eitaa logo
🌷متوسلین به شهدا🌷💫
34.4هزار دنبال‌کننده
4.6هزار عکس
2.5هزار ویدیو
308 فایل
بسم رب الشهداء💫 🌷"هرگز کسانی را که در راه خداکشته شده اند مرده مپندار بلکه زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی داده میشوند"🌷 (آل عمران۱۶۹) 💥چله صلوات، زیارت عاشورا و دعای عهد💥 ✨شروع چله: 29 دی ✨پایان: 8 اسفند تبادل و تبلیغات نداریم❌ @hasbiallah2
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌷متوسلین به شهدا🌷💫
‍ ‍ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌<<━━⊰♡❀🇮🇷❀♡⊱━━>> @motevasselin_be_shohada <<━━⊰♡❀
‍ ‍ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌<<━━⊰♡❀🇮🇷❀♡⊱━━>> @motevasselin_be_shohada <<━━⊰♡❀🇮🇷❀♡⊱━━>> 🌷 ✅ فصل هفدهم فردا صبح، صمد زودتر از همه‌ی ما از خواب بیدار شد. رفت نان تازه و پنیر محلی خرید. صبحانه را آماده کرد. معصومه و خدیجه را بیدار کرد و صبحانه‌شان را داد و بردشان مدرسه. وقتی برگشت، داشتم ظرف‌های شام را می‌شستم. سمیه و زهرا و مهدی هنوز خواب بودند. آمد کمکم. بعد هم رفت چند تا گونی سیمان را که توی سنگر بود، آورد و گذاشت زیر راه‌پله. بعد رفت روی پشت‌بام را وارسی کرد. بعد هم رفت حمام. یک پیراهن قشنگ برای خودش از مکه آورده بود. آن را پوشید. خیلی بهش می‌آمد. ظهر رفت خدیجه و معصومه را از مدرسه آورد. تا من غذا را آماده کنم، به درس خدیجه و معصومه رسیدگی کرد. گفت: « بچه‌ها! ناهارتان را بخورید. کمی استراحت کنید. عصر با بابا می‌رویم بازار. » بچه‌ها شادی کردند. داشتیم ناهار می‌خوردیم که در زدند. بچه‌ها در را باز کردند. پدرشوهرم بود. نمی‌دانم از کجا خبردار شده بود صمد برگشته. گفت: « آمده‌ام با هم برویم منطقه. می‌خواهم بگردم دنبال ستار. » صمد گفت: « باباجان! چند بار بگویم تنها جنازه‌ی پسر تو و برادر ما نیست که مانده آن‌طرف آب. خیلی‌ها هستند. منتظریم ان‌شاءاللّه عملیاتی بشود، برویم آن‌طرف اروند و بچه‌ها را بیاوریم. » پدرش اصرار کرد و گفت: « من این حرف‌ها سرم نمی‌شود. باید هر طور شده بروم، ببینم بچه‌ام کجاست؟! اگر نمی‌آیی، بگو تنها بروم. » 💥 صمد نگاهی به من و نگاهی به پدرش کرد و گفت: « پدر چان! با آمدنت ستار نمی‌آید این‌طرف. اگر فکر می‌کنی با آمدنت چیزی عوض می‌شود، یاعلی. بلند شو همین الان برویم؛ اما من می‌دانم آمدنت بی‌فایده است. فقط خسته می‌شوی. » پدرش ناراحت شد. گفت: « بی‌خود بهانه نیاور. من می‌خواهم بروم. اگر نمی‌آیی، بگو. با شمس اللّه بروم. » 💥 صمد نشست و با حوصله‌ی تمام، برای پدرش توضیح داد جسد ستار در چه منطقه‌ای جا مانده. اما پدرش قبول نکرد که نکرد. صمد بهانه آورد شمس اللّه جبهه است. پدرش گفت: « تنها می‌روم. » صمد گفت: « می‌دانم دلتنگی. باشد. اگر این طور راضی و خوشحال می‌شوی، من حرفی ندارم. فردا صبح می‌رویم منطقه. » پدرشوهرم دیگر چیزی نگفت؛ اما شب رفت خانه‌ی آقا‌شمس‌اللّه. گفت: « می‌روم به بچه‌هایش سری بزنم. » 💥 بچه‌ها که دیدند صمد آن‌ها را به بازار نبرده، ناراحت شدند. صمد سربه‌سرشان گذاشت. کمی با آن‌ها بازی کرد و بعد نشست به درسشان رسید. به خدیجه دیکته گفت و به معصومه سرمشق داد. گوشه‌ای ایستاده بودم و نگاهش می‌کردم. یک‌دفعه متوجه‌ام شد. خندید و گفت: « قدم! امروز چه‌ات شده. چشمم نزنی! برو برایم اسپند دود کن. » گفتم: « حالا راستی‌راستی می‌خواهی بروی؟! » گفت: « زود برمی‌گردم؛ دو سه روزه. بابا ناراحت است. به او حق بده. داغ دیده است. او را می‌برم تا لب اروند؛ جایی که ستار شهید شده را نشانش می‌دهم و زود برمی‌گردم. » به خنده گفتم: « بله، زود برمی‌گردی! » خندید و گفت: « به جان قدم، زود برمی‌گردم. مرخصی گرفته‌ام. شاید دو سه روز هم نشود. حالا دو تا چای بیاور برای حاج‌آقایتان. قدر این لحظه‌ها را بدان. » 🔰ادامه دارد...
‍ ‍ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌<<━━⊰♡❀🇮🇷❀♡⊱━━>> @motevasselin_be_shohada <<━━⊰♡❀🇮🇷❀♡⊱━━>> 🌷 ✅ فصل هجدهم 💥 فردا صبح زود پدرشوهرم آمد سراغ صمد. داشتم صبحانه آماده می‌کردم. گفت: « دیشب خواب ستار را دیدم. توی خواب کلافه بود. گفتم ستارجان! حالت خوب است؟! سرش را برگرداند و گفت من صمدم. رفتم جلو ببوسمش، از نظرم پنهان شد. » بعد گریه کرد و گفت: « دلم برای بچه‌ام تنگ شده. حتماً توی خاک دشمن کنار آن بعثی‌های کافر عذاب می‌کشد. نمی‌دانم چرا از دستم دلخور بود؛ حتماً جایش خوب نیست. » 💥 صمد که می‌خواست پدرش را از ناراحتی درآورد، با خنده و شوخی گفت: « نه بابا. اتفاقاً خیلی هم جایش خوب است. ستار الان دارد برای خودش پرواز می‌کند. فکر کنم از دست شما ناراحت است که این‌طور اسم‌های ما را به هم ریختید. » 💥 چشم غره‌ای به صمد کردم و لب گزیدم. صمد حرفش را عوض کرد و گفت: « اصلاً از دست من ناراحت است که اسمش را برداشتم. » بعد رو کرد به من و گفت: « حتی خانمم هم از دستم ناراحت است؛ مگر نه قدم خانم! » شانه بالا انداختم. گفت: « هر چه می‌گویم تمرین کن به من بگو حاج ستار، قبول نمی‌کند. یک بار دیدی فردا پس‌فردا آمدند و گفتند حاج ستار شهید شده، باید بدانی شوهرت را می‌گویند. نگویی آقا ستار که بردارشوهرم است، چند وقت پیش هم شهید شد. » این را گفت و خندید. می‌خواست ما هم بخندیم. اخم کردیم. پدرش تند و تیز نگاهش کرد. 🔰ادامه دارد...
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕊♥️🌤 🌱اینجا دل در کمین ایمان است و عشق،،، اما اگر چاشنی های اخلاص کم باشد ، این کمین کردن و انتظار کشیدن برای رسیدن به هدف و مقصود بی شک ، فایده ای در بر نخواهد داشت . 🕊شهیدان آسمانی ما ، کجا می توان مخلصانی چونان شما را در حوالی خود دید و دریافت .هزاران بار سجده شکر برای داشتنتان برای حضور دلگرم کننده شما در اعماق وجود ما . کوچ پرستوها گاهی تلخ است و گاهی دل انگیز. در آن کوچ های بهنگام با تمام دلایل و پیشامدهای فصلی اما دلتنگی هایی نهفته است . 💥شهید انسانی فراتر از جنس الماس است، که با کوچ خود دنیایی را به سوی نور فرا می خواند . ♻️تلالو نور در اندیشه هایی والا شکل می گیرد ، اندیشه هایی چنان خالص و ناب که ذره ذره وجود انسان را در بر می گیرد . روح شهدای والامقام ما شاد 🕊🌹 ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─ ➡️@motevasselin_be_shohada 💝 متوسلین به شهدا 💝
♥️🕊 🔰 ای شهید ؛ ای که در سایه سار حضورت قطرات باران رحمت بی انتهای الهی بر جان و دلم باریدنی دوباره را نوید می دهد . ✨از درخشش حضور تو دریچه‌های چله هایت با دنیایی از نور و امید به روی من باز می شود و من مملو می شوم از تبلور دانه های تسبیحی که عاشقانه و خالصانه در میان انگشتانم می لغزند و ذکر تو را می گویند . 🌸🍃ای شهید ای بر آمده از ژرف ترین و ناب ترین عشق ازلی و ابدی به معبود، در میان سجاده مروارید وَش دعاهایم ، عطر تو و نگاه خاص تو مرا راهگشا و دستگیر است ، باشد که این بار قسمت من از این چله ؛ خلوص نیت و درک بیشتری از درون خودم باشد و در نهایت بر آورده شدن آرزوهایم در مسیر خیر . 🦋مرا دریاب که تو را برگزیده ام تا مرا بنگری و دستم بگیری که سخت محتاج عنایت خوبانم . ─━━━⊱❅✿•❅•✿❅⊰━━━─ ➡️@motevasselin_be_shohada 💝 متوسلین به شهدا 💝
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💐بزرگوارانی که با توسل به شهدای والامقام حاجت گرفتند و یا خاطره یا رویای صادقه ای داشتند برای بنده ارسال کنند تا در کانال به اشتراک گذاشته شود. @hasbiallah2 👈خادم الشهدا ➡️@motevasselin_be_shohada 🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 ارسالی اعضای محترم کانال⤵️ سلام به همه دوستان عزیز درگروه وبانی محترم از شما بسیار ممنونم و از خداوند بهترینها را برایتان خواستارم که این گروه معنوی رو تشکیل دادین و مطمئنم که مورد توجه شهدا هستید من در یک روز پیام گروه شهید نوید واین گروه رو دیدم خواستم این چله را برای شهید نویدزیارت عاشورا بخوانم همان شب خواب عجیبی دیدم ووقتی بیدارشدم قبل اذان صبح بودو بلافاصله به یاد این گروه افتادم و توفیق حاصل شد در هردو چله شرکت کنم مشکلات عدیده جسمی دارم اما به نیت گروه معنوی چله شهید نوید را گرفتم درست با شروع این چله وخوابی که دیده بودم یکی از مشکلات جسمیم که به سمت و سوی بدی میرفت بر طرف شد دیگر دردی احساس نمیکردم چند روز پیش سونو گرفتم و شکر خدا بعد دوسال مشکل خطرناکی ندارم روز جمعه بهشت زهرا بودم و عصر همان روز دخترم را با دردی شدید به بیمارستان بردم مشکوک به آپاندیس بود خیلی به شهید نوید و شهید ابراهیم و چند شهید دیگر متوسل شدم بعد از چندین ساعت استرس و نگرانی خدارو شکر به لطف شهدا دخترم بهبود پیدا کرد ببخشید پیامم طولانی شد فقط خواستم مدیون شهدا نباشم حال و هوای این روزهایم درست مثل دهه شصت است که هر روز در یک کوچه شهید میاوردند با نیرویی عجیب هر روز مطالب گروه را دنبال میکنم عاشورایی که میخوانم انگار متفاوت با همه زیاراتی است که قبلا میخواندم شهدا با خونشان و حالا با یادشان مارو هدایت میکنند انشالله این رودی که جریان دارد هرروز وسعت پیدا کند وبه ظهور ختم شود منتظر چله بعدیتان هستیم تا باز با مولایمان عهد ببندیم و با شهدا مسیر راه را پیدا کنیم و ازانها برای حوائج اخروی ودنیایی کمک بگیریم از خدا توفیق شرکت در چله های بعدی را طلب میکنم و از شهدا ملتمسانه میخواهم خواندن. هر روز زیارت عاشورا را روزیمان کنند و با شهدا پیمان مبیندم که با چادرم وحفط حجابم حرمت دار راهشان باشم و امیدوارم اخر کار ما هم به شهادت ختم شود التماس دعای فراوان .
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💐بزرگوارانی که با توسل به شهدای والامقام حاجت گرفتند و یا خاطره یا رویای صادقه ای داشتند برای بنده ارسال کنند تا در کانال به اشتراک گذاشته شود. @hasbiallah2 👈خادم الشهدا ➡️@motevasselin_be_shohada 🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷🕊🌷 ارسالی اعضای محترم کانال⤵️ باعرض سلام وادب از اینکه درگروه شماهستم خیلی خوشحالم چله اول رابه نیت سلامتی مادرم برداشتم وخدارا شکرحاجت گرفتم چون مادرم یک جراحی سنگین داشتن چیزی که تو اون موقع برام جالب بود اینکه من هرروز بعداز نمازصبح زیارت رامیخوندم یکروزصبح چون مسافربودم باعجله نمازصبحم راخوندم و ازمنزل بیرون رفتم و اون روزبه قدری کارداشتم که اصلا به کلی یادم رفت که زیارت رابخونم که شب وقت نمازیهو یادم افتاد وزیارت راخواندم والحمدلله شهیدبزرگوار حاجتم راهم دادن الان هم دوباره برای حاجت دیگری به نیت ایشون چله برداشتم حاجتی که ۱۰ ساله به دنبالشم اگرحاجت گرفتم حتماً دوباره اعلام میکنم 🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨🦋 سلام واحترام به شهدا و خادمین شهدا🌹🙏 اولین بار هست دراین چله شرکت میکنم. روزی که زیارت عاشورا وصلوات بایدبه شهید علیرضا کریمی تقدیم میشد،خواندم که ایشون ازکربلا آمدن،به حال ایشون غبطه خوردم،چقدر یک انسان باید پیش خداعزیزباشه که هم شهید بشه و هم از کربلا بیاد...ناخودآگاه دلم شکست.گفتم یعنی میشه منم به کربلا برم. بی خبر از اینکه ایشون برای رفتن به کربلا واسطه میشن. بخاطر فشارهای سنگین اقتصادی که تواین سال ها داشتیم همسرم همیشه افرادی رو که از تلویزیون درپیاده روی کربلا میدید میگفت بجای رفتن به کربلا،آدم پولشو بده به نیازمندان تایکم فشار ازشون برداشته شه،منم میگفتم تا وقتی زنده ایم لااقل یک بار لازمه،بعدها میمیریم وحسرتش به دلمون میمونه،کاش شهداکمکم کنن توهم نظرت عوض شه.ماهم یه سفر مهمون آقا شیم. دوشب بعدش موقع خواب،درکانال خوندم که شهید علیرضا کریمی به کسی تواین زمینه کمک کردن به کربلا رفتن، بازدلم شکست،میخواستم بخوابم،بالاسرم تسبیح برداشتم صدصلوات به ایشون هدیه کردم وخوابیدم. فرداصبح همسرم تابیدارشد گفت خواب دیدم ماه محرم بود، درگلزار شهدا هیئت زنجیرزنی وسینه زنی،انگار مراسمی برای حضرت ابوالفضل ع بود،ومن ازبس گریه کرده بودم انگار حسرت چیزی به دلم بود از اشکام یه رود جاری شده بود،اما حالم خوب بود ودلم‌نمیخواست از این حس خوب بیدارشم.... گفتم ان شالله شرایط جورشد بابچه ها باید حتما یه سفر بریم کربلا، این همون حسرتی هست که بهت میگفتم..... ان شالله با دعای خیر شما خوبان، من‌ وهمسرم که بیماریم شفاپیداکنیم وشرایط اقتصادی رونق بگیره وپیاده روی اربعین قسمت خانواده ما وهمه کسانی که نرفتن بشه🙏 این خواب را به فال نیک میگیرم خواستم بگم «چقدر شهدا زنده ان که حتی تلنگر هم میزنن» وتشکر از کانال پر خیرتون💐 🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨🦋 سلام وخداقوت وتشکر از شما خداراشکر که ماائمه وشهدارا داریم چندروز بود پسرم شبها بدمی خوابید وتب داشت وکابوس می دید وتو خواب یابلند می شدیا دست وپاهاش توخواب حرکتهایی داشت که من نگران بودم وپیشش می خوابدم وتقریبا در خواب خروپف داشت ودرست نفس نمی کشید یک شب در عالم خواب وبیداری انگار یکی بهم گفت به شهید تورجی زاده توسل پیدا کنم ودرهمان حال مدام می گفتم داداش محمدرضازیارت عاشورا می خوانم به نیت شماتاپسرم راحت وارام بخوابد وخوب بشود ومدام چهره ایشان وداداش ابراهیم(هادی) جلوچشمم بود ودعامی کردم که پسرم خوب بشه درهمان حال دیدم پسرم بهتر نفس می کشد وتقریبا خوب شد . ازذوقم یک یاسین درهمان حال خواندم ( هردوراحفظ هستم الحمدلله )وهدیه دادم به داداش محمدرضاوداداش ابراهیم ومعجزه از ایشان دیدم (البته شهیدتورجی زاده در اصفهان به رفع مشکلات ازدواج معروف است) عشق وعلاقه ام به هردوشون بیشترشده وتصمیم گرفتم که هرروز یک زیارت عاشورا بخوانم وهدیه کنم به داداش محمدرضا عزیزم قبلا علاقه ام شهیدخرازی بود الان شهید تورجی زاده هم اضافه شد (کلا من شهداراخیلی دوست دارم) 🌹🌹🌹🌹🌹🌹