eitaa logo
نفاد
77 دنبال‌کننده
2 عکس
0 ویدیو
0 فایل
ما عندکم ینفد و ما عندلله باق 🔖راه ارتباطی: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_sei80jt&btn=نفاد
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله الرحمن الرحیم پست های اینجا موقت است. دلایل مختلفی هم دارد. اولینش آن که ایتای من در اختیار بقیه هم هست و راحت می توانند این کانال را پیدا کنند و من این را دوست ندارم. دوست ندارم خیلی راحت مطالبم به دست اقربا بیفتد. که اگر این شد، دیگر نمی توان راحت نوشت. ثانیا از خودم بدم می آید. از یک جا به بعد، وقتی زیاد خودم را به چشم خودم بیاورم، حالت تهوع می گیرم. در نتیجه نمی توانم خودم را تحمل کنم و دوست دارم خودم را دور بریزم. چه می شود؟ نتیجه آن که کانال حذف می شود. اتفاقی که بارها و بارها تکرار شده... پس می نویسم ولی پست ها تقریبا به صورت روزانه یا چند روز یک بار حذف می شوند. قبل از آن که گوشی ام به دست بقیه برسد... و سوال اینجاست که با این روش اصلا چرا می نویسم؟ چون حرف ها گیر کرده توی گلویم. گیر می کند در واقع. و جایی برای گفتنش لازم دارم. گوش شنوایی که ناشناس باشد و ناشناس باشم برایش. که بعدا بتوانم راحت بنویسم. حالا مگر چه چیزی می خواهم بگویم؟ هیچ! حرف های مهمی هم نیست حتی... صرف خالی کردن ذهن... این شد که... اسم اینجا شد «نفاد» چرا که... بنایم حذف پست هایش بود... در نتیجه با تکیه بر آیه شریفه «و ما عندکم ینفد و ما عندالله باق» اسم اینجا هم شد نفاد... نفاد یعنی تمام شدن... به آخر رسیدن... نیست شدن... 🔖راه ارتباطی: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_sei80jt&btn=نفاد
🕰 ده آبان، ساعت بیست و یک و پنج و هفت دقیقه چند روزی نبود. تازه متاهل شده الحمدلله. به شوخی و جدی می گویم: «شما زن گرفتی که به جای یه نفر، دو نفر بیاد توی تجمعات! بابا دست خانمتو بگیر بیار اینجا!» که با خجالت و جدی جواب می دهد: «مامانش میگه ساعت ده شب به بعد نباید بیرون باشه! به خدا مشکل اینه!» خیلی زحمت کشیدم جلوی خودش قهقهه نزنم! آخر مرد! تو الان باید بچه ات را از بیرون ماندنِ بعد از ساعت ده شب منع کنی، نه اینکه مادر خانمت همسرت را! یعنی تو پنجاه سالت هم که بشود باز هم دهه شصتی و هفتادی بودنت از دور عیان است...
🕰 یازده آبان، ساعت شانزده و بیست و پنج دقیقه بنظرم یکی از چیزهایی که باید روی آن فکر کرد، صحبت های حضرت آقا در مورد جریانات آرام و زیر پوستی و مهم کشور است. نمیدانم چه اسمی روی این مسائل بگذارم! فقط می دانم انقدری که حضرت آقا حفظه الله تعالی روی مسائل تربیتی تمرکز کرده اند، روی کمتر مسئله ای مانور داده اند. نامه های همین چند وقت را ببینید. مدام بحث را می برند سمت تعلیم و تربیت. نخبه ها را متصل به جامعه تعریف می کنند. چندین صفحه مفصل در مورد نخبگان می نویسند! بعد در مورد تفاهم اسلام آباد، دو خط 😁 خب آدم عاقل از این حجم بالای تمرکز روی مسائل فرهنگی می فهمد چه چیزی مهم است و چه چیزی نه! به شوخی به رفقا می گفتم که خودِ آبادانی های حاضر در واقعه نهِ آبان هم یادشان نبود چه کار کرده اند و حضرت آقا آن ماجرا را از لای تاریخ بیرون کشید و چندین خط در موردش نوشت. آن هم در روزی که خبر دیدار با فرماندهان نظامی منتشر شد. خب این اگر مسئله اهتمام به فرهنگ را نمی رساند، دقیقا چه چیزی را می رساند؟ فرهنگ هم که می گویم از لایه های عمیق صحبت می کنم. از ظاهر کار نه! دقیقا آن چیزی که دوام دارد و مستمر است. بنظرم جا دارد ماها روی این مسائل بیشتر وقت بگذاریم. عمیق تر. و دقیق تر.
📖 پاسخ صمیمانۀ رهبر معظّم انقلاب به نامۀ دانش‌آموز ده‌ساله 🗒چندی پیش، علیرضا بخشی ایرج، دانش‌آموز ده‌سالۀ ساکن تهران، در تاریخ ۲۳ شهریورماه ۱۴۰۵ نامه‌ای صمیمانه به محضر رهبر معظّم انقلاب نوشت. او در این نامه، ضمن ابراز علاقه و قدردانی از رهنمودهای ایشان، هدیه‌ای را نیز به‌عنوان تشکر از ایشان و کمک به رزمندگان اسلام تقدیم کرد. ✉️ متن نامۀ این دانش‌آموز چنین بود: به نام خدا سلام آقا. من علیرضا بخشی هستم. من ده سالمه و داخل تهران زندگی می‌کنم. راستش نمی‌دونم نامه‌ی من به دستتون میرسه یا نه. ای‌کاش میشد از نزدیک باهاتون حرف بزنم. راستش ما خیلی به خاطر راهنمایی‌هاتون به شما مدیونیم. این پول هم برای تشکر از شما و کمک به رزمندگان اسلامه. دوست‌دار دیدار شما علیرضا بخشی ایرج ۱۴۰۵/۶/۲۳ پی‌نوشت: تولدتون با تأخیر مبارک.   ▪️این نامه به دست رهبر معظّم انقلاب رسید و حضرت آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای نیز در پاسخ به ابراز محبّت این دانش‌آموز، نامه‌ای برای او نوشته و متقابلاً هدیه‌ای به او اهدا کردند. 📩 متن پاسخ رهبر معظّم انقلاب به این شرح است: 📝 بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم ▪️دوست عزیزم آقای علیرضا بخشی      سلام علیکم و رحمه الله و برکاته ▪️از توجه محبت‌آمیز شما متشکرم. البته تولد این بنده حقیر در ماه اسفند است. متقابلاً من هم هدیه‌ای هر چند ناقابل در مقابل بزرگواری شما تقدیم میکنم. به اعضاء خانواده سلام بنده را ابلاغ کنید. ✍🏻سید مجتبی خامنه‌ای 🗓۱۹/مهر/۱۴۰۵ 💬پی نوشت: خط خوانائی دارید.   💻 Rahbar.ir  | 📲 @Rahbar_ir
نفاد
🕰 یازده آبان، ساعت نوزده و چهل و پنج دقیقه چطور یک انسان را دیوانه کنیم؟ اول جواب او را کامل بدهیم. بعد پی نوشت بزنیم. نشان بدهیم که حواسمان به غیر از متن، به فرامتن هم بوده. یعنی جداگانه نشان بدهیم که به جزئیات توجه کرده ایم. یعنی بگوییم من حواسم هست تو به غیر از این نوشته، خیلی خصوصیت های دیگری هم داری و یکیش همین خط خواناست. بعد بالاتر نبری! نگویی خط زیبا. بگویی خط خوانا. یعنی جای پیشرفت برای او بگذاری. اولا تعریف کنی و ثانیا جای پیشرفت برای او بگذاری... اگر این انسان دیوانه نشد، خب... شاعر خوب گفته: هر که از عشق تو دیوانه نشد عاقل نیست این توجه حضرت آقا حفظه الله تعالی به جزئیات دیوانه کننده است واقعا. من آدم جزئی نگری نیستم. اصلا. یعنی میروم شلوار میخرم و وقتی از مغازه بیرون می آیم متوجه میشم که مثلا شلوار آبی خریده ام! توی همین تست های روانشناسی هم فهم من از جزئیات مساوی فهم تمساح از دیفرانسیل تلقی شده بود و مشاور هشدار داده بود ازدواج کنی، همسرت دیوانه می شود. ولی این توجه به جزئیات مهم را دوست دارم. جزئیات مهم! تاکید می کنم جزئیات مهم! آقای علیرضا بخشی! قندی که توی دلت آب شد برای جوابی که گرفتی نوش جانت! قندی که در دل ما آب کردی بابت جوابی که گرفتی هم نوش جانمان! پ.ن: اسفندی های جلسه باید مثل اسفند الان جلز و ولز کنند! حالا یا مثل اسپند!
نفاد
🕰 یازده آبان، ساعت نوزده و چهل و پنج دقیقه چطور یک انسان را دیوانه کنیم؟ اول جواب او را کامل بدهیم.
چرا اینجا می نویسم؟ چون حرف ها در گلویم می مانند... نمی توانم جایی بنویسم شان و یا بگویم شان. برخی ها را می روم در پستوی رفقا می ریزم و جوابی بگیرم یا نگیرم... برخی ها را هم اینجا تحویل می دهم... به درد کسی می خورد یا نمی خورد را نمی دانم. ولی می دانم که باید بگویمشان... هرچند بدیهی! هر چند تکراری! هر چند به درد نخور و اشتباه...
🕰 دوازده آبان، ساعت دوازده و ده دقیقه خواستم زودتر نماز را بخوانم که وقتی خانواده ها آمدند معطل نشوند که مادر و برادرش از راه رسیدند. مادرش به سختی از پله ها بالا آمد و با چشمان اشک آلود. به سختی که می گویم یعنی سختیِ روحی روی جسمش اثر گذاشته بود و الا مادر جوانی بود. سختیِ روحیِ چی؟ هیچی! آقازاده ویپ گرفته دستش... یکی از سختی های کار، فهماندن و قبولاندن این مسئله به خانواده است که آقازاده ی شما، بچه پیغمبر نیست و ما هم بنا نیست حقی از او ضایع کنیم! ما را عادت داده اند به اینکه باید حق مان را بگیریم. خب! همین عادت، باعث شده خیال کنیم همه اطراف دزدند و فقط ما سالم هستیم! در نتیجه انجام وظیفه را «پولشو گرفته دیگه! مگه چی کرده؟» می بینیم و خدای نکرده اگر کم و کاستی هم ببینیم، شلوار از پای طرف مقابل درآورده و شسته و اتو می کنیم! حالا در چنین محیطی فکر کن به خانواده ای بخواهی بگویی آقازاده ات اشتباهی مرتکب شده. تا ثابت نکند «اشتباه در چشمان توست نه در آن چه به آن می نگری» ولت نمی کند! از خاطرات وضع حمل بچه گرفته تعریف می کند تا برسد به این جا که برادر شوهر ننه عروس دایی اینا، وقتی بچه را دیده گفته چقدر آقاست! خب تو قبول نکن! چی کار کنم؟ وقتی نمی خواهی بچه ات درست شود و قدمی در مورد او برداری، من مقصرم؟ تو فکر کن بچه پیغمبر زاده ای و من هم فکر می کنم. ولی با فکر من و تو که توله خرست به علیا مخدره و عالیجناب تبدیل نمی شود! مسائل نژادی هم نهایتا رنگ پوستش را مشخص کند! اینکه در خانواده تان یک نفر سیگاری ندارید هم دلیل نمی شود او سیگار دستش نگیرد! راحت به برادرش گفتم «فروشنده ای که به بچه ی این سنی ویپ فروخته خره! خیلی خره!» و نگفتم «بسیار کار نا به جایی انجام داده!» نه! خر است و نقطه سر خط. حتی پیشنهاد دادم بدون این که درگیر شود یقه فروشنده را هم بگیرد که گوساله دفعه بعدی به بچه این سنی راحت ویپ نفروشد. کرّه میخ! می بینید؟ مادر مهدیار زنگ زده که محمدرضا ویپ دارد. پیگیری کردم و خانواده را خواستم. طاها را صدا کردم که تو بی جا کردی به من خبر ندادی! به مادر مهدیار دوباره زنگ زدم و گفتم فردا میخواهم بچه ات را دعوا کردم و کلی هم او تشکر کرده! به مادر و برادر محمد رضا گفته ام که باید برود مشاوره. به مشاور باید جزئیات را اطلاع بدهم. به برادر محمد رضا هم رساندم که یقه فروشنده ویپ را بگیرد حتما. می شود پیگیری کرد. وقت آزاد می خواهد؟ دل خوش می خواهد؟ نه عزیزم. تو سرت جای دیگری گرم است که فکر می کنی این چیزها مهم نیستند. مهم است. اگر آن فروشنده نفهم یک بار توجیه شده بود و فقط فکر پول نبود، اگر آن گوساله ای که توی گیم نت مسئول است حواسش به بچه ها بود، اگر بعد از بیست سی بار گیم نت رفتن و ویپ کشیدن محمدرضا خانواده اش کمی پیگیری می کردند و اگر های دیگر، شاید ماجرا به این جا نمی کشید. برعکسش هم هست. اگر مادر مهدیار پیگیری نمی کرد و اگر خانواده محمدرضا همراه نبودند و اگر مشاور... ، آن وقت ماجرا می تواند تا بیخِ گل و حشیش هم ادامه پیدا کند. مسئله این است که نوجوان ما رهاست. و چه کسی آن را رها کرده است؟ دقیقا خانواده و همه جامعه! همه با هم مسئولیم! شمایی که این متن را می خوانی هم ایضا!
🕰 یازده آبان، ساعت هفده و چهل و هفت دقیقه چند دقیقه ای صحبت کردیم. لا به لای حرف ها گله اش بابت اینکه توی دیوار به دنبال خانه برایش نگشته ام را ابراز کرد. صریح نه. حتی غیر صریح هم نه. از لحنش فهمیدم. گفتم: «من توی دیوار سرچ کردم ولی راحت یک میلیارد و ماهی پونزده عادی بود! گفتم اینو معرفی کنم فحش می دی! زیر این قیمت هم چیزی معرفی کنم خانمت فحش میده!» و سکوت کرد. گفتم: «به جان خودم با همین قیمت رفتی خونه گرفتی!» 😁 چند دقیقه بعد کمی پایین تر از این قیمت را تایید کرد. کمی که می گویم یعنی با سه چهارم این قیمت تقریبا. خب عدد و رقم کمی نیست! اصلا کم نیست! شاید اگر یکی دو سال پیش بود افسردگی می گرفتم که اگر من بخواهم ازدواج کنم این رقم را چطور می خواهم تامین کنم؟ الان نه خدا را شکر... نه از جهت تمکن مادی که احتمالا برخی درآمدهایم قطع شود! نه... از این جهت که تا الان گرسنه نمانده ام و بعد از این هم خدا بزرگ است... یادم هست سعید یک بار همین را گفت. توی شلوغی های چهار صد و یک عذرش را خواسته بودند. صاحبکارش گفته بود به بهانه تو ممکن است مغازه را آتش بزنند. این طفلک هم گفته بود بابا به خدا پشت نمازمو می خونم و کسی نمی بینه که! یعنی حتی به نماز خواندن هم حساس شده بود صاحبکارش. شاید هم بهانه بود. نمیدانم. ولی به هر حال بی کار شده بود. گفتم چه کار می کنی؟ گفت خدا بزرگ است... خیلی با متانت و آرامی گفت... دو سال بعد هم خانمش به دلیل فقر مالی در شرف طلاق گرفتن از او بود. با دو سه تا بچه!!! خدا بزرگ است حتما... همچنان هم... حتی اگر ازدواج نکنی... حتی اگر خانه دار نشوی... و حتی اگر همسرت طلاق بگیرد... به این باور دارم! یا ما نتوانستیم خوب زندگی را بسازیم و یا دیگری برای خوب زندگی ساختن، زندگی ما را خراب کرده و ما بی تقصیریم... در هر دو صورت خدای ما هم بزرگ است... حتی در مجردی... حتی در بی خانمانی... حتی بعد از طلاق