یه جا نوشته بود:
+ او هم شما را میخواست؟
- به اندازهی یک قرن ساکت ماند
«بعد گفت: هیچ وقت مطمئن نشدم.»
و من با تمام وجود این جمله رو حسش کردم:)
خبر خوب اینکه:
هنوز زندهایم و هنوز میتوان به قدر تمام ثانیههای باقیمانده، به خیلی چیزها امید داشت.
خبر بد اینکه؛ اینی که در اضطراب محض گذشته و میگذرد، جوانی ما بود و بازگشتی نخواهد داشت.
خبر خوب اینکه، میبینیم و میشنویم و هوایی برای نفس کشیدن داریم هنوز.
خبر بد اینکه، این طبیعت چهارفصل و این هوا، میشد خیلی زلالتر و خیلی نابتر از این باشد.
خبر خوب اینکه؛ ما دوستان و عزیزانی داریم که به قدر هزار جهان و هزار کهکشان ارزش دارند و حضورشان، کیفیت زیست ما را افزایش میدهد.
خبر بد اینکه؛ هیچ کاری، مطلقا هیچ کاری برای برداشتن بار سنگین مشکلات اینروزها از شانهی نازنین عزیزانمان از ما ساخته نیست.
چه دردناک است تماشای اندوه و اضطراب این مردم، مردمی که لیاقتشان بهترینهای جهان بود و سهمشان، کمترینها شد. مردمی که بیشتر از هرکسی شایستهی دلخوشیها و لبخند بودند
کاش زندگی هم خروج اضطراری داشت و وقتی مسیر همیشگی برایت محدود کننده و آزاردهنده بود، میتوانستی از مسیر جایگزین، خودت را به فضای دیگری برسانی و مدتی از چیزها و موقعیتهایی که باعث رنجشت میشوند، دور بمانی.
آدم است، تحمل میکند و تحمل میکند و ناگهان، ظرف تحملش سرریز میشود.
آدم است، خسته میشود...
کاش یکی بودش، مثل خودم برای رفیقام مثل خودم برای کسی که دوسش دارم مثل خودم برای خودم.