هدایت شده از -معشوقهٔآفتابگردان-
هرچی هم که بشه، ما داخل زندگی بقیه نیستیم. غمهای هرشخص بسته به اون بازهی زمانی و سنی که داخلش هست، نوع زندگی که تا الان گذرونده، میزان درک و آستانهی صبرش متفاوته. جدا از اینکه اون غمی که با تو به اشتراک گذاشته شاید فقط آخرین قطرهای بوده که لیوان تحملش رو سرریز کرده. فکر نمیکنم نادیده گرفتن غم دیگران که برای ما ممکنه بزرگ و کوچک باشن کار درستی باشه، مورد تمسخر قرار دادنشون که به کنار.
آدمها گاهی اوقات دنبال بیجانهایی هستند که فقط خودشون رو که با یک مو به زندگی وصلاند، سر پا نگه دارند.
وقتی درس بهم فشار میاره:
شد شد نشد یه یاعلی میگم و پشت کمرم don't stop تتو میکنم. کار که عار نیست.
من واقعا آدم اجتماعی هستم.. دلم میخواد دوستای زیادی داشته باشم، اما دیگه نمیتونم روابط انسانی رو تحمل کنم.
یه پسرعمه دارم، از وقتی یادمه همیشه آقا و مؤدب بوده. همیشه خوشاستایل بوده،کفشهاش عین کفشای بلوری سیندرلا از تمیزی برق میزده،همیشه بوی خوبی میده،خیلی با احترام برخورد میکنه،با بچهها بازی میکنه، هیچوقت ندیدم تو بحثهای چرت و پرت و بیمعنی فامیل دخالت داشتهباشه همیشه صحبتهاش هدفمنده، باشگاه میره، حواسش به تغذیهش هست و هرچیزی نمیخوره و از همه مهمتر تونسته علاقه و استعدادشو پیدا کنه و توی همون حوزه مشغول بهکار شده جنتلمنترین شخصیه که میشناسم..
و حقیقتا این مدل آدما رو میپرستم و خیلی دلم میخواد شبیهشون بشم. 😭