کسی را دیدم که صبح تا عصر پول در میآورد، تا شب برود پیتزا بخورد؛ دیگری را دیدم که بدون پول صبح تا شب پیتزا میخورد…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برادرم میپرسد آنجا که کار میکنی حقوقی هم میگیری؟ میگویم: اینجا و کاری که میکنم و چیزی که با هم میسازیم، مثل بچهام است، کسی در ازای بچهداریاش حقوق که نمیگیرد هیچ، عوضش بیشتر پولهایش را هم خرج فرزندانش میکند و خودش را برایشان به مرارت و زحمت میاندازد. چرا این کار را میکند؟ چون حیاتش را در و با فرزندش مییابد، به طوری که اگر فوت شود گویی زندگیاش بیمعنا میشود و به این راحتی کمرش صاف نمیشود. کسی از اینکه برای فرزندش به زحمت و رنج بیفتد، تعجب نمیکند و بعید و غریب نمیشمارد.
چه شد که شغلمان و کارهایی که میکنیم دیگر فرزندمان نیستند؟ که دیگر نمیخواهیم وجودمان را خرجش کنیم؟ بلکه گویی در کارمان میخواهیم چیزها را بچاپیم و به یغما ببریم؟ چه شد که از مادرانگی و مهرورزی فاصله گرفتیم و به تاجرانگی و چاپیدنِ همدیگر پرداختیم؟ چه شد از این یگانگی که صبح تا شب در حیات و میل خودمان باشیم، زندگیمان دو تکه شد؛ صبح تا عصر کارکردن در زندان و عصر تا شب لذتبردن از درآمد آن در بیرون از زندان؟
اشخاص میتوانند ازدواج نکنند و بچهدار نشوند و در نتیجه همهٔ پولهایشان برای خودشان بماند و بعد بروند کباب بخورند! اما با چی؟ تنهایی و افسردگی… و میتوانند فرزنددار شوند و -حتی با همین حسابوکتاب ظاهری و دنیایی- نهایتاً نان و پنیری برایشان باقی بماند، اما عجب نان و پنیری! شیرین و لبریز از حیات…
همینطور دربارهٔ کار، ما میتوانیم برای پول کار کنیم، تا شاسیبلند سوار شویم و در رستورانها کباب بخوریم اما با افسردگی… و میتوانیم مشغول کاری پر حیات باشیم و بنشینیم در پارک روی یک زیلو و نان و پنیر بزنیم و کیف کنیم…
میگویند: «خودت پول و رفاه نمیخواهی! بچههایت چه گناهی کردهاند که باید به پای تو بسوزند؟! آنها پوشک دارند و بعد باید مدرسه بروند و بعد هم عروسیشان و هزار خرج دیگر!» میگویم: بدبخت شما و بچههای شما! که فکر میکنید بچههایتان از شما پول و رفاه و آسایش میخواهند! بچههایتان خصوصاً این نسل معنایی در این بیمعنایی و امیدی در این بیامیدی و روح و حیاتی در این افسردگی میخواهند! بچهٔ شما اگر شاسیبلند هم برایش بخرید اما افسرده باشد و شما او را در عالمی از معنا وارد نکرده باشید، خوشحال خواهد بود؟
مادرم میگوید: «بالاخره به یک پشتوانه برای زندگیات نیاز داری! لااقل پول رهن خانهات را که نیاز داری…» و واژهٔ «پشتوانه» در گوشم پژواک میشود… به آن فکر میکنم… پشتوانهٔ من چیست؟ پول؟ خدا به کنار، یعنی عزم و اراده و وجود خودم هم قابل ذکر نبود برای پشتوانه… بگذاریم در گوشهٔ ذهن که «پشتوانهٔ ما چیست؟» و بگذریم…
به مادرم میگویم: فرض کن دهها سال دیگر که تو آن بالاهایی و من با خانوادهام این پایین، دوست داری من را در کدام یک از این دو داستان ببینی؟
۱. دنبال وجود خودم بودم، پولدار نیستم، دستم به آسمان بالاست، و خانوادهای گرم که به جای تکیهشان به پول به وجود همدیگر تکیه کردهاند…
۲. دنبال پول رفتهام، مایهدارم، احتیاجی به بالا آوردن دستهایم نمیبینم، افسردهام، نه من وجود بچهام را میبینم و نه او وجود مرا، من حوصلهٔ او را ندارم و او هم فقط پول مرا میخواهد…
میدانید، ما میتوانیم دیالوگِ «خدا رزق را کفالت کرده و میرساند!» را با افراد پیش بکشیم اما من فکر میکنم دیالوگ موفقی نیست! چراکه بحث میرود حول ادلهاش و هزار شک و مناقشه در آن… اما اگر منظرهای و داستانی را تصویر کنیم که پر از حیات است انسانها خودشان از مال و منال دل میکنند تا خود را در آن داستان حاضر کنند، حتی به قیمت نرسیدن رزقشان و مرگشان! اما میدانید چه میشود: در همین داستان، رسیدن رزقشان را میبینند و حضور و تکفّل خدا را بیهیچ استدلال و مناقشهای احساس میکنند…
آری، ما باید کربلا را تصویر کنیم که در آن قرار نیست اشخاص سود کنند و بهره بگیرند و بروند! قرار است همهٔ مال و فرزند و آبرو و جانشان را به میدان بیاورند و خرج کنند! آری باید همان زیبایی که زینب در «ما رأیت الّا جمیلاً» میدید را ما هم بتوانیم ببینیم تا بتوانیم کربلایی شویم و الّا نیمهشب میرویم…
…
…
بهراستی زیباییِ کربلا چیست؟ قطعاً در یک یا چندین گزارهٔ شیک و پیک نمیگنجد… آیا همانی نیست که اشکها را از چشمانمان سرازیر میکند و دل ما را از دنیا میکَنَد و به دلمان جاری میکند که «یا لیتنا کنا معک»؟ همان عشقی که میخواهیم حسینیگونه زندگی کنیم و کربلای امروزمان را بیابیم و در سپاه حسین باشیم و سر و دست فدا کنیم و حیاتی بگیریم که تا ابد زنده باشیم…
صبحگاهِ ۲/۵/۱۴۰۲
دادگاهی را دیدم که سرسختانه عزم قضاوت و تصمیم بر حق داشت، برای همین مدام به شهود و مدارک و تحلیلها میافزود، تنها یک اشکال داشت؛ قاضی نداشت…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میدانید؛ آنچه در زندگی ما گم شده خیلی لطیف است؛ به این راحتی معلوم نمیشود که چیست… چون چندان هم کیفیتی معیّن و محصّل ندارد…
ما میگوییم گمشدهٔ امروز خود انسان است، خودمانیم که گم شدهایم و در میانه نیستیم، شاید هزار کار و فعالیت بکنیم و هزار چیز را در این جهان عوض کنیم اما احساس میکنیم خودمان نیستیم که تصمیم گرفتهایم و نیت و اراده کردهایم تا آن کار را انجام دهیم، بلکه گویی طبق مشهوری از زمانه مشغول آن کار شدهایم و به یک سمت و سو رفتهایم، میدانید؛ گویی خودمان نیستیم که سرآغاز و سرچشمهٔ آن کار واقع شدهایم بلکه ما در وسط و میانِ کار و تنها به مثابهٔ یک ابزار یا بگو یک رودخانهایم تا آبها در آن جریان یابد و به غایت و جایی برسد، اما خودمان سرچشمه و نقطهٔ آغاز و خلق نیستیم، گویی نمیشود واقعاً چیزی ساخت، و هر کاری بکنی و هر چه بسازی، تقلیدی و تصنّعی است…
خب، پس اگر درد ما «در میانه نبودنِ خودمان و بیشتر ابزار و وسیلهبودنمان» است پس آزمودن هزار راه چاره و هر روز به سویی رفتن و آزمودن هزار نسخه و دوا -بدون اینکه بخواهیم خودمان را به میانه بیاوریم- بیفایده است و بیچارهتر از همه آنکس که در این هزارتوی دربسته بیشتر از همه پایداری میکند… پس راه خروج از این هزارتو چیست؟ اگر گمشده خود ماییم نه چیزی بیرون از ما، پس راه حل در آن موقعیتی است که خودمان به صحنه بیاییم، و خودمان آن وقتی به صحنه میآییم که از «نسخهها» رها شویم و به «نگاهی» دست پیدا کنیم… من به آن لحظه «آن هان!» میگویم، یعنی لحظهای که میگویی «آهان!» و دقت کنید؛ آیا تصدیق نمیکنید که در آن لحظه شما در میانهاید و سرچشمهاید؟
این همه اصرار بر تفکر از همینجا آب میخورد. مگر بدون اینکه تفکر کنید و نگاه و رؤیتی ورا و فرای نسخهها و گزارهها پیدا کنید، میتوانید بگویید خود من سرچشمهام؟ و مگر هر جای دیگر بروید و هر کار دیگری کنید میتوانید از درد نبودن فرار کنید…
دوستی دارم که حدود ده سال پیش با هم به حوزه آمدیم، او پس از چندی احساس کرد خودش را در بین این معارف و درست و نادرستهای دینی اسیر کرده و آنها را از سر محبت و دوستی و رؤیت و انس مراعات نمیکند، به بیانی دیگر آنها را پیدا نکرده و ندیده و در نتیجه انتخاب و اختیار نکرده! احساسی که من و بسیاری هم با او همدل و همداستان بودیم، اما او راه خروج از این مسئله را در این جست که باید خارج از حیطهٔ دینی را تجربه کند و خلاصه چیزهای زیادی که خودش را از حضور در آنها محروم کرده بود را بچشد و در آنها حاضر شود تا در این بین -اگر خواست- بتواند حقیقتاً دین را اختیار کند. چند سالی گذشته و فکر میکنم مسئله به جایی نرسیده.
این مسئله که احساس میکنیم خودمان در میانهٔ تصمیمها و انتخابهایمان نیستیم را بسیاری از ما با آن مواجه میشویم، و البته بسیاری از ما نیز به همین راه حل میرسیم که بگذار ما در موقعیتی باشیم که در مظان و شُرُفِ اختیار چیزهای مختلف و متضاد باشیم تا اختیارمان در آنجا ظهور کند! اما آیا احساس نمیکنید که باز هم بازیچهٔ دست هوسهایمان و مشهورات زمانه میشویم و راه خروجی نیست…؟ معیار و شاغولی نیست تا ناکَج را از مُعوج و راه را از بیراهه نشان دهد… باز هم همه چیز شبیه هم هست… وقتی کاری نکردیم تا خودمان در میانه بیاییم و گمان کردیم بیاختیاریمان از کمبودنِ گزینههای روی میز آب میخورد و شروع کردیم به جمعآوری و مهیاکردن گزینههای مختلف، باز هم چیزی از پریشانیمان کم که نمیشود افزوده هم میشود. میدانید؛ مثل این است که سعی کنی در یک جلسهٔ دادگاه مدام شاهدها و وکیلها و استدلالها و در کلّ تحلیلهای مختلف از ماجرا را زیاد کنی تا حقیقت روشنتر شود، اما این جلسهٔ دادگاه یک چیز کم داشته باشد؛ قاضی! آیا به سرانجامی میرسد؟ اگر قاضی نباشد، هر قدر شاهدها و مدارک جدید بیاوری آیا دادگاه نتیجهای خواهد داشت؟
شبِ ۴/۵/۱۴۰۲
هدایت شده از سیمای هنر و اندیشه/ سُها
49.27M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
نازک دلی آزادگان چشمهای زلال است که از دل صخرهای سخت جوشد. دل مؤمن را که میشناسی مجمع اضداد است، رحم و شدت را با هم دارد و رقت و صلابت را نیز با هم. زلزلهای که در شانههای ستبرشان افتاده از غلیان آتش درون است؛ چشمه اشک نیز از کنار این آتش میجوشد که این همه داغ است.
اماما، مرا نیز با تو سخنی است که اگر اذن میدهی بگویم: «من در صحرای کربلا نبودهام و اکنون هزار و سیصد و چهل و چند سال از آن روز گذشته است. اما مگر نه این که آن صحرا باديه هول ابتلائات است و هیچ کس را تا به بلای کربلا نیازمودهاند از دنیا نخواهند برد؟»
🎥 کربلا کجاست...
🔸 #روایت_اصحاب
ویدئوی با کیفیت این روایت را از طریق لینک زیر مشاهده کنید:
https://aparat.com/v/MCvtB
#روضه_سها
@soha_sima
چرکنویس
. نازک دلی آزادگان چشمهای زلال است که از دل صخرهای سخت جوشد. دل مؤمن را که میشناسی مجمع اضداد اس
…
حاجقاسم خودش را مستحق میدانست؛
ما چه کنیم؟ من چه کنم؟
چگونه خودم را مستحق بدانم؟
خدایا! خودت میدانی که چیزی برای عرضه ندارم. نه سری دادهام، نه دستی، نه پایی، و نه حتی ذرهای مرارت و رنج کشیدهام…
چه کنم؟ چه کنم؟
خدایا! خودت میدانی که به چه کنم چه کنم افتادهام و سالهاست حالم همین است…
تنها گاهی پیش خودم خیالبافی میکنم که مرا هم پذیرفتهای و مرا هم راه دادهای…
خدایا یعنی میشود این خیالبافیها راستکی شوند؟
بیخیال! من این قدرها هم مهم نیستم… راهم ندادی هم ندادی… به قول علی که میگفت: حتی اگر مرا به دوزخ هم بیندازی آنچه مهم است تویی و من باز تو را دوست خواهم داشت…
مرا راهم ندادی، ندادی… ما به دیدن حسرتآمیزِ تو از دور و تنها شنیدن نام و خبرت عادت کردهایم… بگذار همین حسرتها را بخوریم… از خودت برایمان بگو…
نیمهشبِ ۷/۵/۱۴۰۲، شامِ غریبان
سخنِ حقیقیِ سخنها در پسِ آنهاست…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خیلی طول کشید تا فهمیدم وقتی مادرم هزار و یک توصیه به من میکند و رعایت چیزهای زیادی را از من میخواهد، واقعاً قصدش این نیست که آن چیزها را بخواهد، بلکه دارد مادرانگیاش را محقق میکند و به همین خاطر نیازی نیست من هزار و یک دلیل بیاورم که چرا نمیتوانم دستورهایش را محقق کنم و یا اگر گفتم انجام میدهم و ندادم، دروغ گفتهام. فهمیدم تنها نیاز است بگویم: «چشم!» و این چشمگفتن نیز معنیاش «همه را رعایت خواهم کرد» نیست بلکه معنیاش چیزی شبیه این است که «ممنون که مادرانگی میکنی و مراقبم هستی».
(یک بار که مادرم داشت توصیههایش را میکرد و من بیحوصله بودم که: «نمیتوانم اینها را رعایت کنم»، لحظهای مکث کرد و گفت: هر وقت مادرت به تو گیر داد، در جواب فقط برگرد و بگو: «من هم دوستت دارم مامان!»)
خیلی طول کشید تا فهمیدم قریب به اتفاق سؤالهایی که آدمها میپرسند، سؤالات واقعیشان نیست. و سؤال یا مسئلهٔ واقعیشان را یا خودشان هم نفهمیدهاند که چیست یا آن را در پسِ شال کمرشان پنهان کردهاند.
خیلی طول کشید تا فهمیدم اکثراً وقتی کسی از جایی غر میزند یا حتی گاهی حقیقتی را انکار میکند، قصدش و سخنِ واقعیِ عملش تخریب و انکار آن جا و آن حقیقت نیست، بلکه تنها دارد چیزی شبیه به این میگوید: «من خسته شدهام»…
خیلی طول کشید تا فهمیدم افعال و اعمال آدمها سخنی دیگر نیز در پسشان دارند و حتی «خود سخنها نیز سخنی دیگر در پشت خود قایم کردهاند و سخن اصلی همان است»…
خیلی طول کشید تا فهمیدم نه انکارها این قدر جدیست، نه اعترافها، نه تخریبها، نه تأییدها، نه اظهار دوستیها، نه ابراز دشمنیها، نه همراهیها، نه جداییها… و حتی گاهی متضاد هر کدام در آن پنهان میشود…
طول کشید تا بفهمم با اینکه خیلی از شرکتها و جمعیتها سعی میکنند بگویند خیلی برایشان مهمی و ارزش داری، اما جز کارکردها و سودهایی که برایشان داری و احترامی که برایشان میگذاری چیزی برایشان مهم نیست و به محض اینکه بهصرفه بشود تو را جایگزین میکنند، یعنی در حقیقت خود تو مهم نیستی و سخن حقیقیِ کارهای محبتآمیز و سخنان آکنده از احترامشان، بیاعتنایی به تو و بیاهمیتی توست…
طول کشید تا فهمیدم سخنِ حقیقیِ دعوای بین زن و مرد در عالَم تأهل چه قدر میتواند عاشقانه و محبتآمیز باشد و سخنِ حقیقیِ سخنان عاشقانه و محبتآمیز بین مرد و زن در عالَم دوستپسر-دوستدختری چه قدر میتواند خودخواهانه و سرد و بدون محبت باشد…
سخنِ ظاهریِ چیزها و آدمها را اینقدرها هم نباید جدی گرفت، باید به سخنِ وجود آنها گوش سپرد… و چه قدر عجیب است سخن وجود چیزها و عجیبتر اینکه چه طور شنیدنش رخ میدهد…! چگونه انسان میتواند سخن وجود چیزها را بشنود؟ گویا چگونگی ندارد و رخداد است… چشم باز میکنی میبینی فُجعتاً به طور ناگهانی، سخنِ وجود چیزی بر تو عیان شده، و در آن سو شخصی دیگر هر چه میکند و هر روشی که میشناسد را در میاندازد ولی نمیتواند سخن وجود آن چیز را بفهمد…
و گاهی چه قدر آدمها برافروخته میشوند وقتی روشها، ابزارها و دستگیرههایی که در فهم دارند، برای درک سخن وجود چیزها سودی نمیدهد و کارگر نمیافتد، و این گاهی تا حدی برایشان گران تمام میشود که کارشان به انکار آن سخنها و یاوهگوخواندنِ کسانی که سخن وجود چیزها را عیان میکنند میرسد.
و چه قدر سخنانی که حاکی از وجود چیزهاست، رازگونه و لطیفاند و تنها اشارتی و بهانهای تا شاید آن سخن بر آدمها آشکار شود…
شاید دوگانهٔ فرم و محتوا و جملهٔ «همه چیز فرم است!» نیز همین باشد! ما محتواها را جدی میگیریم حال آنکه فرم است که اصل حرف است! گویا فرمِ چیزها، همان سخن وجود آنهاست…
…
…
میدانید وقتی ما چشمِ وجودبین و گوشِ شنوا به سخنِ حقیقی و فرم چیزها را نداشته باشیم، چیزهایی در پی دارد:
دیگر درد و مسئلهٔ حقیقی آدمها را نمیفهمیم و در عوض به محتوای سؤال و مسئلهای که طرح میکنند توجه میکنیم و آن را جدی میگیریم و میرویم در موضع پاسخ و اجابت به آن محتوا… برای همین هر دو طرف مدتی به آن مسئله مشغول میشویم اما ثمرهای نخواهیم داشت و طرفهای نخواهیم بست… و پس از مدتی نیز احساس میکنیم سؤال و مسئلهمان چیز دیگری است و میرویم سراغ آن و مشغول آن میشویم و دوباره بیثمری… و مدام این چرخه را تکرار میکنیم…
دیگر آنکه خودمان نیز متوجه نمیشویم داستان بر سر چیست و مسئلهٔ حقیقی کدام است… و به همین خاطر به راحتی با عوض و بدل کردن ظاهر امور، فریب خواهیم خورد و امور برایمان مشتبه خواهند شد و مواضع حق را از دست خواهیم داد… گویی تمام فریبهای بزرگی که انسانهای حقجو در تاریخ خوردهاند بر سر همین فرم و محتوا و همین سخن ظاهری و سخن حقیقیِ چیزهاست… معنای تعبیر «کلمة حق یراد به الباطل» را نیز به میتوان در همین فضا دریافت…
اگر سخن وجود چیزها را نشنویم، هم خودمان راه را نخواهیم یافت و هم به دیگران نیز ثمرهای نخواهیم رساند و راهی نشان نخواهیم داد… بلکه در هر برههای مشغول به چیزی خواهیم بود و بین ظواهر امور حیران و سرگردان خواهیم گشت…
آیا اگر همین فهم -که سخن وجود چیزها غیر از سخن ظاهریشان است- را بسط و ادامه دهیم، ما را به اینجا نخواهد رساند که یک بازنگری کنیم و از خود بپرسیم، حق در این زمانه در کدام سخن مُضمر شده؟ و آیا این دلناگِرانی برای ما پیش نخواهد آمد که نکند حق از کالبدش برود و به نحوی دیگر حاضر شود و ما بر سر همان کالبد پیشین روضه بخوانیم و بر سرِ قبر خالی گریه کنیم؟ شاید همین بحث، جرقهٔ تفکر و درک تاریخی را برای ما پیش بیاورد…
عصرِ ۷/۵/۱۴۰۲
…
…
پینوشت:
آیا میتوان احادیثِ با مضمون «قرینبودنِ علم با حلم» را با این فضا فهمید؟ به این نحو که میبینیم علم به ظواهر امور، سنگینی و وقار و متانتی که واژهٔ حلم در بر دارد را در پی نمیآورد و به عکس، اگر علم حقیقی -که رد شدن از ظواهر امور و نظر به باطنِ آنها و شنیدن سخنِ وجودشان باشد- برای کسی رخ دهد، دیگر انقلاب و نوسان ظواهر امور او را از جا نمیکَنَد و او را با نوسان و امواج خود همراه نمیکند.
کسی که میداند سخنِ حقیقیِ چیزها عیان نیست و نیاز به تفکر و تعمق و گوشبازکردن دارد، دیگر نمیتواند به صرف برخورد با ظاهر یک امر یا انقلاب و تغییر یک امر سریع مطابق آن واکنش دهد و تأمل و درنگی میکند در عین صبر و انتظار، تا سخنِ حقیقیِ آن چیز پدیدار شود.
افق شهادت؛ تنها راهِ ساخت آیندهای قدسی.mp3
44.8M
چرا تنها با حضور در انقلاب اسلامی و پیداکردن شهادت به مثابهٔ نحوهای از زندگی میتوانیم به سمت آیندهای قدسی برویم؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🎙️ حجتالاسلام نجاتبخش
🔸 چرا اسلام بدون انقلاب اسلامی، نمیتواند در جهان امروز حاضر شود؟
🔸 سنتِ در مقابل مدرنیته در این زمانه محکوم به انزواست، اسلام چگونه میتواند از این گردنه عبور کند؟
🔸 افق شهادت به مثابهٔ یک نحوه زندگی، چگونه مناسبات این جهان را در هم میشکند و راه آیندهای را که تسلیم تکنیک و مدرنیته نشده و در آن عقل مدرن با هویت قدسی جمع شده، برای ما باز میکند؟
🔸 آیا میشود جایی ایستاد که در آن آسمان و زمین به هم متصل شدهاند؟ آیا میشود با حضور در انقلاب اسلامی، اموری که به ظاهر تکنیکی و مدرن هستند، عین سلوک دینی ما باشند؟ درست مثل جنگیدن با تفنگی که در دفاع مقدس، عین سلوک و نسبت با دین و خدا بود.
🔸 چرا تنها با نظر به افق کربلا میتوانیم آیندهای قدسی بسازیم؟
🔹 شهادت مرگ نیست، یک نحوه حیات و زندگی فعالانه است.
🔹 هایدگر: مسئلهٔ من این نیست که ما تکنولوژی را کنار بگذاریم، بلکه این است که چگونه میتوانیم نسبت به آن وارسته باشیم.
🔹 مناسبات این جهان که جهان سلطهٔ تکنیک بر ارادهٔ انسانی است، همهاش مبتنی بر فرار از مرگ است، ما با نظر به شهادت و کربلا و پیداکردنِ شوق به مرگ، میتوانیم به سمت آیندهای قدسی برویم که در آن، نسبت به تکنیک وارسته هستیم.
چه قدر زیبا و پرشکوه است…
لرزشِ مردمکهایی که
نزدیک است از سنگینیِ آنچه میبینند
سیاه شوند…
و سکوتِ سینهای که مدتها پیش
از شدّت خونخوردن لبریز شده…
و کمرِ راستقامتی که
در تنهایی شب
از شدّت عجز
بر زمین میافتد و
خم میشود…
و بغضِ خبرچینی که
پرده از صداقت و لطافت گوهرش
کنار میزند…
و آبِ رویی که
نه از سرِ لاابالیگری
که با وداعی سخت
میرود تا چیزی عزیزتر بماند…
و گوش دیوانهای که
معلوم نیست چه شنیده
که سنگین شده و دیگر
نیمی از حرفها را نمیشنود…
و التهابِ قلبی که
هر چه میکند
با اشکها از چشمها خارج نمیشود
به جایش در قلب رسوب میکند
و تنها فشار بر دیوارههای قلب را بیشتر میکند…
خدایا! میدانم لحظهای در زندگیام هست که در آن لحظه فقط من و توییم… و گویی تمام زندگیام همان یک لحظه است و مابقی طُفیلیِ همان یک لحظه… و گویی تمام جهان از حرکت میایستد و ساکت میشود و چشم میدوزد به من که ببیند من چه میکنم… و آن لحظه تنها مجال من است در این جهان که کاری کنم… و آن لحظه تمامِ من است… خدایا! در آن لحظه چه خواهم کرد؟… میدانی که میترسم… میدانی آن قدر میترسم که حتی شاید حواس خودم را پرت کنم تا به آن فکر نکنم… و میدانی که هر بار به آن فکر میکنم به اضطرار میافتم… بیخیال! میدانی که اگر واقعاً به آن لحظه فکر کنم، چه قدر گریه خواهم کرد…
نیمهشبِ ۹/۵/۱۴۰۲
کسی را دیدم که از متشابهات فرار نمیکرد؛ با تفکر و رؤیتِ محکمات، جنگنکرده متشابهات را بیسلاح میکرد… و قلبش نمیلرزید…
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نمیدانم این موقعیت برایتان تداعی میشود یا نه؛ موقعیتی که به حق بودن جایی یا راهی رسیدهاید و به درستبودن آدمهایش واقف شدهاید و قلبتان به آنها اعتماد کرده و بالتبع وارد آن راه شدهاید و مشغول فعالیت و جلورفتن. تا اینکه یک دفعه شبی شخصی سراغتان میآید و با صدایی آهسته و با احتیاط و البته ژستی مطلع و باخبر شروع میکند از پشتِ پردههای آن جا و آن راه گفتن! و شما جا میخورید! بد جا میخورید! که وای بر من اگر این طور باشد!
گمان میکنم تک تک ما و شما این احساس را تجربه کردهایم و اگر جسارت نباشد باید بگویم اکثراً باز هم تجربه خواهیم کرد…
اگر این امر برایتان تداعی شد، بنشین که چند سخن کوتاه اما پرمغز دارم! که هم دلم از آن اشخاصِ بهظاهر مطلّع خون است و هم از این همه ناپایداری و تزلزل قدمهای ما!
میدانی؛ همیشه داستان همین بوده؛ کسانی که نمیفهمیدند قضیهٔ راه حق بر سرِ چیست و همینطور کسانی که راه حق را میشناختند اما قلبشان آن را پس میزده، تنها جایی که میتوانستند دست بیندازند به سمت متشابهات بوده و البته دست میانداختهاند! متشابه یعنی چه؟ یعنی چیزی که نتوانی حقبودنش را از طریق خودش ببینی! خب چه چیزی بهتر از این برای به شک انداختن و به جانب توقف کشاندن! اما به شک انداختنِ چه قلبی؟ قلبی که نتوانسته محکمات را بفهمد و دریابد! این قلب تا آخر بازیچهٔ دست متشابهات خواهد بود و هر روزی به سویی برده خواهد شد! اما محکمات چیست؟ محکم آن است که حقبودنش همراه خودش عیان است و همینکه به آن نگاه کنی و چشم بدوزی قلبت آرام خواهد گرفت بدون آنکه نیازی به دلیلی و اثباتی دیگر داشته باشی! و بدون اینکه متشابهات بتوانند آن را بلرزانند! آری، متشابهات بدون جنگ در برابر محکمات شکستخوردهاند و حتی نمیتوانند به مصاف آنها بروند!
آری تا زمانی که ما چشمِ دیدن محکمات را پیدا نکنیم، همچون تختهپارهای رها بر روی رودخانه یا جریانهای دریا هر دم به سمتی میرویم…
اما گویا مسئلهای در میان است که نمیگذارد ما دنبال محکمات بگردیم و آنها را پیدا کنیم! ما از اساس از اینکه در هر راهی و جایی محکم و متشابه وجود دارد غافلیم… غافلیم از اینکه امور ظاهر و باطن دارند و بدون نفوذ در بواطنِ امور و شنیدن سخنِ حقیقیِ آنها نمیشود حقیقتِ آنها را شناخت و محکمات را از متشابهات و سره را از ناسره جدا کرد! از اینکه نمیشود بدون تفکر امور را شناخت… تفکر چیست؟ رد شدن از دانستهها و صرفاً شنیدنِ ظواهر و مدعیات امور، و در عوض پیدا کردنِ چشمی برای دیدنِ بواطن آنها و شنیدنِ سخنِ وجود آنها. و وقتی متوجه ظاهر و باطنها نشده باشیم و ضرورتی برای تفکر احساس نکرده باشیم، میرسیم به خوشخیالی و اعتماد به ظواهرِ چیزها!
میدانی؛ خیلی خودمانی بخواهم بگویم: گویی ما احساس میکنیم جایی هست که از شرّ متشابهات در امان باشیم و هر چیز در آنجا واضح و غیرمشتبه باشد به همین خاطر تا به یک مشتبه برمیخوریم بیحوصله میشویم؛ گویی قرار نبود هیچ مشتبهی پیش آید! حال آنکه چنین جایی وجود ندارد و ما هیچوقت از بارشِ متشابهات در امان نیستیم.
اما جالب اینجاست که ما آن قدر از تفکر و تعمق فراری هستیم و عاشق جایی بدون بلا و شک و شبههایم که وقتی میبینیم چنین جایی وجود ندارد، بعضاً تلاش میکنیم آنجا را بهصورت قلابی بسازیم؛ همان وقت که سعی میکنیم گوشمان را نسبت به هر تذکر و نهیب و نقدی ببندیم و خودمان را به کوری و کری بزنیم و تنها در همان فضای امنی که ساختهایم باقی بمانیم…
مگر میشود جایی امن و امان از شبهه یافت؟ قرآنش که کلام خداست نیز میگوید: «من هم محکم و متشابه دارم و آنها که قلبشان جای پذیرش حقایق را ندارند هم دستآویزشان خودمم!» تنها راه خروج ما از نمایشِ گیجکنندهٔ متشابهات، چشمبازکردن به محکمات است و آن هم با تفکر و رؤیت حاصل میشود نه با دانستن و ضرب و تقسیم ادله و گزارهها!
کار شیطان نیز با همین متشابهات پیش میرود، و اگر ما سودای راهی و جایی را داریم که حقبودنش عیان باشد و چیزهایی که با باطل مشتبه میشوند در آن نباشد، آرزوی رویارونشدن با شیطان را کردهایم که آرزوییست باطل و همین آرزو ابزار شیطان میشود برای اینکه ما در راه حق وارد نشویم، یا اگر با راه حقی مواجه شدیم با مواجهه با کوچکترین مشتبهات به شک و توقف بیفتیم.
دوستی حرف خوبی میزد؛ میگفت «راهی که باطل است و به سوی ناکجا، که شیطان نیازی نمیبیند در آن حاضر شود و فریب دهد، اما راهی که اتفاقاً درست است و رساننده، محل حضور شیطان و بارش فریبهای اوست. آری، کسی که میخواهد در درستترین راه گام بگذارد، باید خودش را برای گذر از شدیدترین و شبیهترین مشتبهات آماده کند».
…
…
آری در جهان، ظاهر و باطن و پس و پیشی در کار است که امکان چیزی را فراهم کرده که این طور بیانش میکنیم:
«همیشه، حق نه آن قدر نهان است که دیده نشود و نه آن قدر عیان که نتواند انکار شود!»
و همین، رازِ ضرورت تفکر است و همین، رازِ امکان فریب شیطان است و همین، رازِ آزمون الهی است و همین، رازِ وجود مشتبهات است، و همین، رازِ امکانِ به صحنه آمدن قلب آدمی و اختیار اوست.
مغربِ ۹/۵/۱۴۰۲