eitaa logo
۲۵۶ 🌌
65 دنبال‌کننده
163 عکس
9 ویدیو
1 فایل
۲۵۶، ابجد نور است؛ ‌نور نام خداست. 💫 ‌📌محدثه‌ام 🤱🏻🧕🏻 آنچه می‌خوانم آنچه می‌نویسم همه این‌جاست @M_talebiz
مشاهده در ایتا
دانلود
طوفان کلمات ۲۵۶ 🌌
۲۵۶ 🌌
از طلوع خورشید تا ساعت هفت صبح، صدای برخورد قطرات باران که از ناودان روانه‌ی موزاییک‌های حیاط می شوند و ترکیبش با جیک‌جیک گنجشک‌ها مرا به وجد می‌آورد؛ اما وقتی به این فکر می کنم که ۱۹۰ روز است که مردم غزه با صدای موشک و انفجار زندگی می‌کنند، چشم هایم می‌سوزد و از خودم بدم می‌آید که چرا باید احساس خوشی و آرامش داشته باشم در حالیکه مادری دو هزار کیلومتر آن طرف تر از ترس بمباران و شهید شدن فرزندش نمی‌خوابد. غمگینم از اینکه پدری با دستان خالی بدون هیچ پدافندی باید از خانواده‌اش محافظت کند. از اینکه خانواده‌ای باید زندگی‌اش را در کوله‌ی کوچکی جا بدهد و پای پیاده وطنش را ترک کند تا جانش را حفظ کند. شرمیگنم که من کجای این مبارزه و مقاومت ایستاده‌ام. "تا وقتی که با افسانه‌های بی‌مبنا، شبیه واقعیت تعامل شود، چنین چیزی رخ نخواهد داد. فلسطین یک سرزمین خالی نبود و مردم یهودی هم وطن‌های مختلف داشتند؛ فلسطین "از بند رها" نشد، استعمار شد؛ و مردم فلسطین هم در سال ۱۹۴۸ به زور بیرون رانده شدند نه اینکه خودشان آنجا را داوطلبانه ترک کنند." این جملات از سخنرانی های مسئولین جمهوری اسلامی روی کاغذ در نیامده است. این ها جملات ایلان پایه مورخ اسرائیلی در کتاب ده‌غلط مشهور درباره اسرائیل است. مردم فلسطین به زور از سرزمین خودشان رانده شدند. آن ها با کشتار، قتل، غارت و با بمب‌هایی که فرق خانه، بیمارستان و پایگاه نظامی را نمی‌دانستند، شهید شدند. من هر شب و روز به این فکر کردم که اگر این بمب‌ها روی سر من بود چه حسی داشتم، هزاران بار این صحنه‌ها را برای خودم تصور کردم. اما نترسیدم. من حتی روزی که گلزارشهدای کرمان گلگون شد، نترسیدم. من این را نشانه‌ی قدرت می‌دانستم. دشمن از زبونی و ناتوانی‌اش مردم را شهید می‌کرد. اسرائیل از زبونی و ناتوانی‌اش مردم غیرنظامی غزه را شهید می‌کند. من نمی‌ترسیدم اما ناراحت بودم، گاهی عصبانی که جمهوری اسلامی با همه‌ی ادعایش کجای این معادله ایستاده است؟! اما امروز شگفت‌زده‌ام، خوشحالم، سر از پا نمی‌شناسم، از صدای فرورفتن دکمه‌های کیبورد هم سرمست می‌شوم. همین که امروز صدای بمبارانی بر سر مردم غزه نیست، همین که مردم نظامی اسرائیل به خودشان لرزیدند، همین که جمهوری اسلامی رُخَش را به صهیونیست‌ها واضح‌تر نشان داد، من را خوشحال کرده است. حالا نوبت ماست، نوبت ما که مشخص کنیم طرف درست ایستاده‌ایم طرف هزاران کودک فلسطینی، طرف جمهوری اسلامی، طرف مبارزه با اسرائیل. "اسرائیل زودتر از بقیه اعلام کرد که یک آلمان تازه را به رسمیت می شناسد، در مقابل کلی پول دریافت کرد ولی از آن مهم تر چک سفید امضایی بود که به دست آورد تا کل فلسطین را تبدیل به اسرائیل کند. صهیونیسم خود را به عنوان راه حل یهودستیزی ارائه می کرد ولی خود تبدیل به مهم ترین دلیل استمرار یهودستیزی شد." ‌ ۲۵۶ 🌌
۷ روایت خصوصی از زندگی سیدموسی‌ صدر حبیبه جعفریان امام‌موسی صدر شخصیتی کاریزماتیک است. به قول استادم در درس مبانی علم سیاست رهبر‌های اجتماعی فره‌ایزدی دارند. فره ایزی داشتن بیشتر از کاریزماتیک بودن به امام موسی‌صدر می‌آید. ‌ اولین کتابی که در مورد امام موسی صدر خواندم "عصایت را به میله های زندان بزن موسی" بود. کتابی که شرح فعالیت‌های سید موسی صدر در لبنان است. این کتاب اما زندگی خصوصی امام را روایت می‌کند. من واژه برای توصیف این مرد کم می‌آورم‌. نزدیک‌ترین‌ها به امام موسی درباره‌ی او صحبت می‌کنند. محتوای کتاب عالی. 👌🏻 در مورد فرم توقع بیشتری از حبیبه‌جعفریان داشتم. احساس می‌کردم روایت‌ها گاهی منسجم نیست و از این شاخه به آن شاخه می‌پرند. البته حدس می‌زنم پایبندی به سیر گفتگوی با راویان باعث این پراکندگی بود. در کل کتاب جذابی بود. ۲ از ۴۵ ۲۵۶ 🌌
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجا جوری بارون می‌باره، که فکر می‌کنم چرا باید الان درس بخونم؟ باید بخوابم.😁😐 ‌
۲۵۶ 🌌
اینجا جوری بارون می‌باره، که فکر می‌کنم چرا باید الان درس بخونم؟ باید بخوابم.😁😐 ‌
با صدا و لرزشی که رعد و برق به وجود میاره فکر میکنم باید پناه بگیرم به جای خوابیدن و حتی درس خوندن. 😶‍🌫
و کسی نمی‌داند در کدام زمین می‌میرد مهزاد الیاسی بختیاری ‌این کتاب سفرنامه نیست، چیزی شبیه سفرنامه است. نویسنده دست خواننده را نمی‌گیرد و توی کوچه پس کوچه‌های استانبول یا پاریس نمی‌گرداند. مخاطب را نمی‌کشاند وسط یک آیین مذهبیِ یک معبد در نپال. نویسنده دست ما را می‌گیرد و می‌کشاند توی ذهنش، پیچ می‌خوریم توی افکارش، عقایدش، گره‌های ذهنی‌ و نتیجه‌ی کشمکش‌ها را می‌ریزد پیش چشم ما. مهزاد الیاسی وسط ماجرای سفرش می‌رود توی ذهنش بین سفر و درگیری ذهنی‌اش رابطه ایجاد می‌کند و ته داستان می‌فهمیم بیشتر عقاید نویسنده را خوانده‌ایم تا سفرش را. قالب جذابی است، حقیقتا. اما نویسنده همان اول کار میخ را جوری می‌کوباند که من کتاب را با بدبینی و تردید خواندم. روایتش از واقعه‌ی عاشورا و شهادت امام حسین جوری است که انگار به قول علوم اجتماعی‌ها این آیین عزاداری یک برساخت اجتماعی است، انگار شیعیان فقط بخاطر گریستن بعد چند هزار سال مراسم و آیین برگزار می‌کنند. با خودم کلنجار می‌روم شاید برای مخاطب خارجی این واقعه را این‌گونه روایت می‌کند. اما نمی‌توانم منکر عمیق بودن مطالعات نویسنده بشوم، نویسنده به خوبی دانسته‌هایش را چیده وسط متن بدون اینکه دست‌اندازی برای خواندن شود. اسم کتاب ترجمه‌ی یک آیه است، قبل از اینکه بدانم مرا گرفته بود، نمی‌دانم نویسنده اتفاقی به این آیه خورده یا رابطه‌ی خاصی با قرآن دارد، و این من را کمی خجالت زده کرد. ‌ ۳ از ۴۵ ۲۵۶🌌
خاطرات مرضیه حدیدچی محسن کاظمی من زیاد اهل خواندن زندگی آدم‌های انقلابی و آدم‌های دوران دفاع مقدس نیستم. نه اینکه زاویه داشته باشم، اما حس می‌کنم گاهی یک تقدس و بزرگ‌نمایی غیرقابل انکار در آثار مربوط به آن دوره وجود دارد، و من این را نمی‌پسندم‌. این کتاب را روزهای اول سال شروع کردم، اما به نیمه نرسیده رها شد. این دو روز آخر هفته وقت گذاشتم که تمامش کنم. مرضیه حدیدچی خودش بود، خودش را گفته بود و نویسنده هم نوشته بود. مرضیه حدیدچی فقط یک زن چریک نظامی نبود، چیزی که زیاد تبلیغ می‌شود. این زن ابعاد دیگری هم دارد. اینکه درس می‌خوانده را هیچکس نگفته و ما نشنیده‌ایم، اینکه با همان تعداد زیاد فرزندانش درس حوزه می‌خوانده و مقید بوده که درس هم بدهد. اینکه برای مبارزه هزینه داده. اینکه اشتباه هم داشته، معصوم نبوده، همه‌ی این‌ها را گفته است. من مرضیه حدیدچی را بزرگ می‌دانم نه چون چریک مبارز در سوریه و لبنان بوده، نه چون محافظ امام در پاریس بوده یا فرمانده سپاه همدان شده است. یا بعدها نماینده امام در هیئت اعزامی به شوروی بوده و نماینده مجلس شده است. من مرضیه حدیدچی را بزرگ می‌دانم چون پای چیزی که به آن معتقد بوده با تمام سختی‌هایش ایستاده و هزینه داده است. ۴ از ۴۵ ۲۵۶🌌
آرتور کریستال در جستاری به نام "سخن‌گوی تنبل‌ها" می‌گوید:" نه اینکه جاه طلب نبودم. اتفاقا برای خودم کلی آرزو و برنامه داشتم؛ می خواستم رمان های کت و کلفت بنویسم و پول پارو کنم. ولی جاه‌طلبی بدون انرژی به چه درد می خورد؟ چیزی غیر از خیال‌بافی است؟ رمان نوشتن انگیزه و تعهد ترولوپ‌وار می‌خواهد که من مردش نبودم." وقتی این پاراگراف را می‌خواندم، انگار آرتور وارد ذهن من شده بود و این را نوشته بود؛ یا شاید من وقتی این بند را می‌خواندم، گذشته‌ام مثل یک فیلم از جلوی چشم‌هایم گذشت. البته احتمال دوم درست‌تر است. سن من به سال‌های نوشتن آرتور کریستال قد نمی‌دهد، که گذشته‌ و تصور من قبل از نوشته‌ی او باشد.  انگار به شکل معجزه‌واری آدم‌های شکل من جلویم تکثیر می‌شوند و همین‌که حس می‌کنم اوضاعم غیرعادی نیست، این تکثرها به موفقيت می‌رسند و من سرجای خودم درجا می‌زنم. نويسنده بودن از چه زمانی آرزویم شد، یادم نمی‌آید. اما آن روز را یادم است، مثل وقتی که خودم را توی آینه می‌بینم، واضح و روشن. سر کلاس انشای دوم راهنمایی نشسته بودم و منتظر بودم انشای هفته‌ی قبل را تحویل بگیرم و نگرفتم؛ در آن بیست، سی ثانیه چندبار چشم‌هایم سوخت، پوست کنار ناخنم را کشیدم و مدام پای راستم را روی زمین کوبیدم‌. فکر می‌کردم بدترین انشای کلاس را نوشتم و باید بروم دفتر مدرسه و جواب پس بدهم. همیشه ذهن تراژدی پسندی داشتم، برعکس زندگی‌ام. شاید اگر آن روز همان تراژدی  ذهنم اتفاق می‌افتاد، حالا به این روز نمی‌افتادم.  وقتی همه‌ی دختربچه‌هایی که روپوش سرمه‌ای و مقنعه‌ی آبی روشن داشتند دور تا دور کلاس روی صندلی‌های فلزی سرد نشسته بودند، من یک پله بالاتر جلوی وایت‌برد کلاس برگه‌ای دستم بود که باید بلند برای همه می‌خواندم. لب‌هایم مثل یک پاستیل ماری که از دو طرف می‌کشندش، کش آمده بود، مطمئنم توی صدایم یک لرزش ریز از ذوق هم بود. انگشت‌های پاهایم هم یخ یخ بود، البته از ذوق نه ترس. فکرش را که می‌کنم می‌بینم من از همان وقتی که الفبا را یادگرفتم به این روز افتادم. همیشه وقتی بابا ساکش را می‌بست زیپ بغلش پر بود از نامه‌هایی که من نوشته بودم. بعدترها گوشه‌ی کتاب و دفترهایم می‌نوشتم، وقتی با تکنولوژی عجین شدم، صفحه‌های اجتماعی‌ام.  اما حالا می‌بینم بعد از این همه سال من دقیقا همان تنبلی هستم که کریستال می‌گوید، من حس جاه‌طلبی روزهای نوجوانی‌ام را هم دیگر ندارم. فقط وقتی چشم‌هایم رامی‌بندم اسم خودم را روی جلدکتاب تصو‌ر می‌کنم اما زندگی‌ام شبیه هیچ نویسنده‌ای نیست.  من شاید در جمع افرادی که نویسنده نباشند، توی نوشتن اول باشم؛ اما در جمع نویسنده‌ها یک دست به قلم ساده‌ام. ■پی‌نوشت ¹: گفتم شبیه هیچ نویسنده‌ای نیستم، مثلا اهل بازنویسی نیستم. بازنویسی برای من مثل فرورفتن سوزن زیر ناخن است.یا اینکه پایان‌بندی ضعیفی دارم.■ ■ پی‌نوشت ²: گاهی فکر می‌کنم باید خیال نویسندگی را رها کنم، بدون درد به زندگی ادامه بدهم؛ اما همین خیال، همین عجین بودن با ادبیات حداقل زمختی خواندن منطق مظفر و حلقات اصول و متن‌های عربی را نرم می‌کند. ■ یا یا موضوعیت ندارد؛ این فقط یک یادداشت شبانه است. ۲۵۶ 🌌
آمیخته به بوی ادویه‌ها مریم منوچهری ‌ آمیخته به بوی ادویه‌ها از سال ۱۴۰۰ توی کتابخانه‌ام بود، همان اوایل که خریدمش بیست، سی صفحه‌ای خواندم اما کشش نداشت، رهایش کردم. سه سال توی کتابخانه خاک خورد و اول این هفته دوباره ورقش زدم، کم‌حجم بود و خواندمش. این بار روان‌تر بود. با تمام کردن این کتاب فهمیدم بعضی کتاب‌ها باید خاک بخورند، من پیچ بخورم توی کتاب‌های دیگر، بعد خاک کتاب را پاک کنم و شروع کنم به خواندن. باید به خودم زمان بدهم. حالا غم کتاب‌های نصف و نیمه خوانده شده را ندارم. داستان‌های کتاب همه‌شان ختم به غم، فراق، مرگ می‌شود، سیاه. همه وصل شده‌اند به جنوب، گرما و شرجی اما پایان همه‌شان سرد است. اما زبان، واژه‌ها، عبارت‌ها و ریتم داستان آدم را می‌اندازد توی دام، کتاب از دست سرنمی‌خورد. می‌چسبد به دست، محکمِ محکم. _دوست داشتم دو داستان پایان کتاب را ورق می‌زدم ولی ممنون از پسرجون که کتاب را انداخت پشت تخت. 😶‍🌫_ ۵ از ۴۵ ۲۵۶🌌
من این‌چند وقت به امام صادق زیاد فکر کردم. این چند وقت دقیقا یعنی از دومین شب قدر ماه رمضان؛ مسجد امام حسین، وقت قرآن به سر، آیت‌الله شیخ‌بهایی گفتن:" مردم نذارید قال باقر، قال صادق کم‌رنگ بشه. بچه‌هاتون رو بفرستین حوزه‌ی علمیه. ثبت‌نام‌ها شروع شده." و این یک تلنگر زد به من، اینکه من چرا مسیر ساده‌ی دانشگاه را رها کردم و وارد حوزه‌ی علمیه شدم. شاید اگر وارد حوزه نمی‌شدم الان دانشجوی دکتری بودم‌. اما رفتم از صفر شروع کردم، از اول خط. تلنگر خوردم، چرا؟ چون حوزه رفتن از صفر شروع کردن نیست، یعنی بعد از آن شب فهمیدم، از صفر شروع کردن نیست. شاید من طلبه‌ی خاصی نباشم، کار خاصی نکنم، هنوز استعدادم را کشف نکرده باشم. اما مسیر درست را انتخاب کردم. مسیری که از دانشگاه درست‌تر است، دقیقا درست‌تر. از همان روز‌ها اراده‌ی تحلیل‌رفته‌ی بعد از زایمانم تقویت شد. بعد از زایمان مرخصی نرفتنم، نمره‌های افتضاحم، امتحان‌های نداده‌ام باری شدن روی دوشم که درس‌ها سختن، نمی‌فهمم پس باید فعلا رهاش کنم، ظاهرا فعلا. اما با خودم قرار گذاشتم تلاش کنم، درس بخونم، حتی کم، روزی نیم‌ساعت هم که شده برای اصول، منطق، نحو جا باز کنم. آروم آروم پیش برم، آهسته و پیوسته، نه تند و خسته. هرجایی که نفهمیدم هرجایی که کم آوردم دست به دامن امام صادق شم‌. شاید پرویی باشه اما گفتم:" من بخاطر شما توی این مسیر موندم، هرجا موندم، شما دستم رو بگیرین." من این روزها به امام صادق زیاد فکر می‌کنم. ۲۵۶ 🌌