eitaa logo
scarecrow
69 دنبال‌کننده
10 عکس
0 ویدیو
0 فایل
- وجودم برهنه است. نقاب‌ها را دریده‌ام، {https://daigo.ir/secret/21812052553}
مشاهده در ایتا
دانلود
scarecrow
من نقش بازی می‌کنم. من آن کسی هستم که دارد زار می‌زند؛ و من این نقش را برایِ خودم بازی می‌کنم، و این مرا به زاری وا می‌دارد: «من تئاتر خودم هستم». و من که می‌بینم هق‌هق‌ام گرفته بیش‌تر هق‌هق می‌کنم؛ و اگر اشک‌ام بخواهد بند آید، به سرعت آن عبارت زخم زننده را باز برای خود تکرار می‌کنم تا اشک‌ام دوباره جاری شود. من دو سخن‌گو در بطن خود دارم، که گفته به گفته، طنین سخن را رساتر می‌کنند، مثل دیالوگ‌های کوتاه دو بازی‌گر تئاتر که حس و حالت موقعیت دراماتیکی را در مقابل هم تشدید می‌کنند: در این سخن دوچندان، باز دوچندان شده، که به غوغای نهایی «صحنه دلقک‌بازی» ختم می‌شود، نوعی سرخوشی هست.
تنهاییِ شلوغ،
تنها ماییم ـ من و تو ـ نظارگانِ خاموشِ این خلأ دل افسردگانِ پا در جای حیرانِ دریچه‌های انجمادِ هم‌سفران. دستادست ایستاده‌ایم حیران‌ایم اما از ظلماتِ سردِ جهان وحشت نمی‌کنیم نه وحشت نمی‌کنیم. تو را من در تابشِ فروتنِ این چراغ می‌بینم آن‌جا که تویی، مرا تو در ظلمتکده‌ی ویران‌سرای من در می‌یابی این‌جا که من‌ام. ۵ شهریورِ ۱‌۳‌۶‌۸
نگاهِ خسته اشیاء ،
scarecrow
من دیوانه‌وار ناخن می‌جوم. می‌لرزم، موهایم را کوتاه نمی‌کنم؛ چشم‌هایم تارند ـ تار و خمار، گاه تیغِ تیزی در دست می‌گیرم و با وجدی مستانه خیره به لبِ براق و تیز و باریکش می‌شوم. بعد باخود می‌گویم ولش کن! بروم «چای» بخورم. «سگ بریند به این اوضاع». حالم بهم می‌خورد، می‌خواهم تف بیاندازم تو روی زندگی! حیف که صورتش به بلندای آسمان است. و عجب پیشانی بلندی! تهوع دارم. «مغزم تهوع دارد.» مغز‌ها چه‌طور بالا می‌آورند؟ تب دارم. پدر می‌خواهد مرا ببرد دیوانه‌خانه؛ من طاقت ندارم. من فریاد می‌کشم. من مثل اسب‌های وحشی رم می‌کنم! لابد تو هم فکر می‌کنی من حیوانم ها؟ من فحش می‌دهم. من افکار خودم را چرخ می‌کنم، و با آن کتلت درست می‌کنم. «من می‌ترسم». «من خزعبل می‌گویم.» من دیوانه‌ام. من گاوم، گاو! من تقلا می‌کنم. اینها همه‌اش تقلا‌ست. دست و پا زدن است! «در باتلاق فرو رفته‌ام» اما نه! یک وقت خیال نکنی من زیاد فکر می‌کنم ها؟ نه. من احمقم، «من نشئه شوقم»! یک‌ذره شوق که پیدا می‌کنم وجد مرا می‌بلعد. آنقدر خیال می‌بافم که اندازه زرافه ها هم می‌شود. مادر غم‌گین است. مادر گریه می‌کند. مادر برایِ سلامت روانم شب و روز دعا می‌خواند! نمی‌دانم این خدا کجاست که نمی‌شنود، شاید گوش‌هایش سنگین‌اند! عذاب می‌کشم. بس که با من مهربان است. .. اَه! مردم می‌آیند از هر کوفت و زهرماری که می‌خواهند با من حرف می‌زنند. خیال می‌کنند من می‌فهمم! هه... این‌ها دِگر عجب ابله‌هایی هستند. گوشم سوت می‌کشد. نه فریاد می‌زند! چقدر خیال بافته‌ام. چقدر فکر کرده‌ام. عجب کودنی هستم ها! بیا این چاقو را بگیر، گردنم را بزن! باور کن کثافت می‌زند بیرون. من کثافتم. من خرابم. من هیچم، جانِ دلم هیچ. [اَبلهانِ متشخص]، ۵۳