eitaa logo
ᴰʳᵉᵃᵐⁱⁿᵍ ᵒᶠ ʰᵃᵛⁱⁿᵍ ʸᵒᵘ
74 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
ارتباط با من: https://eitaa.com/Edward_3112
مشاهده در ایتا
دانلود
ᴰʳᵉᵃᵐⁱⁿᵍ ᵒᶠ ʰᵃᵛⁱⁿᵍ ʸᵒᵘ
𝑵𝒂𝒎𝒆: ᴰʳᵉᵃᵐⁱⁿᵍ ᵒᶠ ʰᵃᵛⁱⁿᵍ ʸᵒᵘ 𝒑𝒐𝒓𝒕: ᵁⁿᶜᵉʳᵗᵃⁱⁿ 𝑪𝒐𝒖𝒑𝒍𝒆: ᵏᵒᵒᵏᵛ 𝑮𝒆𝒏𝒓𝒆: ᴿᵒᵐᵃⁿᵗⁱᶜ / ˢᵃᵈ کجا بخونیش)؟ @myboyv اینجا منتظرتم نعناع
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part: 1 هشت سال قبل تهیونگ ساعت 03:50 دقیقه صبح : باز با صدای داد و دعوای شدید از خواب بیدار شدم، انگار سعی داشتن صداشونو پایین بیارن ولی هی اوج میگرفت. اروم قدم زنان از پله ها پایین رفتم، عروسک خرس کوچیکمو تو دستم فشار دادم، درسته، باز هم دعوا بود، بحث و گریه نمیدونم دقیقا سر چیه که هرشب...مامان بابا باید بحث کنن. به اتاقم برمیگردم، صدا اروم میشه و اخرین چیزی ک میشنوم زمزمه عمیق مامانه که میگه: دیگه هیچ وقت قرار نیست همو ببینیم. و بعد صدای کشیده شدن چرخ چمدون و بسته شدن در. پلک هام سنگین میشه و خسته و اروم میخوابم زمان حال، تهیونگ ساعت 12:40 دقیقع بعد از ظهر: روی کاناپه لم دادم و شبکه هارو بالا پایین میکنم. چیزی توجهم رو جلب نمیکنه. کلافه داد میزنم: گشنمه جئونننننن.! هیچ پاسخی دریافت نمیکنم، بلند میشم عصبی از یخچال پاکت شیرتوت فرنگی برمیدارم و میخورم. هوای خونه سرد، بی روح و خسته کنندست. جونگکوک 12:10دقیقه بعد از ظهر: وارد خونه میشم و سوئیج ماشین رو رو میز میذارم. کتمو روی کاناپع میندازم و وارد اتاقم میشم. ب برگه های روی میز و لیوان ویسکی و فنجون قهوه نکاه میکنم. خسته و کسل روی صندلی میشینم و ب مانیتور خیره میشم. صدای تهیونگ و مشنوم ک داد میزنه: گشنمه اروم حرف میزنم: قطعا اینقدر بزرگ شدی که یچیزی بخوری. صدام اصلا بلند نیست و خودمم ب زور میتونم بشنومش. بعد از چند ساعت کار خسته از اتاق بیرون میرم. جونگکوک: تهیونگ؟ ته ته؟ خبری نیست، ن از تهیونگ ن از خرابکاری هاش. صدای مدام تماس گرفتن و دردسترس نبودن گوشی نم نم ی روتین چند دقیقه ای رو تشکیل میده با اضطراب از خونه بیرون میره و با ماشین وارد شهر میشه. این شهر برای پیدا کردن ی پسر نوجوون شیطون زیادی بزرگه همه چیز تیره و تاره، کمی بعد صدای زنگ موبایل سکوت رو میشکنه. اما اون تهیونگ نیست....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part 2 صدای بم افسر از اداره پلیس پخش میشه. + پدر تهیونگ هستید؟. همه جیز چند لحظه ایستاد، جونگکوک حس میکرد فکش منقبض شده، اروم زمزمه کرد.: اتفاقی افتاده؟ + لطفا سریع تر بیاید اداره. تلفن قطع شد. با سرعت زیاد ب سمت اداره حرکت کرد. تو این چند لحظه حتی نفس کشیدن هم از یاد برده بود. وقتی ب اداره رسید با عجله سمت سربازی ک اون حوالی ایستادع بود رفت: تهیونگ، تهیونگ کجاست؟ سرباز اروم ب صندلی اشاره کرد.. تهیونگ با خونسردی روی صندلی نشسته بود و پاهاشو تاب میداد و ادامسشو باد میکرد. اون شب برای جونگکوک کابوس ترسناکی بود... فردای ان روز ساعت 06:30 دقیقع صبح جونگکوک: کتمو میپوشم و ادکلن تلخم رو روی گردنم اسپری میکنم. اروم پتو رو روی بدن تهیونگ که اروم خوابیدع میکشم کیفم و برمیدارم و از خونه خارج میشم. فکرم پیش اون پسر بچست، دیشب متوجه شدم که...هنوز بزرگ نشده. با این فکر ها ب شرکت میرسم و مشغول کار میشم ساعت 10:50 دقیقه صبح تهیونگ: اروم چشامو باز میکنم، بخاطر خوردن ویسکی و الکل پلک هام سنگینه و سردرد عجیبی دارم. اروم پاهامو رو سرامیک سرد میذارم و بلند میشم. وارد اشپزخونه میشم و پاکت شیرتوت فرنکی و باز میکنم و مینوشم. بوی ادکلن تلخ جئون هنوز تو فضا پیچیده. با تبلتم ور میرم و مشغول حرف زدن با رفیقام میشم. ساعت از دستم در میره، قرار بود برای کنکور بخونم ولی حتی حوصلع راه رفتن هم ندارم. گوشی رو خاموش میکنم و با شیطنت سمت ویسکی های جئون میرم. اروم درشو باز میکنم و سرمیکشم. بدنم تو چند ثانیع شل میشه و رو زمین میشینم. سرگیجه عجیب و هیجان انگیزی دارم. صدای در تو گوشم میپیجه و بعد قدم های سنکین ب سمت اشپزخونه چشام بسته میشه، حس معلق بودن تو اغوش ی مرد رو دارم. که قطعا کسی جز جونگکوک نیست. و بعد گرمای تخت رو حس میکنم. اروم زمزمه میکنم: دد، از.. ازت متنفرم... جونگکوک با اون دوکلمه شکست، مدتی ساکت موند و بعد از اتاق خارج شد... هوای خونه حالا سرد تر از قبل بود. پسر کوچولوش؟ از اون متنفر بود؟...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part 3 ساعت 02:10 دقیقه صبح جونگکوک: روی تخت دراز کشیدم، تقریبا چهار ساعته فقط به سقف زل زدم. اروم زمزمه میکنم: متنفر... ازم متنفره؟... بلند میشیم، اماده میشیم از خونه میزنم بیرون ماشینمو روشن میکنم. نسیم خنک ب صورتم میخوره، حرکت میکنم و توی شهر رانندگی میکنم. ساعت 01:50 دقیقه بعد از ظهر تهیونگ: اروم بیدار میشم، چشم هام سنگینه بلند میشم و بخاطر سرگیجه اروم دستمو ب دیوار تکیه میدم. وارد سالن میشم و خبری از جونگکوک نمیبینم. نفس عمیقی میکشم و اروم قدم میزنم سمت اشپزخونه مشغول درست کردن پنکیک میشم و اروم بوی خامه و تون فرنگی فضا رو پر میکنه. با ذوق تو ظرف میذارمش و رو کاناپه میشینم. تلویزیون و روشن میکنم و مشغول خوردن میشم. اومممم افرین تهیونگ دستپختت عالیههه!! میخندم و ب ساعت نگاه میکنم. خندم محو میشه، جونگکوک باید تا الان برمیگشت. اهمیتی نمیدم و اروم شیرتوت فرنگیمو سرمیکشم. ساعت 09:50 دقیقه شب تهیونگ: ب ساعت نگاه میکنم، ی پیام برای جونگکوک مینویسم "بابا؟ کجایی؟ کی برمیگردی؟" کلافه موهامو بالا میزنم. غرورم اجازه ارسال پیامو نمیده ولی.... بالاخره فرستادمش هر چند ثانیه یکبار ب صفحه گوشی نگاه میکنم. خبری نیست! کم کم استرس میگیرم پتویی ک دورم پیچیده رو اروم تو دستم فشار میدم و گوشه کاناپه جمع میشم... جئون واقعا رفته بود؟ قرار نبود دیگه برگرده؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part 4 ساعت 03:20 دقیقه صبح جونگکوک: وارد خونه میشم، به اون سنگینی سخت برمیگردم نفس عمیقی میکشم کتمو اروم روی کاناپه میذارم و ب پسر کوچولویی ک ازم متنفر بود نگاه میکنم ک اروم روی کاناپه خوابش برده. بلندش میکنم داخل اتاق میبرمش لبخند میزنم. اما با تکرار حرف و اون لحنش لبخندم محو میشه. وارد اتاق خودم میشم و رو تخت میشینم. اروم کراواتم و درمیارم و رو میز میذارم. دکمه لباسمو باز میکنم. هیچ وقت تاحالت همچین حس پوچی و ناکافی بودن نکرده بودم. اروم قاب عکس خانوادگیم رو برمیدارم. تو کشو پایین پرتش میکنم و درش و میبندم. روی تخت دراز میکشم. گرمای پتو روی تخت کاملا با پوست سردم در تضاده. عمیق و جدی با خودم زمزمه میکنم: این درست نیست جئون، تو نباید عاشق پسر کوچولوت باشی، سنگینی شدیدی سال هاست که روی قلبشه، حس تنهایی، سرکوب احساسات، خستگی شدید و بدتراز همه سکوت! انقدر مشغول فکر کردن بود که، حتی یادش رفته بود پلک بزنه، چه برسه بخواد پلک هاشو برای مدتی ببنده و استراحت کنه. ساعت 10:10 دقیقه تهیونگ: با استرس بلند میشم، سریع سمت اتاق جئون میدوم. و وقتی اونو روی تختش میبینم، ارامش خاصی میگیرم ولی، تکیه میدم و داد میزنم: هی جئون؟ چرا برگشتی پسس مگه قرار نبود ولم کنیی؟ صدام برعکس غرورم شدید میلرزه. جونگکوک خیلی اروم روی تخت میشینه، نگاهش سرد، خنثی و صورتش رنگ پریدست. ی حرف مگه چقدر میتونست ی ادم و نابود کنه؟! تهیونگ از اون سکوت سرد ترسید اروم ایستاد ولی چیزی نگفت برگشت داخل سالن و روی کاناپه نشست. ساعت 12:08 دقیقه بعد از ظهر تهیونگ: روی کاناپه وول میخورم... تقریبا ی هفته ای میشه که جئون رفتارش عوض شده، دیگه تهیونگ کوچولو صدام نمیکنه، از فامیلیم برای صدا کردنم استفاده میکنه، دیگه بغلم نمیکنه، دیگه حتی لبخند هم نمیزنه. ترسیدم، کم نه خیلی ترسیدم.. تنها محبتی ک دریافت میکردم و از دست داده بودم و نمیدونستم برای برگشتنش باید چیکار کنم. پاهامو بغل میکنم و تو فکر غرق میشم ک با صدای باز شدن در ب خودم میام. جئون اروم وارد خونه میشه، روی صندلی اشپزخونه میشینه زمزمه میکنع، زمزمش بم، اروم و لرزانه - تهیونگ، داری اذیت میشی درسته؟ به مامانت پیام دادم... میری پیش خودش زندگی کنی. با اون چند کلمه حس پوچی پیدا کردم، بابام؟ داره بیرونم میکنه؟ چند بار زیر لب با خودم زمزمه میکنم.. یعنی اشتباه نشنیدم؟ واقعا داری بیرونم میکنی. میخواستم گریه کنم، داد بزنم که میخوام پیشت بمونم ولی، غرورم باز لجبازی کرد. بلند شدم عصبی داد زدم. معلومه، میرم پیش مامانم زندگی کنم. میرم تو اتاقم و درو محکم میکوبم. ساعت 02:06 دقیقه شب جونگکوک: از شدت کشیدن سیگار اروم سرفه میکنم ب بیرون خیره شدم و نفس عمیق میکشم. تهیونگ انقدر راحت میتونست ولش کنه و بره؟ بعد این همه سال؟ میخنده، ی خنده عصبی و کوتاه که بیشتر شبیه پوزخنده اروم فنجون قهوه رو سرمیکشم. درسته، اون اصن دوست نداشت صبح شه، اون نمیخواست تهیونگ بره و تنها تفاوت بین جونگکوک و تهیونگ غرور بود. اروم صدای باز شدن در اتاق منو از فکر بیرون میکشه. ب پاهای برهنه ی تقریبا کوچیک ک وارد اتاقم میشن نگاه میکنم. تهیونگ خیلی اروم کنارم رو تخت میشینه نگاهش بغض خاصی داره... لباش میلرزه، اون داره سکوت میکنه، دقیقا همون کاری ک من سال ها کردم. سرمو کج میکنم، چیشده بچه؟ اروم سرشو بالا میاره چشم های قهوه ایش پر از اشکه. اصلا دوست ندارم اینجوری ببینمش، من نمیتونم تهیونگمو اینجوری ببینم، ولی این فاصله همه جیو بهتر میکنه. دوباره میپرسم. چیشده؟ ساکت ب چشم هام نگاه میکنه لب هاش چند بار از هم فاصلع گرفتن ولی چیزی نگفت. اما لحظه های اخر زمزمه کرد: نمیخوام، نمیتونم هیچ جوره نمیتونم برم ج.. جونگکوک.. لطفا.. م. منو بیرون نکن... من.. من.. نمیخوام برم... صدای گریه های نسبتاً بلندش فضا رو پر. میکنه. این همون تهیونگ مغرور بود؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
part 5 جونگکوک اروم و با تعجب به تهیونگ نگاه میکنه. دستای سرد پسر کوچولوش میلرزن و نیاز شدیدی ب توجه داره. ولی جونگکوک نمیتونه، بخواد هم نمیتونه اون عاشق تهیونگه و تنها راه فراموشی جدا شدن از اونه. اروم دستایی ک نزدیک گونه های تهیونگ شدن و عقب میکشه وسایلتو جمع کن تهیونگ، فردا مامانت میاد. تهیونگ از این شدت دل سردی و بی رحمی بیشتر بغض میکنه، اون همیشه فقط حتی وقتی مقصر بودم با گریه کردن منو میبخشید.. اون هیچ وقت نمیتونست بهم توجه نکنه ولی حالا داشت با بی توجعی منو خورد میکرد. اخرین تلاش هام بی فایده بود.. اروم و سنگین از اتاق خارج میشم و ب اتاقم برمیگردم. بوی نعناع توی اتاقم پیچیده. روی زمین میشینم و نفس نفس میزنم. انگار ی چیز عمیق ی تیکه عمیق تو قلبم داره خودشو ازم جدا میکنه. من بدون جونگکوک میتونم؟ این فقط ی دروغه. فردا ساعت 10:30 دقیقه جونگکوک: اروم چمدونو داخل ماشین سوفی میذارم. ب پسر کوجولوم توی ماشین ک کوله شو بغل کرده خیره میشم. این اخرین باریه که میبینمش؟ من... حتی بغلشم نکردم. اروم ب دور شدن ماشین خیره میشم و ب خونه برمیگردم. خونه؟ چجوری میتونم اسمشو خونه بزارم. هواش سرده، بوی تلخی و غم میده انگار اجر ها هم فهمیدن اینجا بدون بودن تهیونگ خونه نیست. ساعت 11:40 دقیقه تهیونگ: اروم داخب اتاق جدیدم نشستم. هنوز وسایلم رو نچیدم انگار منتظر ی اتفاق کوچیکم ک برگردم.. پاهامو بغل کردم و گوشه اتاق جمع شدم. مامان با اون خنده های بلند و مسخرش تو خونه راه میره. شاید کسی ک ازش متنفرم مامانه، نه جونگکوکِ من. اروم عروسک خرسی کوچیک که از بچگی تنها رفیقم بوده رو بغل میکنم.. یادم نمیره، این عروسکو بابا خریده بود وقتی برای مسافرت ب ساحل رفته بودیم. اون روز بهترین روز بود البته تا وقتی که شب نشده بود. و اون دعوا پیش نمیومد، من حتی الان دلیلشو نمیدونم. دلیل رفتن یهویی مامان، عروسکمو بغل میکنم. برای ی پسر هجده ساله بغل کردن ی عروسک چیز جالبی نیست. ولی ب من ارامش میده. ساعت 12:03 دقیقه جونگکوک: چند ساعتی میشه که دیگه بوی شیرین خامه و توت فرنگی تو فضا نیستـ صدای خنده های قشنگ پسر کوچولوشو نمیشنوه. انگار خنده ها جاشونو ب این سکوت مرگبار دادن. اون خستست، و این خستگی برای الان یا چند روز نیست، این خستگیه چندین ساله... روی زمین میشینه و البوم عکس های بچگی پسرشو نگاه میکنه. میخنده، صدای خندش بغض شدیدیو پنهان میکنه. - تهیونگ کوچولو، ببخشید که نمیتونستم بابای خوبی باشم، متاسفم که حسم بهت چیزی بیشتر بود، متاسفم که عشقم انقدر مسخره و ممنوعست. سرمو ب کمد تکیه میدم.. چشمای سرخم پر میشن و دستای سردم شدید میلرزن. تهیونگ الان خوشحاله؟ اگه اتفاقی بیوفته چی؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا