–چه عجب
+حمام بودم
–از حوله رو موهات مشخصه
خب بگو چی شده؟
+بابام
–خب
+میخواد ازدواج کنم
–چی؟
+ببین...
همه اتفاقات و حرفای بابامو واسش تعریف کردم اونم با دهن باز نگام میکرد
آره دیگه خلاصه..اینطوری شد
–برگاممم...آخجون عروسییی🎀😂
+دیوونه من از تو راه حل میخوام
–مگه نمیگی بابات گفته اگه قبول نکنی همه چی رو ازت میگیره
+خب آره
–پس من راه حلُ از تو جوب بکشم بیرون
+هوففف نمیدونم چیکار کنم خب
–برو بشین سر سفره عقد
+چرت و پرت نگو اصلا فکر کردن بهش خنده داره😂🙄
–فردا داری میری خاستگاری کجاش خنده داره
+نمیخوام برم خاستگاری کسی که تا حالا فکر کنم دو،سه بار بیشتر ندیدمش
–یعنی شرکتو میدی بره؟
+دقیقا موضوع همینه شری نمیتونم،نمیشه یه طرف شرکته یه سمتم اون دختر بیچاره
اونم نمیخواد هیچ کدوممون همو دوست نداره ما ازدواجم کنیم پایان خوبی نخواهیم داشت
–شاید فردا رفتی ازش خوشت اومد شاید با هم ساختین
+نمیدونم؛
میگم میشه...
–نه
+تو که هنوز نشنیدی
–میدونم میخوای چی بگی
+شری جونمم🙃
–نه حامی عه!
+توروخدا..تنهام نزار شری
–آخه من کجا بیام حامی
+لطفااا🥺
–هوفف آخه کیو دیدی واسه هَوو خودش بره خواستگاری
+اذیت نکن دیگه بیا من یه چیزی میگم گند میزنم
–هوف باشه قبول
+مرسییی
–باشه دیگه من پاشم برم تو هم برو بگیر بخواب
+میموندی
–نه دیگه برم باید واسه خواستگاری داداشم آماده بشم
+😂باشه
شروینو تا دم در راهنمایی کردم و بعدشم رفتم تو تختم
حالا من هیچی یعنی یه پدر چقدر میتونه پست و بی سفت باشه که با دختر خودش همچین کاری کنه
الان من فردا برم خواستگاری چی میشه؟
چی در انتظارمه؟
با همین فکرا خوابم برد...
(صبح)
+از صبح که اومده بودم شرکت سعی کردم کارامو زود تموم کنم که زود تر برم خونه
بابام زنگ زد گفت ساعت هشت باید اونجا باشم سعی کردم پشت تلفن باهاش یکم حرف بزنم تا شاید منصرف بشه ولی هیچی به هیچی
چند تا جلسه داشتم کارا به شدت به هم ریخته بود
یه مقدار بزرگی پول از شرکت خارج شده بود و فیش واریزیش ثبت نشده بود
اصلا معلوم نبود چی به چیه بعضی پرونده ها به زبون روسی و بعضیا به ترکی بود
سپرده بودم یکیو پیدا کنن بلد باشه اینا رو ترجمه کنه ولی هنوز هیچ خبری نشده بود
همه چی در هم بود معلوم نبود اشتباه از کجا و از کی بود...
ساعت پنج و نیم بود که با موکول کردن بعضی جلسات و کارا به فردا تونستم برم خونه
به شروین مسیج دادم ساعت هفت و نیم اینجا باشه و خودم کت و شلوارمو توی ماشین انداختم و رفتم حمام....
#پناه
+ساعت یک/یک و نیم بود که از خواب بیدار شدم
دیشب اصلا نتونستم درست بخوابم کل شبم با گریه و فکر کردن گذشت
و آخرشم به این نتیجه رسیدم بزار بیان شاید همه چی اوکی شد اصلا
به خدا امید وار بودم ولی ته دلم میدونستم فقط دارم خودمو گول میزنم
رفتم سرویس
چشمام قرمز و رنگم زرد بود
حال نداشتم به خودم برسم بعد از عوض کردن لباسام توی سالن رفتم که با نامه ستاره روی یخچال روبه رو شدم
بازش کردم که نوشته بود:
<سلام پناه قشنگم من رفتم واسه امشب یکم خرید کنم آبرومون نره
خواستم بگم اینقدر غصه نخور همه چی درست میشه خوشگلم
غذا هم رو گاز هست هر وقت بیدار شدی بخور
راستی بابات زنگ زد خواب بودی من برداشتم
گفت ساعت چهار میاد اینجا
مراقب خودت باش بوس بوس♥️>
زیر لب گفتم:
+اگر تو نبودی من چیکار میکردم🙂
نامه شو روی میز گذاشتم و از خوراکی که پخته بود خوردم
امروز که کلاس مهمی نداشتم نرفتم
ولی آخر هفته امتحان داشتم
درسایی که مهم بودُ مرور کردم و
بعدشم یکم به خودم رسیدم و روتین انجام دادم تا یکم وضع قیافه ام بهتر شد
دور و ور ساعتای سه بود که ستاره با دست پر اومد داخل...
–من اومدم☺️
+خوش اومدییی😊
رفتم کمکش و وسیله هارو از دستش گرفتم و روی کانتر گذاشتم با حرفی که زد...
ادامه دارد....
نویسنده:Roksana🎀
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
–چه عجب +حمام بودم –از حوله رو موهات مشخصه خب بگو چی شده؟ +بابام –خب +میخواد ازدواج کنم –چی؟ +
عالییییییی مثل همیشهههههه همسایه ژون 🎀💘✨🦦
خیلیییی عالییییی بود پارت بعدی رو کی میدی؟
🤍✨
میسییی🤍
احتمالا شب یا فردا
بخوام مثل این طولانی باشه فردا
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
خیلیییی عالییییی بود پارت بعدی رو کی میدی؟ 🤍✨ میسییی🤍 احتمالا شب یا فردا بخوام مثل این طولانی باشه
سلطان تو فعلا اینو بخون نظر بده تا نویسنده انرژی بگیره بعد پارت بعدی رو بخواه://
https://eitaa.com/my_moone/4092
داداش تو خوب نگاه کن میبینی نوشتم عالی 😊
🤍✨
خوبه دیگه همو بغل کنین آشتی:/
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
ممنون😂
خواهش میکنم 🎀
میدونم که خوشت اومد اره بگو خوشت اومده ^^
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
https://eitaa.com/my_moone/4092 داداش تو خوب نگاه کن میبینی نوشتم عالی 😊 🤍✨ خوبه دیگه همو بغل کنین
عزیزم اگه دوست داری بیا پیوی تا حلش کنیم ^^