چُنان دلشورهٔ گنجشک در بورانم انگاری
که خنجر می کشد قندیلِ دی بر جانم انگاری
پریشانی مطلق نیستم! حرفی به دل دارم
تماشاکن مرا ... نقاشی طفلانم انگاری
به چه مانم!؟ به شمعی سوخته در چادر چوپان
که هرشب از طناب شعله آویزانم انگاری
عزیزم، روشنم، بالا نشینم، خفته در ترمه
غریبم، ساکتم، بی همدمم، قرآنم انگاری
بپاش ای مرگ! ای یار صمیمی! مهربانی کن
نمک در کفش هایم، فکر کن مهمانم انگاری
خوشم هربار زخمی آمد از در، بیتِ شعری شد
گل و مرغ و شکارم، قالی کرمانم انگاری
به چای و ذکر و سرفه حل نشد این خشت در حلقم
کنار برف و آتش بغض کوچکخانام انگاری
همیشه زخم بر زخمم، همیشه رنج بر رنجم
بهخون آغشته ام، آشفته ام، ایرانم انگاری
_ حامد عسکری
زندگی کردن برای خودم سختترین کار دنیا بود؛ اما با این وجود به تو که خسته بودی گفتم:دوام بیاور عزیزِ من، داستانِ تو هنوز تمام نشده است.