𝗡𝗮𝗮𝗸𝗮𝗮𝗺 𝗟𝗼𝘃𝗲|عـشـقنـآکـآم
سکوت سنگین سالن رو پر کرده بود. حامی نگاهش رو به نورا دوخت و خیلی جدی گفت: ـ نورا… همسرت انتخاب شده
یک ماه بعد...
نورا روی تخت ولو شده بود و با کامیار حرف میزد.
ـ هنوز سر کاری؟!
ـ آره خب. یکی باید پول دربیاره بیاد خواستگاریت.
ـ اوه اوه. چه اعتماد به نفسی.
ـ اعتماد به نفس نیست. برنامهریزیه.
ـ خودشیفته.
ـ عاشقتم.
نورا ناخودآگاه لبخند زد.
ـ منم عاشقتم.
ـ دلم برات تنگ شده.
ـ برا منم.
ـ خیلی؟
ـ نورا...
ـ هوم؟
ـ اگه الان پیشم بودی ولت نمیکردم.
ـ کامیاررر!
ـ چی؟ حقیقتو گفتم.
---
این یک ماه تقریباً هر شب همین بود.
یا تماس.
یا ویس.
یا دعوا سر اینکه کدومشون بیشتر دلتنگه.
---
یه روز حنا وارد دفتر حامی شد.
بدون در زدن.
مثل همیشه.
حامی حتی سرش رو از لپتاپ بلند نکرد.
ـ سلام عشق من.
حنا ایستاد.
ـ تو از کجا فهمیدی منم؟
ـ چون هیچ آدم عاقلی بدون در زدن نمیاد تو.
ـ یعنی من عاقل نیستم؟
ـ نه. تو حنایی.
ـ خیلی بامزهای.
ـ میدونم.
ـ وای خدا.
حنا خودکار رو پرت کرد سمتش.
حامی خندید.
ـ خشونت خانگی نکن لطفاً.
---
اما تارا و سیاوش...
اونا یه داستان دیگه بودن.
یه شب توی یه دورهمی نشسته بودن.
یکی از دوستاشون گفت:
ـ سیاوش بخون دیگه.
ـ نه بابا.
ـ بخوننننن.
ـ گفتم نه.
ـ بخوننننننن.
ـ باشه بابا خفه شید.
همه زدند زیر خنده.
سیاوش گیتار رو برداشت.
شروع کرد خوندن.
ولی مشکل اینجا بود که کل آهنگ فقط داشت تارا رو نگاه میکرد.
یعنی رسماً انگار بقیه آدمها نامرئی بودن.
---
فرداش...
تارا با جیغ وارد خونه سیاوش شد.
ـ سیاوشششش!
ـ یا خدا چی شده؟
ـ اینو ببین!
گوشی رو چسبوند به صورتش.
ـ سه میلیون بازدید؟!
ـ اوه.
ـ اوه؟! فقط اوه؟!
ـ خب آهنگ خوبی بود.
ـ مشکل آهنگ نیست!
ـ پس چیه؟
ـ اینکه همه دارن میگن این دختره کیه که سیاوش اینجوری نگاش میکنه!
سیاوش چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد خیلی خونسرد گفت:
ـ خب تویی دیگه.
ـ خفه شو!
ـ نمیتونم.
ـ چرا؟!
ـ چون الان رسماً کل کشور فهمیدن دوستت دارم.
صورت تارا اندازه گوجه شد.
ـ سیاوشششش!
ـ جانم؟
ـ خفه شو!
---
اون طرف...
امیر روبهروی پریچه نشسته بود.
انقدر استرس داشت که لیوان آب رو سه بار جابهجا کرد.
پریچه خندید.
ـ امیر بگو دیگه.
ـ دارم میگم.
ـ پس بگو.
ـ دارم مقدمه میچینم.
ـ مقدمهات از خود حرف طولانیتر شد.
امیر نفس عمیقی کشید.
ـ باشه.
ـ هوم؟
ـ دوستت دارم.
سکوت.
ـ از خیلی وقت پیش.
پریچه چند ثانیه خیره موند.
بعد زد زیر خنده.
امیر شوکه شد.
ـ چرا میخندی؟!
ـ چون بالاخره گفتی.
ـ یعنی چی؟
ـ یعنی فکر کردی فقط خودت مخفیکاری بلدی؟
ـ پریچه...
ـ منم دوستت دارم احمق.
ـ ...
ـ چرا هیچی نمیگی؟
ـ مغزم خاموش شده.
پریچه خندید.
ـ معلومه.
---
همون شب...
نورا و کامیار ویدیو کال داشتن.
کامیار روی تخت افتاده بود.
نورا گفت:
ـ خستهای؟
ـ خیلی.
ـ بخواب.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ چون دارم نگات میکنم.
ـ لوس.
ـ عاشق.
ـ کامیار...
ـ جانم؟
ـ زود برگرد.
این بار لبخند کامیار محو شد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد آروم گفت:
ـ قول میدم.
ـ جدی؟
ـ آره.
ـ کی؟
ـ خیلی زودتر از چیزی که فکر میکنی...
هدایت شده از 𝐀𝐲𝐞𝐧𝐞𝐡 𝐘𝐞 𝐊𝐡𝐨𝐨𝐧𝐢𝐧
885.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارادتمندم.
ناشناس...
مشترک با من(امیر)نیکا،عسل،بردیا👺♥️
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_q1ivaor&btn=ناشناس
࿙࿚⏝֯࿙࿚࿙࿚֯⏝
@ssma1234
پاشین بیاین حرف بزنیم:)
هدایت شده از 𝓜𝓸𝓱𝓪𝓷𝓪
رمان نجوای قلب ♥️🕯️ Whispers of the heart
نویسنده :مهنا و یکتا
کمیــ از رمانــ :📜✍🏻
-
حامی : پناه م م من عاشقتم 💔
پناه : راستشو بخوای م من از تو خوشم نمیاد
-
حامی : پناه من این کار رو فقط بخاطر تو انجام میدم
پناه :حامی نکن با این کار هم منو عذاب میدی هم خودتو
حامی :ولی
-
پناه : انقدر زیر بارون موندیم ک جفتمون خیس شدیم
پناه : خدایا مرسییی ک حامی رو به من دادییییییی (داد )
یهو همه نگاه ها برگشت سمتمون حامی گفت
-
پدرام : پناه کجا داری میری ؟؟؟؟؟
پناه : من ؟ با بردیا یعنی با گیسو قرار دارم
پدرام :اها
-
پدرام : ساکتو ببند اجی فردا حرکت می کنیم
پناه : باشه خنگولی 😌🤏
عضو شو قشنگم نویسنده اینجا به هرکس ک عضو بشه جایزه میده
فکر کردی دروغ میگم رو ایدیش بزن و ببین
لینکـــ چنل :
https://eitaa.com/hamimpanah🤍🌀
هدایت شده از 𝑫𝑨𝑹 𝑪𝑯𝑬𝑺𝑯𝑴𝑨𝑵𝑬 𝑻𝑶🫴👀
۹۰ تآیی نشیم آخهههه؟😭💞🤷♀
#فور
هدایت شده از رفـیـقِ خُـدا🤍:)