eitaa logo
ᴰʳᵉᵃᵐⁱⁿᵍ ᵒᶠ ʰᵃᵛⁱⁿᵍ ʸᵒᵘ
81 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
ارتباط با من: https://eitaa.com/Edward_3112
مشاهده در ایتا
دانلود
part 5 جونگکوک اروم و با تعجب به تهیونگ نگاه میکنه. دستای سرد پسر کوچولوش میلرزن و نیاز شدیدی ب توجه داره. ولی جونگکوک نمیتونه، بخواد هم نمیتونه اون عاشق تهیونگه و تنها راه فراموشی جدا شدن از اونه. اروم دستایی ک نزدیک گونه های تهیونگ شدن و عقب میکشه وسایلتو جمع کن تهیونگ، فردا مامانت میاد. تهیونگ از این شدت دل سردی و بی رحمی بیشتر بغض میکنه، اون همیشه فقط حتی وقتی مقصر بودم با گریه کردن منو میبخشید.. اون هیچ وقت نمیتونست بهم توجه نکنه ولی حالا داشت با بی توجعی منو خورد میکرد. اخرین تلاش هام بی فایده بود.. اروم و سنگین از اتاق خارج میشم و ب اتاقم برمیگردم. بوی نعناع توی اتاقم پیچیده. روی زمین میشینم و نفس نفس میزنم. انگار ی چیز عمیق ی تیکه عمیق تو قلبم داره خودشو ازم جدا میکنه. من بدون جونگکوک میتونم؟ این فقط ی دروغه. فردا ساعت 10:30 دقیقه جونگکوک: اروم چمدونو داخل ماشین سوفی میذارم. ب پسر کوجولوم توی ماشین ک کوله شو بغل کرده خیره میشم. این اخرین باریه که میبینمش؟ من... حتی بغلشم نکردم. اروم ب دور شدن ماشین خیره میشم و ب خونه برمیگردم. خونه؟ چجوری میتونم اسمشو خونه بزارم. هواش سرده، بوی تلخی و غم میده انگار اجر ها هم فهمیدن اینجا بدون بودن تهیونگ خونه نیست. ساعت 11:40 دقیقه تهیونگ: اروم داخب اتاق جدیدم نشستم. هنوز وسایلم رو نچیدم انگار منتظر ی اتفاق کوچیکم ک برگردم.. پاهامو بغل کردم و گوشه اتاق جمع شدم. مامان با اون خنده های بلند و مسخرش تو خونه راه میره. شاید کسی ک ازش متنفرم مامانه، نه جونگکوکِ من. اروم عروسک خرسی کوچیک که از بچگی تنها رفیقم بوده رو بغل میکنم.. یادم نمیره، این عروسکو بابا خریده بود وقتی برای مسافرت ب ساحل رفته بودیم. اون روز بهترین روز بود البته تا وقتی که شب نشده بود. و اون دعوا پیش نمیومد، من حتی الان دلیلشو نمیدونم. دلیل رفتن یهویی مامان، عروسکمو بغل میکنم. برای ی پسر هجده ساله بغل کردن ی عروسک چیز جالبی نیست. ولی ب من ارامش میده. ساعت 12:03 دقیقه جونگکوک: چند ساعتی میشه که دیگه بوی شیرین خامه و توت فرنگی تو فضا نیستـ صدای خنده های قشنگ پسر کوچولوشو نمیشنوه. انگار خنده ها جاشونو ب این سکوت مرگبار دادن. اون خستست، و این خستگی برای الان یا چند روز نیست، این خستگیه چندین ساله... روی زمین میشینه و البوم عکس های بچگی پسرشو نگاه میکنه. میخنده، صدای خندش بغض شدیدیو پنهان میکنه. - تهیونگ کوچولو، ببخشید که نمیتونستم بابای خوبی باشم، متاسفم که حسم بهت چیزی بیشتر بود، متاسفم که عشقم انقدر مسخره و ممنوعست. سرمو ب کمد تکیه میدم.. چشمای سرخم پر میشن و دستای سردم شدید میلرزن. تهیونگ الان خوشحاله؟ اگه اتفاقی بیوفته چی؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part 6 ساعت 03:50 دقیقه صبح جونگکوک: نور کم ماه داخل اتاق رو کمی روشن میکنه.. اولین شب بدون تهیونگ، چشم های خشک و سرخم هر چند دقیقه یکبار خیس میشن. فضای اتاق پر از بوی ویسکی و دود سیگاره حس تنهایی شدید، و ناکافی بودن، حتی حس گناه قلبش رو پر کرده. قطره های بارون اروم ب پنجره میخوره. اهسته بلند میشم و کتم رو برمیدارم. ساعت 03:50 دقیقه صبح تهیونگ: بخاطر گریه شدید تار میبینم...زمان ب کندی میگذره گونه هام سرخن صدای خوردن قطره های بارون ب شیشه منو از افکارم بیرون میکشه. با.. بارون، جئون.. بارون دوست داشت.. اروم بلند میشم. بدنم شدید میلرزه سویشرتمو میپوشم و چترمو برمیدارم و از خونه بیرون میزنم. اروم زیر بارون قدم میزنم و اشکام همراه با قطره های بارون رو زمین میریزه. ب زمین خیره شدم و قدم میزنم درحال قدم زدنم که اتفاقی ب ی جسم محکم برخورد میکنم. رو زمین میوفتم و تندتند پلک میزنمـ بوی عطر اشنا حس میکنم، ی عطر تلخ و غمگینـ سرمو بالا میارم، با لرز زمزمه میکنم. ج.. ج.. جئون؟ جونگکوک اروم پسر کوجولوشو بلند میکنه... چشم های خنثی اش حالا پر از اشکه. جلوی پاهای پسرش زانو میزنه و دستاشو محکم میگیره. تهیونگم؟ اسیب دیدی؟ پسر کوجولو میزنه زیر گریه و بلند هق هق میکنه و خودشو تو بغل باباش رها میکنه. ساعت 04:10 دقیقه صبح جونگکوک: اروم بدن ظریف پسر کوچولومو جلوی شومینه میذارم... چوب هارو داخل شومینه میذارم و فضای خونه دوباره گرم میشه، این فقط گرمای شومینه نیست، این گرمای حضور تهیونگه. بوی سوختن چوب فضارو پر میکنه. اروم با حوله موهای خیسشو خشک میکنم و لبخند بی حالی میزنم. اروم چشم هاشو باز میکنه.... ب.. بابا؟ محکم بغلش میکنم. من اینجام عزیزم... اما این "اینجا بودنه" قراره تا کی ادامه داشته باشه؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part 7 ساعت 07:50 دقیقه صبح تهیونگ: با ذوق چمدونمو برمیدارم. اپاااا کی راه میوفتیممم. لبخند گرمی میزنه خیلی زود پسرم. تو ماشین میشینم و پاهامو تاب میدم یادم نیست اخرین باری ک ب ساحل رفتم دقیقا کی بوده.. واسه همین ذوق زیادی دارم. میخندم و ب بیرون خیره میشم اروم رو صندلی میشینه.. بوی ادکلن تلخش فضا رو پر میکنه.. مشغول رانندگی میشه... میخندم و با ذوق دست میزنم. کی میرسیمممم بلند میخنده، تازه راه افتادیم دارلینگ، صبر داتشه باش. ساعت 12:30 دقیقه بعد از ظهر جونگکوک: اروم زمزمه میکنم. تهیونگم، بیدار شو رسیدیم! با ذوق داد میزنع اخجونننن دریااااا. لبخند میزنم پیاده میشه و میدوه سمت موج دریا. بهش خیره شدم، عشق این شکلیه، عشق یعنی وقتی خوشحالیش رو ببینی از ته قلبت لبخند بزنی، عشق یعنی... حس راضی بودن از زندگیت. ساعت ها ب بازیش تو اب و ساحل خیره شدم. نم نم هوا تاریک شد. اروم حوله رو دور بدنش پیچیدم تو ماشین نشستن و پاهاشو بغل کرد. بابایی، خیلییی خوش گذشتتت، بابایی اب.. دریاا خیلی خوبه دوسش دارم.. اروم میشینم و موهای خیسشو نوازش میکنم. مراقب باش کوجولوی من، دوست داشتن میتونه خیلی خطرناک باشه. اروم رانندگی میکنم. برای من زیباترین شب عمرم بود، دیدن خوشحالی کوچولوم برای من یعنی زندگی، یعنی عشق،... امیدوارم بتونم لبخند رو رو لبش نگهدارم....یعنی میتونم؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ساعت 01:30 دقیقه بعد از ظهر جونگکوک: تهیونگ برای ی دورهمی دوستانه رفت پارک و من تنهایی ب خونه برگشتم. اروم خونه رو مرتب میکنم، خیلی وقت بود بهش نرسیده بودم. روی میزم میشینم. اروم رمانمو تکمیل میکنم و صفحه مانیتور روشن میمونه. نفس عمیق میکشم و اروم با قدم های کوجیک میرم داخل اتاق تهیونگ. روی تخت میشینم و عروسکشو برمیدارم. لبخند غمگینی میزنم. تهیونگ کوچولو؟...بابایی خیلی دوست داره! بابایی دوست نداره ناراحت باشی، دوست نداره دلت بگیره، دوست نداره اذیت شی. اروم قطره اشکم رو سرامیک سرد میریزه.. متاسفم تهیونگ، متاسفم که عاشقت شدم. عروسک و محکم بغل میکنم و اشک هام شدید تر میشن. خیلی درد داره، صدام میلرزه . خ.. خیلی درد داره... این... اینکه نمیتونم باهات.. ب. باشم خیلی درد داره ت.. تهیونگ. لرزش دستام شدید تر میشه و عروسکو رو تخت میذارم. ب اتاقم برمیگردم. پاهام سسته اروم کف زمین میشینم. کل خونه تو سکوت فرو میره...حتی صدای نفس کشیدن هم نیست. ساعت 02:05 دقیقه تهیونگ: میخندم و با بچه ها حرف میزنم.. اروم ب پیام جونگکوک نگاه میکنم "خوش میگذره کوچولو؟" لبخند میزنم و تایپ میکنم "بدون تو اصلاااا" پاهامو تاب میدم و ب اسمون خیره میشم. خوشحالم، خوشحالم که جونگکوک رو دارم، خوشحالم ک دوست داشتن رو حس میکنم. ساعت 02:30 دقیقه تهیونگ: ب خونه برمیگردم. ساکت و سرده. اروم زمزمه میکنم.. جونگکوک؟ با قدم های لرزون وارد اتاق کارش میشم. با دیدن خون و بدن بی حالش شوکه میشم. جونگکوک؟؟؟ بابا؟؟ تندتند بدن بی حالشو تکون میدم. چـ.. چیشدهـ.. جیشده جونگکوکـ هق هق میکنم دستای سرد و لرزونش و روی صورتم حس میکنم. زمزمه میکنه: میشه.. ب.. ببوسیم تهیونگ؟ لطفا. شدید گریه میکنم اروم انگشتمو گوشه لباش میذارم و بهش نزدیک میشم. خیلی اروم لبامو رو لب سردش میذارم و میبوسمش. با چشم های اشکی و بی حال لبخند میزنه. دیگه حسرتی ندارم ته ته... صدای لرزون و ضعیف ب گوش میرسه... حسرت؟ حسرت بوسیدنم؟.. چشم هاش بسته میشنـ بلند گریه میکنم. بابا.... محکم جسم سرد و بی روحشو بغل میکنم و هق هق میکنم. چند روز بعد ساعت 08:30 دقیقه شب تهیونگ: با استین های لباس مشکیم ور میرم. چشام از شدت گریه سرخ شدن و سه روزه هیچی نخوردم و درست نخوابیدم. اروم عروسکمو از چمدون درمیارم و نگاهش میکنم. اشکام شدید میریزه... جونگکوک، اون.. اون رمان... اون رمان زندگیمون بود ن؟ تو رمانی ک نوشتی زنده ای.. نوشتی تا اخر با خوبی و خوشی زندگی میکنن. چرا رفتی... چرا الان اینجا نیستی... صدای گریه هامو خفه میکنم. و عروسکمو محکم بغل میکنم. متاسفم جئون.. متاسفم ک متوجه.. ع.. عشقت نشدم... متاسفم ک انقدر احمقم جئونم. هق میزنم و عروسکو تو بغلم فشار میدم. بوی عطر تلخت توی بینیم میپیچه. نمیخام.. نمیخام بوی عطرت، چهرت، لبخندت، صدات.. نمیخوام از یادم برن.. نمیخوام اروم کلیپ هایی ک اون روز تو ساحل گرفتیم رو نگاه میکنم. اشکامو پاک میکنم و لبخند عمیق و غمگینی میزنم. دلم برات تنگ میشه جئونم، ا.. امیدوارم تو.. دنیای بعدی... بتونیم مال هم ب.. باشیم. اروم کف اتاق سرد دراژ میکشم و عروسکمو محکم بغل میکنم. امیدوارم. End...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا