امیدوارم همگی کنکوریا فردا و پسفردا کنکورشون رو خوب بدن و با موفقیت بگذرونن.✨
دعا کنید برامون((:
خیلی زشته که شب کنکور بازی والیباله واقعا برای این لیگ و مسئولینش متاسفم هرچند که خارجیان و اصلا نباید هم بدونن که ما فردا کنکور داریم ولی بازم دلیل نمیشه که من از سر تقصیراتشون بگذرم و ببخشمشون که چنین بازی مهمی رو گذاشتن برای امشب واقعا خجالت داره.😔😂
انقدر جلوی لهستان گل کاشتن امشب که فکر کنم آخر بازی کل گلاشون یه دشت بشه سرجمع😔😂
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
شب کنکور کسی درس نمیخونه😔😂
عزیزم صدبار گفتم وقتم به بطالت میگذره نمیشه دیگه
عههه🗿🤡🤣🤣
خب خب بایدم خدمتتون عرض کنم کههه..
نمیدونم اصلا چی بگم، خیلی حس سبکی خوبیه و خب نمیتونم فعلا با کلمات توصیفش کنم، البته که خستگی هم تاثیراتی در این عدم تواناییم برای توصیفش داره. اما خب. بهرحال فعلا ازش گذر میکنیم.
موضوع دیگهای که خواستم خدمتتون عرض کنم، اینه که میخواسم اسم اینجا رو همین امروز عوض کنم. امیدوارم کانال رو گم نکنید البته من نشونهای رو برای طولانی مدت میذارم که اگر کسی گم کرد زود پیدا کنه ولی خب.
گرچه هنوز به نتیجه نهایی برای اسم کانال نرسیدم اما خب بین ancient soul و it's a secret یا ممکنه مثلا keep my secrets بذارم تا حالا زمانیکه یه اسم خاص و خفن مثل کاخ نووریا براش پیدا کنم.
مورد بعدی هم اینکه خب من دارم یه داستان مینویسم تقریبا هرروز یا دوروزی یک بار قسمت جدید مینویسم براش و تو یه کانال میذارم هر وقت که نوشتم. و اینکه یه ژانر یه جورایی معمایی و تاحدودی عاشقانه و میشه گفت تقریبا رویال(؟) [فکر کنم معادلش بشه سلطنتی] و با یه حس و حال قدیمی و کلاسیک داره. توضیحات و لینک کانالش رو میذارم و واقعا خیلی خیلی امیدوارم که استقبال بشه و بخونید و کیف کنید و حتمااا نظر بدید چون واقعا بطور جدی برای انگیزه برای نوشتن ادامه داستان نیاز به انگیزه از طرف خوانندههای داستان دارم.
و خب دیگه عرضم به حضورتون که از روزهای آتی قراره کانال درش انقلاب بشه و خب کلا یه حال و هوای خوب اینجا بسازیم و بهمون خوش بگذره.
راوی اینبار تعریف میکند...
[دست کوچک دختری در میان جمعیت از دست مادر رها شده و سردرگم در پی دستان بزرگتر میگردد...
راه خانه در هوا دود شد، باربر از شهر خارج شد و خاطرات، همه از ذهن محو شدند...دختر کوچک قد کشید و خاطرات جدیدش جای خالیِ خاطرات قدیمی را گرفتند. حالا، خیاطخانهی کوچکی در کوچهای از کوچههایِ بسیارِ شهر، چراغ راه میشود و سنگفرشهای شهر یادآور روزگاران پیشین و کتابها..
کتابها راه را میدانند!]
چه کسی میداند راه به کجا ختم میشود..؟!