پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت پارت
🤍✨
چشم یکم دیگه میدم🎀
https://eitaa.com/my_moone/4731 زنیـ/ـکه چلقـ/ـوز پفیـ/ـوز جنـ/ـده تا یه دوست جدید پیدا کرید من رو ول کردی اره دیکه نو که بیاد به بازار کهنه میشه دل آزار کان فور اورررررررررر سـ/ـگ
مهلا
🤍✨
اهم اهم😐🗿🤷🏻♀
https://eitaa.com/my_moone/4730 متاسفانه توی چنل اد نیستم
کیمیا_اصلی
🤍✨
ادت کردم🦦
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتشانزدهم #حامی –میخواستم حرفی بزنم که گوشیم زنگ خورد با افتادن اسم شر
#عشقاجبارے❤️🩹
#فصلاول_پارتهفدهم
#حامی
–همه چیز خوب بود و وسطای خرید بودیم با حرفی که پناه زد به وضوح پریدن رنگمو احساس کردم...
+میگم که...
–جان؟
+یه چیزی بگم؟
–بگو!
+میتونی با باباهامون حرف بزنی
–در مورده؟
+امم...مثلا...هوفف
–پناه بگو دیگه
+باشه؛
میتونی بگی ببینی میزارن یه مدت بعد از ازدواجمون طلـ/اق بگیریم؟
–رنگم پرید
یعنی نمیخواست؟
یعنی هنوز هم...
نتونستم؛
نمیتونستم به زبون بیارم حتی تصور اینکه اون هنوز...
نه نمیشد،حتی به زبون آودنش هم برام سخت بود
سخت بود بفهمم من کل دیشبو با فکر اون گذروندم و ولی اون حالا...
+یه لحظه حس کردم حالش بد شد ولی چراشو متوجه نشدم
چند ثانیه ای منتظر موندم که جوابی دریافت نکردم و دستی جلوی چشماش تکون دادم که انگار تازه به خودش اومده بود
+خوبی؟
–ها؟من؟..آره
+مطمئنی؟انگار به هم ریختی
–نه خوبم چرا همچین فکری کردی؟
+همینطوری
+نگفتم ولی قشنگ حس کردم رنگش پرید
چرا اینجوری شد؟
اونم که منو دوست نداشت پس چیشد؟
چیزی نگفتم اونم حرفی نزد و به خریدمونو ادامه دادیم
+رفتیم و وارد یه مغازه شدیم که وسایل عقد میفروخت قسمت نهایی کار همین بود
بین سفره عقدهایی که خیلی ناز و شیک چیده شده بودن یه سفره عقد خیلی شیک و مجلسی به چشمم افتاد سریع خریدارو دست حامی دادم و پشت سفره نشستم
–وقتی عین بچه ها با ذوق پشت سفره نشست یه لحظه خیره چشماش موندم
چشماش:/
همون جنگلایی که میتونستم سالها بهشون خیره بشم و توشون غرق...
چشماش واقعا به معنای واقعی کلمه باعث آرامش و آسایش روح و جسمم بودن🤍
+با ذوق عجیبی که توی وجودم بود روی صندلی ها نشستم و بعد از چند ثانیه گوشیمو در آوردم و از خودم کلی عکس گرفتم
یه لحظه نگاهم خورد به حامی
که با لبخند خیلی ملیحی بهم نگاه میکرد
یه چند ثانیه نگاش کردم..
بعد گفتم:
+بیا بشین با هم عکس بگیریم🙂
–من؟
+مگه شخص دیگه ای هم اینجا هست؟😐
صدای قهقههاش بود که بلند شد
بعد سرشو به معنیه تایید تکون داد و گفت:
–نه راست میگی نیست
+خب پس بیا دیگه
–برم خریدارو بزارم تو ماشین بعد میام
+بیام کمک؟
–نه بچه بشین
+بی توجه به چشم غره ای که براش رفتم؛رفت سمت درب خروج
....
+بعد از چند دقیقه کوتاه انتظار،
حامی اومد توی بوتیک و روبه روم ایستاد
+چیه؟
–هیچی😂
+وا چیه خو
–هیچی بابا
+😑😒
–به خدا چیزی نیست😂
+چرا میخندی پس روانی
–همینطوری😂
+نکن
–چیکار؟😂
+بابا نکن اه
–چیکار نکنم خب جوجه😂
+از وصف جوجه دلم ضعف رفت ولی نباید کم میاوردم!
+نخند
–من که نمیخندم ولی تو ذوق کردی😂
+من؟نه بابا!
–اگه نه پس از کجا فهمیدی منظورم چیه؟
+گیرم انداخت راه فراری نبود با بدبختی یه جمله پیدا کردم
–من چمیدونم بابا ولم کن
–باشه ولی ذوق کردی
+میگم نه😄
–پس چرا خندیدی؟
+خندیدم😐
–چرا خندیدی
+نه
–باشه🤷🏻♀😂
+اصلا چرا بحث بیخود میکنی بیا بشین میخوام عکس بگیرم
بی حرف اومد و کنارم نشست
بهم نزدیک نبود ولی دورم نبود
هرکاری کردم تو تصویر کامل نمی افتادیم
آخر سرم کلافه برگشتم و بهش گفتم:
+وایی بیا اینور تر دیگه
انگار که از لحنم جا خورده بود گفت:
–چشم سرورم شما فقط آروم باش
(مرد ایده عال🤌🏻😌)
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
+مرسی😌😂
–🤣🤣
صدای قهقهاش توی کل بوتیک چرخید
خودمم خندم گرفت و باهم خندیدیم
بعد از چند تا عکس
روی همون صندلی ها به عکسامون نگاه کردیم وقتی مطمئن شدیم همه خوبن از روی صندلی بلند شدیم
فکر میکردم الان حامی بی حوصله بازی در بیاره و مقاومت کنه ولی کاملا برعکس تصورم خیلی با حوصله باهم سلفی گرفتیم و حتی چند تایی هم خودش گرفت
حامی نگاهش روی کل بوتیک چرخید:
–خب کدومو انتخاب میکنی؟
+همین!من اینو میخوام
–😂باشه بچه
+بازم چشم غره ای رفتم که خودشو رسماً به اون راه زد و فروشنده رو صدا زد
.....
+ماشینو جلوی در خونه نگه داشت و مزیکو کم کرد
–خب پناه خانوم؛رسیدیم!
+الکی؟ندیدم خوب شد گفتی
–چه مشکلی با مهربون بودن داری
+من همیشه مهربونم تو چشم دیدنشو نداری
–کاملا مشخصه🙄
+چیزی گفتید آقای محترم؟
–نه گفتم شب زود بخواب فردا میام دنبالت بریم آزمایشگاه
+باشه
–باید ناشتا باشی میدونی که...
+هوففف بله میدونم🙄
–باشه بیا این لباسات و اینا
باقیشم من میبرم
+مطمئنی؟
–آره
+باشه خدافظ
–مراقب خودت باش ؛خدافظ
+توهم🙂
از ماشین پیاده شدم و با گرفتن خریدا تو دستم سمت ساختمون حرکت کردم زنگو زدم که در همون لحظه باز شد
تازه یه قدمی داخل گذاشته بودم که یهو با چیزی که شنیدم...
ادامه دارد....
نویسنده:Roksana✨
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
#عشقاجبارے❤️🩹 #فصلاول_پارتهفدهم #حامی –همه چیز خوب بود و وسطای خرید بودیم با حرفی که پناه زد به
قرار بود ناشناس پر باشه ببینیم چی میشه🎀
عــشــق اجــبــارے❤️🩹
https://eitaa.com/my_moone/4731 زنیـ/ـکه چلقـ/ـوز پفیـ/ـوز جنـ/ـده تا یه دوست جدید پیدا کرید من رو و
عاجییییی بخدا ندیدم تویییی غلط کردم اعععع اععععع مگه من میتونم تورو یادم بره 🥲🥺