" ناجـــه "
در ستایشِ جشنهایِ محلهای : )✨🎈
عطر نرگس و زمزمهی دعایِ کمیل*
احیایِ شب نیمهی شعبان : )
محمد ابراهیمی اصلenc_16785848373980916166034.mp3
زمان:
حجم:
3.8M
به عشقِ تو دچار شدم🤍 ؛
" ناجـــه "
‹ 🤍❄️ ›
[ زمستان ، بی تو ؛ ]
با عجله وارد خانه میشوم و پالتویم را از تن بیرون میآورم. در این سرمایِ استخوانسوز نمیشود زیاد بیرون از خانه ماند.
به محض ورود، دستهایم را رویِ بخاری میگیرم و منتظر میمانم تا حس به درون رگهایم برگردد.
چند لحظهای روی مبل مینشینم تا پاهای سردم، آرام گیرند. بعد به سمت آشپزخانه میروم و قهوه ساز را روشن میکنم.
تا قهوه آماده شود، لباسهایم را عوض میکنم و آشپزخانه را مرتب.
کارها که تمام میشود، فنجانی قهوه برای خودم میریزم، رمانی که تازه شروعش کرده بودم را بر میدارم و مینشینم پشت میزِ ناهارخوری.
همانطور که تلخی قهوه را مزمزه میکنم، از پشتِ پنجره به دانههایِ برف که فرود میآیند و آب میشوند مینگرم.
به فرشتگان میمانند، یا شاید هم به تازه عروسها...
به عروس فکر میکنم و بعد خیالم پرمیکشد به سویِ تو.
به تویی که تازه عروست بودم و قرار بود به زودی بشوم خانمِ خانهات. به تویی که همهی دلخوشیِ من برای ادامهی زندگی بودی و من تمام آیندهی خودم را با تو دیده بودم.
به تو فکر کردم، به اولین روزهایِ بودنت، به نحوهی آمدنت، به حادثهی عشق!
و به یاد آوردم بهمنی که با آمدنت، اردیبهشت شد : )
لحظههای سرد زمستانِ آن سال را به یادآوردم و گرمای دستانِ تو را، بارش برف روی انبوهِ موهای فرفریات را،
سفیدی برف و سیاهی چشمهایت را، عطرِ تلخِ پیراهنت را، مه غلیظ شب و پناهِ آغوشت را.
تمامِ ثانیههای آن زمستان، شبیه فیلم سینمایی از جلوی چشمهایم عبور کرد.
قطره اشکی رویِ گونهام لغزید و ستارهای در چشمهایم خاموش شد.
قهوهام یخ کرد، کتاب از دستم افتاد و احساس کردم بارش برف هم متوقف شده است.
انگار دنیا برای لحظهای ایستاد. ایستاد تا تماشا کند ویرانیِ یک زن را. زنی که سرشار از امید و آرزو بود. سرشار از عشق به زندگی؛ اما حالا به اجبار زندگی میکرد و هر نفسش، آمیخته با درد بود. زنی که فراموش نمیکرد شبهای سرد و سیاهِ روزگارش را...
تو به من بگو، چطور فراموش کنم وقتی یک حادثه، یک اتفاق، یک واقعه؛ مسیر زندگی مرا دگرگون کرد و به بیراهه کشاند.
تو نمیدانی من چه دردی کشیدم وقتی تنِ نحیف و لاغر تو را روی تخت بیمارستان دیدم و محکوم شدم به صبر. صبری که تهش نامعلوم بود...
همه میگفتند نگران نباش، زود حالش بهتر میشود..
اما بعداً فهمیدم همه اینحرفها را برای دلخوشی من میگفتند!
من تازه عروس بودم؛ دلنازک، کمطاقت و عاشق!
هنوز یادم نمیرود شبهایی که تا صبح کنارت مینشستم، اشک میریختم و حرف میزدم. من امید داشتم که برمیگردی.
برمیگردی، کنارت قد میکشم و عاشقی میکنم.
ولی نشد...
سکتهی مغزی جانت را گرفت و من رخت عروسی به تن نکرده ، لباسِ عزایِ شریک زندگیام را بر تن کردم.
یک سال طول کشید تا با درد نبودنت کنار بیایم، بپذیرم که زندگی جریان دارد و باید ادامه داد.
طول کشید تا توانستم روح متلاشی شدهام را جمع کنم، دل شرحه شرحهام را وصله زنم و نور امید را بازیابم.
اما یادت تمام شدنی نیست...
یادت، غمت و تمام خاطراتت، هنوز زندهاند و نفس میکشند.
و گاه، با یک واژه، یک اتفاق یا یک دیدار، زخم های کهنه سرباز میکنند و مرا در خود فرو میبرند.
درست مثل همین حالا، که یادت دست انداخته دور گلویم و رهایم نمیکند!
به پنجره مینگرم و به دانههای برفی که بیوقفه میبارند.
و آرام زیر لب زمزمه میکنم:« حقا که غمت از تو وفادارتر است...! »
- گلنار .
امشب عجیبترین، طنزترین و درعینِ حال زیباترین و شاعرانهترین شبِ زندگیم بود : )
قرار نبود برم ، ولی خوشحالم که رفتم و تجربهی قشنگی شد واسم😌💕
" صحبت از ماندنِ یکعمر ، بماند به کنار ،
قدر نوشیدنِ یک چای بمانی ، کافیست... "