eitaa logo
عــشــق اجــبــارے❤️‍🩹
115 دنبال‌کننده
711 عکس
774 ویدیو
1 فایل
༺In the name off god༻ °عشق اجباری° •فصل اول~درحال پارت گذاری• برای ارتباط: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k77m62&btn=ماه.من🌙
مشاهده در ایتا
دانلود
عــشــق اجــبــارے❤️‍🩹
#عشق‌اجبارے❤️‍🩹 #فصل‌اول_پارت‌ششم #حامی +کارای شرکت تازه تموم شده بود. چند تا نکته به منشی
❤️‍🩹 +با چیزی که دیدم گل از گلم شکفت ایوون پر شده بود از گلای رُز درست مثل قبلا دقیقا روزی که با شروین با شوق و ذوق می‌خواستیم بکاریمشون رو یادمه همون روزی که مامان... هووففف خیره به گلدون های ایوون بودم که در ورودی باز شد و زهرا خانوم با همون چهره همیشه خندونش تو چهارچوب در نمایان شد با دیدنم برق ذوقی تو چشماش نشست از آخرین باری که دیده بودمش حداقل شیش ماهی میگذره زهرا خانوم مثل مادر نداشتم بود از وقتی یادمه اون اینجا کار می‌کرده و واقعا حکم مادرمُ واسم داره روی نوک پاش ایستاد تا بهم برسه و بغلم کرد منم واسه اینکه اذیت نشه یکم خم شدم زهرا:سلام پسرم چه عجب اومدی به مادره پیرت یه سری بزنی +ببخشید به خدا تو که بهتر میدونی کارای شرکت چقدر زیاده وگرنه من که عاشقتم زهرا خانوم زهرا:میدونم پسرم زیاده راست میگی🤍 +ازم فاصله گرفت و به صورتم یه نگاهی انداخت که یه دفعه چهرش رنگ اخم گرفت زهرا:ببینمت چقدر لاغر شدی حامی غذا نمی‌خوری؟ +دنبال یه بهونه بودم بحثو بپیچونم وگرنه تا ده کیلو وزن بهم اضافه نمی‌کرد بیخیال نمیشد کیسه تو دستشو دیدم انگار میخواست آشغالا رو بندازه از فرصت استفاده کردم و گفتم: +می‌خواین من آشغالا رو بندازم با همون اخمش گفت: زهرا:نمی‌خواد برو داخل بابات اینا داخل منتظرن +و بدون توجه به ادامه حرفم رفت سمت درب خروجی حیاط تا آشغالا رو بندازه از دستم دلگیر بود حقم داشت آخرین بار چندین ماه پیش اومدم اینجا و بهش یه سری زدم ولی از این به بعد به خودم قول میدم زود تر بیام خیلی زود تر.. قبل از وارد شدن به خونه دوباره به ایوون اتاقم به نگاهی انداختم و رفتم داخل و کفشامو در آوردم یه لحظه حرفه زهرا خانوم یادم اومد... <بابات اینا منتظرن> بابام اینا؟ مگه جز بابا کی داخل بود؟ از کنجکاوی زود رفتم داخل که بابامو دیدم روی مبل دقیقا روبه روی در خروجی نشسته و یه مرد دیگه هم رو به روشه... اونو نشناختم ولی بابا با دیدنم بلند شد و سمت اومد و بغلم کرد تازه سر اون مرد سمتم برگشت خیلی آشنا بود ولی اصلا یادم نمیومد کجا دیدمش اونم بلند شد و بغلم کرد خیلی رسمی و مردونه باهم سلام احوال پرسی کردیم و رفتیم نشستم +خب بابا جان خیره ایشالله حمید:نمیدونم خوشت میاد یا نه پسرم ولی ما با عموت‌..‌.. +عموم؟پس عموم بود؟چرا متوجه شباهتش به بابام نشدم؟ از آخرین باری که دیدمش خیلی میگذره آخرین بار فکر کنم روز خاک سپاری مامان دیدمش ولی یادمه اون موقع یه دختر کوچولو ناز هم باهاش بود اگه درست یادم باشه دختره چشماش خیلی قشنگ بود حمید:ما با عموت‌ قرار گذاشتیم که تو و پناه باهم ازدواج میکنید +از حرف بابا شک شدم پناه؟ مگه دختر عموم نمیشد؟ یعنی عموم با دختر خودش همچین کاری میکنه؟اینقدر بی سفته؟ چی میگی بابا من فعلا نمیخوام.. حمید:همین که گفتم فرد شب آماده باش میریم خاستگاری +بابا من نمیخوام اصلا شادی دختره منو نخواد محمد:دخترم مجبوره نمیتونه قبول نکنه +ولی من قبول نمیکنم حمید:مگر اینکه شرکت و ماشین و خونت روی دوش‌ت سنگینی کنه +الان داری تهدیدم میکنی بابا؟ حمید:تهدید نمیکنم اخطار میدم +یعنی میگی قبول نکنی همه چی رو ازت میگیرم حمید:دقیقا همینه +از روی مبل بلند شدم و همینطور که سمت در میرفتم گفتم: شب بخیر داشتم میرفتم که زهرا خانوم جلومو گرفت زهرا:کجا میری پسرم +بعدا میام الان باید برم زهرا:یادم نمیره ها😑 +😂باشه قول میدم میام از خونه بیرون زدم و شماره شروینو گرفتم جواب داد ولی قبل از اینکه حرف بزنه گفتم: +پاشو بیا خونم ؛مهمه و بعد تلفنو قطع کردمو رفتم سمت خونه اعصابم واقعا خورد بود الان شرکت تو موقعیت مهمی بود نمی‌تونستم از دستش بدم ولی نمیخوام با دختری که نه من دوست‌ش دارم نه اون منو دوست داره ازدواج کنم توی ترافیک بودم با کف دستم چند تا ضربه محکم روی فرمون ماشین زدم و سرمو به صندلی عقب تکیه دادم... چیکار میکردم؟ موقعیت شرکت واسم مهم بود؛نمیشد از دستش داد هفته دیگه یه قرار داد بزرگ بین المللی داشتم هوفففف صد در صد شروین یه راهی داشت باید باهاش حرف میزدم چهل دقیقه تو راه بودم وقتی رسیدم دم در شروین به ماشین تکیه داده بود و سرش تو گوشی بود یه بوق زدن که سه متر پرید هوا –تو روحت🔪😤 +😂😂 ریموتُ زدم و ماشینو داخل پارکینگ بردم که ماشین شروینم پشت سرم داخل اومد بدون توجه بهش که عین دختر بچه ها با غرغر سمتم میومد در ماشینو بستم و سوار آسانسور شدم اونم پشت سرم اومد –چرا جواب منو نمیدی؟ +سوالت چی بود عزیزم؟ –دارم میگم چی شده منو نصف شبی کشوندی اینجا +بهت میگم از آسانسور پیاده شدیم در خونه رو باز کردم و با شروین وارد شدیم رفت نشست تو سالن منم رفتم سریع یه حموم کردم یه لباس خونگی هم تنم کردم و رفتم نشستم پیشش
–چه عجب +حمام بودم –از حوله رو موهات مشخصه خب بگو چی شده؟ +بابام –خب +میخواد ازدواج کنم –چی؟ +ببین... همه اتفاقات و حرفای بابامو واسش تعریف کردم اونم با دهن باز نگام میکرد آره دیگه خلاصه..اینطوری شد –برگاممم...آخجون عروسییی🎀😂 +دیوونه من از تو راه حل می‌خوام –مگه نمیگی بابات گفته اگه قبول نکنی همه چی رو ازت میگیره +خب آره –پس من راه حلُ از تو جوب بکشم بیرون +هوففف نمیدونم چیکار کنم خب –برو بشین سر سفره عقد +چرت و پرت نگو اصلا فکر کردن بهش خنده داره😂🙄 –فردا داری میری خاستگاری کجاش خنده داره +نمیخوام برم خاستگاری کسی که تا حالا فکر کنم دو،سه بار بیشتر ندیدمش –یعنی شرکتو میدی بره؟ +دقیقا موضوع همینه شری نمیتونم،نمیشه یه طرف شرکته یه سمتم اون دختر بیچاره اونم نمی‌خواد هیچ کدوممون همو دوست نداره ما ازدواجم کنیم پایان خوبی نخواهیم داشت –شاید فردا رفتی ازش خوشت اومد شاید با هم ساختین +نمیدونم؛ میگم میشه... –نه +تو که هنوز نشنیدی –میدونم میخوای چی بگی +شری جونمم🙃 –نه حامی عه! +توروخدا..تنهام نزار شری –آخه من کجا بیام حامی +لطفااا🥺 –هوفف آخه کیو دیدی واسه هَوو خودش بره خواستگاری +اذیت نکن دیگه بیا من یه چیزی میگم گند میزنم –هوف باشه قبول +مرسییی –باشه دیگه من پاشم برم تو هم برو بگیر بخواب +میموندی –نه دیگه برم باید واسه خواستگاری داداشم آماده بشم +😂باشه شروینو تا دم در راهنمایی کردم و بعدشم رفتم تو تختم حالا من هیچی یعنی یه پدر چقدر می‌تونه پست و بی سفت باشه که با دختر خودش همچین کاری کنه الان من فردا برم خواستگاری چی میشه؟ چی در انتظارمه؟ با همین فکرا خوابم برد... (صبح) +از صبح که اومده بودم شرکت سعی کردم کارامو زود تموم کنم که زود تر برم خونه بابام زنگ زد گفت ساعت هشت باید اونجا باشم سعی کردم پشت تلفن باهاش یکم حرف بزنم تا شاید منصرف بشه ولی هیچی به هیچی چند تا جلسه داشتم کارا به شدت به هم ریخته بود یه مقدار بزرگی پول از شرکت خارج شده بود و فیش واریزیش ثبت نشده بود اصلا معلوم نبود چی به چیه بعضی پرونده ها به زبون روسی و بعضیا به ترکی بود سپرده بودم یکیو پیدا کنن بلد باشه اینا رو ترجمه کنه ولی هنوز هیچ خبری نشده بود همه چی در هم بود معلوم نبود اشتباه از کجا و از کی بود... ساعت پنج و نیم بود که با موکول کردن بعضی جلسات و کارا به فردا تونستم برم خونه به شروین مسیج دادم ساعت هفت و نیم اینجا باشه و خودم کت و شلوارمو توی ماشین انداختم و رفتم حمام‌.... +ساعت یک/یک و نیم بود که از خواب بیدار شدم دیشب اصلا نتونستم درست بخوابم کل شبم با گریه و فکر کردن گذشت و آخرشم به این نتیجه رسیدم بزار بیان شاید همه چی اوکی شد اصلا به خدا امید وار بودم ولی ته دلم میدونستم فقط دارم خودمو گول میزنم رفتم سرویس چشمام قرمز و رنگم زرد بود حال نداشتم به خودم برسم بعد از عوض کردن لباسام توی سالن رفتم که با نامه ستاره روی یخچال روبه رو شدم بازش کردم که نوشته بود: <سلام پناه قشنگم من رفتم واسه امشب یکم خرید کنم آبرومون نره خواستم بگم اینقدر غصه نخور همه چی درست میشه خوشگلم غذا هم رو گاز هست هر وقت بیدار شدی بخور راستی بابات زنگ زد خواب بودی من برداشتم گفت ساعت چهار میاد اینجا مراقب خودت باش بوس بوس♥️> زیر لب گفتم: +اگر تو نبودی من چیکار میکردم🙂 نامه شو روی میز گذاشتم و از خوراکی که پخته بود خوردم امروز که کلاس مهمی نداشتم نرفتم ولی آخر هفته امتحان داشتم درسایی که مهم بودُ مرور کردم و بعدشم یکم به خودم رسیدم و روتین انجام دادم تا یکم وضع قیافه ام بهتر شد دور و ور ساعتای سه بود که ستاره با دست پر اومد داخل... –من اومدم☺️ +خوش اومدییی😊 رفتم کمکش و وسیله هارو از دستش گرفتم و روی کانتر گذاشتم با حرفی که زد... ادامه دارد.... نویسنده:Roksana🎀
خیلیییی عالییییی بود پارت بعدی رو کی میدی؟ 🤍✨ میسییی🤍 احتمالا شب یا فردا بخوام مثل این طولانی باشه فردا
https://eitaa.com/my_moone/4092 داداش تو خوب نگاه کن میبینی نوشتم عالی 😊 🤍✨ خوبه دیگه همو بغل کنین آشتی:/
عــشــق اجــبــارے❤️‍🩹
ممنون😂
خواهش میکنم 🎀 میدونم که خوشت اومد اره بگو خوشت اومده ^^
https://eitaa.com/my_moone/4076 منم دوستتم🗿 🤍✨ ربطی نداره🦦😂