گاهی پیش خودم خیال‌بافی می‌کنم که مرا هم پذیرفته‌ای و مرا هم راه داده‌ای… خدایا یعنی می‌شود این خیال‌بافی‌ها راستکی شوند؟ بیخیال! من این قدرها هم مهم نیستم… راهم ندادی هم ندادی… به قول علی که می‌گفت: حتی اگر مرا به دوزخ هم بیندازی آنچه مهم است تویی و من باز تو را دوست خواهم داشت… مرا راهم ندادی، ندادی… ما به دیدن حسرت‌آمیزِ تو از دور و تنها شنیدن نام و خبرت عادت کرده‌ایم… بگذار همین حسرت‌ها را بخوریم… از خودت برایمان بگو… نیمه‌شبِ ۷/۵/۱۴۰۲، شامِ غریبان
سخنِ حقیقیِ سخن‌ها در پسِ آن‌هاست… ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خیلی طول کشید تا فهمیدم وقتی مادرم هزار و یک توصیه به من می‌کند و رعایت چیزهای زیادی را از من می‌خواهد، واقعاً قصدش این نیست که آن چیزها را بخواهد، بلکه دارد مادرانگی‌اش را محقق می‌کند و به همین خاطر نیازی نیست من هزار و یک دلیل بیاورم که چرا نمی‌توانم دستورهایش را محقق کنم و یا اگر گفتم انجام می‌دهم و ندادم، دروغ گفته‌ام. فهمیدم تنها نیاز است بگویم: «چشم!» و این چشم‌گفتن نیز معنی‌اش «همه را رعایت خواهم کرد» نیست بلکه معنی‌اش چیزی شبیه این است که «ممنون که مادرانگی می‌کنی و مراقبم هستی». (یک بار که مادرم داشت توصیه‌هایش را می‌کرد و من بی‌حوصله بودم که: «نمی‌توانم این‌ها را رعایت کنم»، لحظه‌ای مکث کرد و گفت: هر وقت مادرت به تو گیر داد، در جواب فقط برگرد و بگو: «من هم دوستت دارم مامان!») خیلی طول کشید تا فهمیدم قریب به اتفاق سؤال‌هایی که آدم‌ها می‌پرسند، سؤالات واقعی‌شان نیست. و سؤال یا مسئلهٔ واقعی‌شان را یا خودشان هم نفهمیده‌اند که چیست یا آن را در پسِ شال کمرشان پنهان کرده‌اند. خیلی طول کشید تا فهمیدم اکثراً وقتی کسی از جایی غر می‌زند یا حتی گاهی حقیقتی را انکار می‌کند، قصدش و سخنِ واقعیِ عملش تخریب و انکار آن جا و آن حقیقت نیست، بلکه تنها دارد چیزی شبیه به این می‌گوید: «من خسته شده‌ام»… خیلی طول کشید تا فهمیدم افعال و اعمال آدم‌ها سخنی دیگر نیز در پسشان دارند و حتی «خود سخن‌ها نیز سخنی دیگر در پشت خود قایم کرده‌اند و سخن اصلی همان است»… خیلی طول کشید تا فهمیدم نه انکارها این قدر جدیست، نه اعتراف‌ها، نه تخریب‌ها، نه تأیید‌ها، نه اظهار دوستی‌ها، نه ابراز دشمنی‌ها، نه همراهی‌ها، نه جدایی‌ها… و حتی گاهی متضاد هر کدام در آن پنهان می‌شود… طول کشید تا بفهمم با اینکه خیلی از شرکت‌ها و جمعیت‌ها سعی می‌کنند بگویند خیلی برایشان مهمی و ارزش داری، اما جز کارکردها و سودهایی که برایشان داری و احترامی که برایشان می‌گذاری چیزی برایشان مهم نیست و به محض اینکه به‌صرفه بشود تو را جایگزین می‌کنند، یعنی در حقیقت خود تو مهم نیستی و سخن حقیقیِ کارهای محبت‌آمیز و سخنان آکنده از احترامشان، بی‌اعتنایی به تو و بی‌اهمیتی توست… طول کشید تا فهمیدم سخنِ حقیقیِ دعوای بین زن و مرد در عالَم تأهل چه قدر می‌تواند عاشقانه و محبت‌آمیز باشد و سخنِ حقیقیِ سخنان عاشقانه و محبت‌آمیز بین مرد و زن در عالَم دوست‌پسر-دوست‌دختری چه قدر می‌تواند خودخواهانه و سرد و بدون محبت باشد… سخنِ ظاهریِ چیزها و آدم‌ها را این‌قدرها هم نباید جدی گرفت، باید به سخنِ وجود آن‌ها گوش سپرد… و چه قدر عجیب است سخن وجود چیزها و عجیب‌تر اینکه چه طور شنیدنش رخ می‌دهد…! چگونه انسان می‌تواند سخن وجود چیزها را بشنود؟ گویا چگونگی ندارد و رخداد است… چشم باز می‌کنی می‌بینی فُجعتاً به طور ناگهانی، سخنِ وجود چیزی بر تو عیان شده، و در آن سو شخصی دیگر هر چه می‌کند و هر روشی که می‌شناسد را در می‌اندازد ولی نمی‌تواند سخن وجود آن چیز را بفهمد… و گاهی چه قدر آدم‌ها برافروخته می‌شوند وقتی روش‌ها، ابزارها و دست‌گیره‌هایی که در فهم دارند، برای درک سخن وجود چیزها سودی نمی‌دهد و کارگر نمی‌افتد، و این گاهی تا حدی برایشان گران تمام می‌شود که کارشان به انکار آن سخن‌ها و یاوه‌گوخواندنِ کسانی که سخن وجود چیزها را عیان می‌کنند می‌رسد. و چه قدر سخنانی که حاکی از وجود چیزهاست، رازگونه و لطیف‌اند و تنها اشارتی و بهانه‌ای تا شاید آن سخن بر آدم‌ها آشکار شود… شاید دوگانهٔ فرم و محتوا و جملهٔ «همه چیز فرم است!» نیز همین باشد! ما محتواها را جدی می‌گیریم حال آنکه فرم است که اصل حرف است! گویا فرمِ چیزها، همان سخن وجود آنهاست… …
… می‌دانید وقتی ما چشمِ وجودبین و گوشِ شنوا به سخنِ حقیقی و فرم چیزها را نداشته باشیم، چیزهایی در پی دارد: دیگر درد و مسئلهٔ حقیقی آدم‌ها را نمی‌فهمیم و در عوض به محتوای سؤال و مسئله‌ای که طرح می‌کنند توجه می‌کنیم و آن را جدی می‌گیریم و می‌رویم در موضع پاسخ و اجابت به آن محتوا… برای همین هر دو طرف مدتی به آن مسئله مشغول می‌شویم اما ثمره‌ای نخواهیم داشت و طرفه‌ای نخواهیم بست… و پس از مدتی نیز احساس می‌کنیم سؤال و مسئله‌مان چیز دیگری است و می‌رویم سراغ آن و مشغول آن می‌شویم و دوباره بی‌ثمری… و مدام این چرخه را تکرار می‌کنیم… دیگر آنکه خودمان نیز متوجه نمی‌شویم داستان بر سر چیست و مسئلهٔ حقیقی کدام است… و به همین خاطر به راحتی با عوض و بدل کردن ظاهر امور، فریب خواهیم خورد و امور برایمان مشتبه خواهند شد و مواضع حق را از دست خواهیم داد… گویی تمام فریب‌های بزرگی که انسان‌های حق‌جو در تاریخ خورده‌اند بر سر همین فرم و محتوا و همین سخن ظاهری و سخن حقیقیِ چیزهاست… معنای تعبیر «کلمة حق یراد به الباطل» را نیز به می‌توان در همین فضا دریافت… اگر سخن وجود چیزها را نشنویم، هم خودمان راه را نخواهیم یافت و هم به دیگران نیز ثمره‌ای نخواهیم رساند و راهی نشان نخواهیم داد… بلکه در هر برهه‌ای مشغول به چیزی خواهیم بود و بین ظواهر امور حیران و سرگردان خواهیم گشت… آیا اگر همین فهم -که سخن وجود چیزها غیر از سخن ظاهری‌شان است- را بسط و ادامه دهیم، ما را به اینجا نخواهد رساند که یک بازنگری کنیم و از خود بپرسیم، حق در این زمانه در کدام سخن مُضمر شده؟ و آیا این ‌دل‌ناگِرانی برای ما پیش نخواهد آمد که نکند حق از کالبدش برود و به نحوی دیگر حاضر شود و ما بر سر همان کالبد پیشین روضه بخوانیم و بر سرِ قبر خالی گریه کنیم؟ شاید همین بحث، جرقهٔ تفکر و درک تاریخی را برای ما پیش بیاورد… عصرِ ۷/۵/۱۴۰۲ …
پی‌نوشت: آیا می‌توان احادیثِ با مضمون «قرین‌بودنِ علم با حلم» را با این فضا فهمید؟ به این نحو که می‌بینیم علم به ظواهر امور، سنگینی و وقار و متانتی که واژهٔ حلم در بر دارد را در پی نمی‌آورد و به عکس، اگر علم حقیقی -که رد شدن از ظواهر امور و نظر به باطنِ آن‌ها و شنیدن سخنِ وجودشان باشد- برای کسی رخ دهد، دیگر انقلاب و نوسان ظواهر امور او را از جا نمی‌کَنَد و او را با نوسان و امواج خود همراه نمی‌کند. کسی که می‌داند سخنِ حقیقیِ چیزها عیان نیست و نیاز به تفکر و تعمق و گوش‌بازکردن دارد، دیگر نمی‌تواند به صرف برخورد با ظاهر یک امر یا انقلاب و تغییر یک امر سریع مطابق آن واکنش دهد و تأمل و درنگی می‌کند در عین صبر و انتظار، تا سخنِ حقیقیِ آن چیز پدیدار شود.
افق شهادت؛ تنها راهِ ساخت آینده‌ای قدسی.mp3
44.8M
چرا تنها با حضور در انقلاب اسلامی و پیداکردن شهادت به مثابهٔ نحوه‌ای از زندگی می‌توانیم به سمت آینده‌ای قدسی برویم؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🎙️ حجت‌الاسلام نجات‌بخش 🔸 چرا اسلام بدون انقلاب اسلامی، نمی‌تواند در جهان امروز حاضر شود؟ 🔸 سنتِ در مقابل مدرنیته در این زمانه محکوم به انزواست، اسلام چگونه می‌تواند از این گردنه عبور کند؟ 🔸 افق شهادت به مثابهٔ یک نحوه زندگی، چگونه مناسبات این جهان را در هم می‌شکند و راه آینده‌ای را که تسلیم تکنیک و مدرنیته نشده و در آن عقل مدرن با هویت قدسی جمع شده، برای ما باز می‌کند؟ 🔸 آیا می‌شود جایی ایستاد که در آن آسمان و زمین به هم متصل شده‌اند؟ آیا می‌شود با حضور در انقلاب اسلامی، اموری که به ظاهر تکنیکی و مدرن هستند، عین سلوک دینی ما باشند؟ درست مثل جنگیدن با تفنگی که در دفاع مقدس، عین سلوک و نسبت با دین و خدا بود. 🔸 چرا تنها با نظر به افق کربلا می‌توانیم آینده‌ای قدسی بسازیم؟ 🔹 شهادت مرگ نیست، یک نحوه حیات و زندگی فعالانه است. 🔹 هایدگر: مسئلهٔ من این نیست که ما تکنولوژی را کنار بگذاریم، بلکه این است که چگونه می‌توانیم نسبت به آن وارسته باشیم. 🔹 مناسبات این جهان که جهان سلطهٔ تکنیک بر ارادهٔ انسانی است، همه‌اش مبتنی بر فرار از مرگ است، ما با نظر به شهادت و کربلا و پیداکردنِ شوق به مرگ، می‌توانیم به سمت آینده‌ای قدسی برویم که در آن، نسبت به تکنیک وارسته هستیم.
چه قدر زیبا و پرشکوه است… لرزشِ مردمک‌هایی که نزدیک است از سنگینیِ آنچه می‌بینند سیاه شوند… و سکوتِ سینه‌ای که مدت‌ها پیش از شدّت خون‌خوردن لبریز شده… و کمرِ راست‌قامتی که در تنهایی شب از شدّت عجز بر زمین می‌افتد و خم می‌شود… و بغضِ خبرچینی که پرده از صداقت و لطافت گوهرش کنار می‌زند… و آبِ رویی که نه از سرِ لاابالی‌گری که با وداعی سخت می‌رود تا چیزی عزیزتر بماند… و گوش دیوانه‌ای که معلوم نیست چه شنیده که سنگین شده و دیگر نیمی از حرف‌ها را نمی‌شنود… و التهابِ قلبی که هر چه می‌کند با اشک‌ها از چشم‌ها خارج نمی‌شود به جایش در قلب رسوب می‌کند و تنها فشار بر دیواره‌های قلب را بیشتر می‌کند… خدایا! می‌دانم لحظه‌ای در زندگی‌ام هست که در آن لحظه فقط من و توییم… و گویی تمام زندگی‌ام همان یک لحظه است و مابقی طُفیلیِ همان یک لحظه… و گویی تمام جهان از حرکت می‌ایستد و ساکت می‌شود و چشم می‌دوزد به من که ببیند من چه می‌کنم… و آن لحظه تنها مجال من است در این جهان که کاری کنم… و آن لحظه تمامِ من است… خدایا! در آن لحظه چه خواهم کرد؟… می‌دانی که می‌ترسم… می‌دانی آن قدر می‌ترسم که حتی شاید حواس خودم را پرت کنم تا به آن فکر نکنم… و می‌دانی که هر بار به آن فکر می‌کنم به اضطرار می‌افتم… بی‌خیال! می‌دانی که اگر واقعاً به آن لحظه فکر کنم، چه قدر گریه خواهم کرد… نیمه‌شبِ ۹/۵/۱۴۰۲