و آنگاه که آفتاب ، از پس ابرهایی که روزهای طولانی مهمان آسمان بودند ، رخ نشان میدهد و کل فلک را منوَّر میکند..
زمانی که صبح از راه میرسد و ضیافت طولانی شب را پایان میدهد..
درست مثل وقتی که در اوج خستگی و ناامیدی ، فرشته نجات سر میرسد و از کمک های فراوانش دریغ نمیکند..
مدت کوتاهی قبل تر را هیچگونه نمیتوان از یاد برد.
صبحگاه ، هوا تاریک بود ، ظهر هم به همین روال..
اما شب نورانی ترین زمان روز بود..نور ماه کمک عظیمی به مردم میکرد..
خستگیِ پایان ناپذیری بر تن رنجور مردم شهر افتاده بود و کل روز را در تنشان مهمان بود..
خیابان ها بوی ناامیدی گرفته بودند و کوچه ها ظلمانی تر از همیشه..
پرنده ها پرواز نمیکردند و حیوانات از لانه بیرون نمیآمدند.
همه جا ، بوی دلتنگی میداد..
این شهر ، دلتنگ آفتاب شده بود..
شهر ، با تمام وجود خسته و نالانش ، نام او را فریاد میزد..
به راستی ، چه شد که آفتاب آسمان شهر را ترک کرد و مردمان را تنها گذاشت..؟
#خود_نوشته
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
سلااام
خب؟
یه چیز جدید بهت بگم میدونستی من میتونم پیامات رو ویرایش کنم..؟
ناقلا؟
عاره عاره؟
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
خب؟ یه چیز جدید بهت بگم میدونستی من میتونم پیامات رو ویرایش کنم..؟ ناقلا؟ عاره عاره؟
عژببب..
میدونستی منم میتونم تمام دسترسیاتو فعال و غیرفعال کنم،؟؟👀😂
"𝘔𝘪𝘯𝘥'𝘴 𝘙𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯"
عژببب.. میدونستی منم میتونم تمام دسترسیاتو فعال و غیرفعال کنم،؟؟👀😂
خیلی نرم صحنه رو ترک میکنم*...