النَّــحیط | فاطمه کاشانی
الرسائل: رقم۴ تو که هیچوقت اینجا نبودی، حالا چقدر جایَت خالیست. میبینمت و گریهام میگیرد عزیزم. ک
الرسائل: رقم۵
دیگر کفِ دمپاییهامان لِخ لِخ میکرد و مای بارد و دوغ و آن آبمیوههای رنگی کارساز نبود. تشنگی به چند قدمیِ گنبدِ عباس رسیده بود تنها با دیدنش بود که رفع میشد. سر به زیر انداخته بودم. عباس هنوز هم سپر است و محامی، باید در کمال تواضع او را دید. دست را رویِ سینهام گذاشتم، دور بود و در آن گرما درخشنده. چه باید میخواستم از مردی که حسین خواست فدایش شود؟ اصلا مگر باید چیزی میخواستم؟ مگر نیامدیم که سلامی داده، عرض ارادتی کنیم و برگردیم؟ چقدر کوتاه بود این دیدن و چقدر خنکای مطبوعی داشت ورودیِ ضریحِ طلایی رنگش. همانجا ایستادم و چند خطی زیارتنامه خواندم و از همه یاد کردم و اسم بردم و صلوات فرستادم. خودم گم بودم. زیارت امالبنین خواندم و زینب، خیلی گریه کردم و دستمالم خیس شد، مچاله و اندازهی گردویی. زیر پایم انگار کوره روشن بود و رطوبتِ مه پاشها دستهایم را نوچ کرده بود. همانجا نماز ظهرم را خواندم. رو به ورودیای که بر طاقِ بالاسرش نوشته: -السلامعلیكیامَـنوَفـیٰببیعتـه- فرصتی نبود، قدرِ دیدن هم فرصت نبود چه برسد به آرزوی دل که میخواست در حرم حسین جامعه کبیره بخواند، با ناحیه مقدسه اشک بریزد و بعدش فقط بنشیند و در بهشت بودن را ذخیرهی تبعیدگاهش در تهران کند! باید بلند میشدم. زیارت اربعینم را گذاشته بودم رو به مرملبالدماءِ پارچهنویس شدهیِ بالای ضریحِ حسین بخوانم. قلب آدمها را جایی کنجِ سینه جا داده بودم و باید میرساندمشان به صاحبش. چه سلامها و مناجاتها و بیادم باشها که نداشتم! از آقاجون گرفته تا کاظمِ لپچاقالوی عمودِ ۱۲۲۰ که ما را به خانهی ساکت و بزرگشان برد و گفت تبرید موجود. از خودم باید به حسین چه میگفتم؟ چه بودم وقتی بازهم حسین خواسته بود اینجا باشم! چقدر آشفته و خاکآلود بودم، تازه جایی بینِ مسیر زد و آبدوغ خیارِ دخترکی هم به سر و صورت و لباسهایم پاشید! نورٌ علی نور بودم. اشک بودم و خستگی و بیسامانی. همانطور بودم که بابا میگفت. همانطور نزار و بهم ریخته. همهاش قدرِ یک زیارت اربعین و سه تا نمازِ دورکعتی مهمانِ حسین بودم. باز هم باید میرفتم. دست رویِ سینه گذاشتم، تا کمر خم شدم و کیسهی آنهمه حرف و فکر و بهدرنخوریهایم را همان گوشه که خادمی ایستاده بود و یک ریز حرّک زائر میگفت خالی کردم. کِی وداعِ با حسین راحت بود که اینبار باشد؟ سرِ اینهمه دلتنگی سلامت عزیزم ..
فاطمه کاشانی/ ذکریـاتِ اربعینِ ۱۴۰۵
°
°
@naahiit
بعد از همهی آن چند روزِ خوب،
تو بگو بلندم کردند و باز هم انداختنَم وسطِ برزخ.
دوباره کِی بشود وقت خواب صدایِ بلندگوی مرکز مفقودین را بشنوم معلوم نیست!
°
°
@naahiit
روزهای انتهایی صفر است،
گریهی عامِ بر حسین تمام میشود و باید اشکهایم را جایی کنجِ اتاق برای خودم نگه دارم..
دلم برایَت تنگ میشود عزیزم.
°
°
@naahiit
النَّــحیط | فاطمه کاشانی
- ارزش آدما بعد از مرگشون مشخص میشه. 📽️ وقتی زندگی بهت نارنگی میده ° ° @naahiit
- چرا همیشه انقد مهربونی؟ جایزهای چیزی میدن؟
📽️ وقتی زندگی بهت نارنگی میده
°
°
@naahiit
Yasin Lv موزیکدلYasin Lv-Obsessed With Your Eyes -musicdel.ir.mp3
زمان:
حجم:
8.3M
بله! تمامِ امروز شنیدمِـش.
°
°
@naahiit
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
شصتوسه سالگیِ مَرد، حالا مهربانیهایش را کرده؛ تمام مردان مدنی و بدوی را دستکم یکبار سفت بغل کرده و بوی عطر مسحورکننده از یقه پیرهنش زیر دماغ همه خزیده؛ همه پسربچهها و دخترکان مسیر خانه تا مسجد را چندباری روی شانههای گرمش نشانده؛ با باقلوا و شیر تازه به عیادت اویی که تف به صورتش انداخته بود رفته، با اعوان و انصارش در مجلس ختم کودکانهی گنجشک مرده آن دختربچه که در نخلستان برگزار شد حاضر شده و به دخترک تسلیت گفته. همه حصیرهای پیرزن مشرک بادیهنشین را یکجا خریده که زیر آفتاب داغ مکه اذیت میشوی مادر. دختران قنداقپیچ عربی را از گور برداشته که حیف است؛ ببین چه ریحانه خندانی است من ضمانتش میکنم. شصتوسه سالگی مرد، حالا سرد و گرمهایش را چشیده، زباله و خونابهها از چهره زدوده، از بیستنفره سقزدن یک خرما توسط یاران غریبش در شعب بهتمامه شرمندگی شده؛ مرد شمشیرهایش را زده، فتحهایش را کرده، یک دندان شکسته و چند زخم و جراحت مردانه بر نازکای تن ظریفش به یادگار برداشته. شصتوسه سالگی مرد، ریز بافتن موهای لطیف دخترکش را خوب یادگرفته، به سپیدجامه به خانه بختش فرستاده، داماددار شده، نوههای قد و نیمقد دارد، مغزبادام؛ مرد، حسابی ریشهدوانده. حالا جانشین حکمرانی و هدایت و پیشبرد امور مملکت وسیعش را هم به مردمش معرفیکرده. غسل کرده، کفنش را آماده روی رف گذاشته، دخترش را بوسیده و زرد و بیحال رو بهقبله دراز کشیده. شصتوسه سالگی مرد، کارِ ناکرده ندارد. یک ورق وصیتنامه هم که بنویسد، خیالش از گمراه نشدن امتش تخت میشود و بازدم آخر را هم بیرون میدهد و جاری میشود. گستاخمرد سیاهرویی میگوید رهایش کنید هذیان میگوید پیرمرد. چه وصیتی چه کشکی، کسی کاغذ و قلم نیاورد. لازم نکرده. خستگی شصتوسه سال توی تن پیرمرد میماند؛ مرد حالا شصتوسه سال خستگی است، شصتوسه سال بیحوصلگی، شصتوسه سال بغض؛ میگوید علی جان خستهام، همه این مردم را بیرون کن؛ با خودت دوکلام حرف مردانه دارم...
«مهدی مولایی»
@m_molaie110