بسم الله الرحمن الرحیم
پست های اینجا موقت است. دلایل مختلفی هم دارد. اولینش آن که ایتای من در اختیار بقیه هم هست و راحت می توانند این کانال را پیدا کنند و من این را دوست ندارم. دوست ندارم خیلی راحت مطالبم به دست اقربا بیفتد. که اگر این شد، دیگر نمی توان راحت نوشت. ثانیا از خودم بدم می آید. از یک جا به بعد، وقتی زیاد خودم را به چشم خودم بیاورم، حالت تهوع می گیرم. در نتیجه نمی توانم خودم را تحمل کنم و دوست دارم خودم را دور بریزم. چه می شود؟ نتیجه آن که کانال حذف می شود. اتفاقی که بارها و بارها تکرار شده...
پس
می نویسم ولی پست ها تقریبا به صورت روزانه یا چند روز یک بار حذف می شوند. قبل از آن که گوشی ام به دست بقیه برسد...
و
سوال اینجاست که با این روش اصلا چرا می نویسم؟
چون حرف ها گیر کرده توی گلویم. گیر می کند در واقع. و جایی برای گفتنش لازم دارم. گوش شنوایی که ناشناس باشد و ناشناس باشم برایش. که بعدا بتوانم راحت بنویسم.
حالا
مگر چه چیزی می خواهم بگویم؟
هیچ! حرف های مهمی هم نیست حتی... صرف خالی کردن ذهن...
این شد که...
اسم اینجا شد «نفاد»
چرا که...
بنایم حذف پست هایش بود...
در نتیجه با تکیه بر آیه شریفه «و ما عندکم ینفد و ما عندالله باق» اسم اینجا هم شد نفاد...
نفاد یعنی تمام شدن... به آخر رسیدن... نیست شدن...
🔖راه ارتباطی:
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_sei80jt&btn=نفاد
🕰 یازده آبان، ساعت هفده و چهل و هفت دقیقه
چند دقیقه ای صحبت کردیم. لا به لای حرف ها گله اش بابت اینکه توی دیوار به دنبال خانه برایش نگشته ام را ابراز کرد. صریح نه. حتی غیر صریح هم نه. از لحنش فهمیدم. گفتم: «من توی دیوار سرچ کردم ولی راحت یک میلیارد و ماهی پونزده عادی بود! گفتم اینو معرفی کنم فحش می دی! زیر این قیمت هم چیزی معرفی کنم خانمت فحش میده!» و سکوت کرد. گفتم: «به جان خودم با همین قیمت رفتی خونه گرفتی!» 😁
چند دقیقه بعد کمی پایین تر از این قیمت را تایید کرد. کمی که می گویم یعنی با سه چهارم این قیمت تقریبا. خب عدد و رقم کمی نیست! اصلا کم نیست! شاید اگر یکی دو سال پیش بود افسردگی می گرفتم که اگر من بخواهم ازدواج کنم این رقم را چطور می خواهم تامین کنم؟ الان نه خدا را شکر... نه از جهت تمکن مادی که احتمالا برخی درآمدهایم قطع شود! نه... از این جهت که تا الان گرسنه نمانده ام و بعد از این هم خدا بزرگ است...
یادم هست سعید یک بار همین را گفت. توی شلوغی های چهار صد و یک عذرش را خواسته بودند. صاحبکارش گفته بود به بهانه تو ممکن است مغازه را آتش بزنند. این طفلک هم گفته بود بابا به خدا پشت نمازمو می خونم و کسی نمی بینه که! یعنی حتی به نماز خواندن هم حساس شده بود صاحبکارش. شاید هم بهانه بود. نمیدانم. ولی به هر حال بی کار شده بود. گفتم چه کار می کنی؟ گفت خدا بزرگ است... خیلی با متانت و آرامی گفت... دو سال بعد هم خانمش به دلیل فقر مالی در شرف طلاق گرفتن از او بود. با دو سه تا بچه!!!
خدا بزرگ است حتما... همچنان هم... حتی اگر ازدواج نکنی... حتی اگر خانه دار نشوی... و حتی اگر همسرت طلاق بگیرد... به این باور دارم! یا ما نتوانستیم خوب زندگی را بسازیم و یا دیگری برای خوب زندگی ساختن، زندگی ما را خراب کرده و ما بی تقصیریم... در هر دو صورت خدای ما هم بزرگ است... حتی در مجردی... حتی در بی خانمانی... حتی بعد از طلاق