" ناجــه "
ء .
چقدر دلم برای شبهای جمکران تنگ است...
آنروزها فکر میکردم هر سهشنبه میتوانم زندگی را رها کنم و گوشهای از صحن جمکران، گوش بسپارم به زمزمهی دعای توسل و آرام اشک بریزم : )
آنروزها فکر میکردم هرهفته، خلوتهای اتوبوسی پابرجاست و تو خریدارِ چشمهای بارانیام هستی!
فکر میکردم مُهر توفیق حضورم خورده و میتوانم سالها در هوایِ حضورت نفس بکشم...
زهی خیالِ محال!
ماههاست که از تو و شهرِ مقدسم دورم...
ماههاست قابِ چشمهایم کاشیهای آبی حرمت را ندیده!
ماههاست قلبم به شوق دیدنت نتپیده و روح سرگردانم در حضورت آرام نگرفته...
میدانم که تو همینجایی، کنارِ من!
اما در محرابِ جمکران و هنگامی که سر روی خاک میگذاشتم در طلبِ وصالِ تو،
عطر حضورت بیشتر در فضا میپیچید و دستنوازشت را بر سرم احساس میکردم :)
آقایِ من؛
نخواه این دوری، ماندگار شود. نخواه روزهایم بویِ غربت بگیرد و اشکهایم مأمنی نداشته باشند.
نپسند که قلبم جز تو محبوبی داشته باشد و نخواه که در انتظار کسی، غیر از تو بمانم :)
مرا به نزد خود بخوان و روزهای دوری را تمام کن...
- گلنار .
ای آنکه در نگاهت حجمی ز نور داری،
کی از مسير کوچه قصد عبور داری؟ :)
#صبحبخیرگفتنبهامامزمانروترندکنیم؟
" ناجــه "
_
ء .
همیشه که نباید آدمها را معمولی بوسید،
مثلاً من ترجیح میدهم تو را با چشمهایم ببوسم : )
میپرسی چطور ؟
من هم میگویم با عمیق نگاه کردنت، با ناز پلک زدنهایم، با بیوقفه نگاه کردنت یا با هرروشی که بتوانم تو را مات و مبهوت چشمهایم کنم. آنوقت احساس میکنم با چشمهایم، تو را بوسیدهام : )))))
گاهی هم دوست دارم تو را با غزلهایم ببوسم، بوسیدن با غزل، بسیار رویاییتر از بوسیدن معمولیست : )
فکر کن ،
من درون شعرهایم بنویسم :
« پشت پلکهایت را میبوسم »
و تو بتوانی هزاربار آن را بخوانی و تصورش کنی!
یا بنویسم
بوسیدمت و زنده شدم
!و تو حرف به حرفش را لمس کنی... فکر کن چه محشر میشود، وقتی تمام غزلهایم، مخاطبش تو باشی! :) آن وقت ما هیچوقت فراموش نخواهیم شد، من به خاطر ماندگاری غزلهایم، و تو به خاطر ماندگاریِ عشق! پس من با غزلهایم، تو را میبوسم : )✨ - گلنار .
تمام دلخوشیام یک نگاه کوچک اوست،
ز چیست یار من از من کنار میگیرد؟ :)
#صبحبخیرگفتنبهامامزمانروترندکنیم ؟
" ناجــه "
کنارِ تـو درگیر آرامشم : )
ء .
گاه واژهها حقیر و فقیرند در توصیفِ لحظاتِ زیستهی آدمیزاد!
و گاه تمام آنچه در ذهن آدمی میگذرد، در واژه نمیگنجد...
امشب از همان شبها بود، همان شبهایی که ثانیه به ثانیهاش تجربهی جدید و دستاول است و هر تجربه، جرعه جرعه آرامش به قلبِ تو سرازیر میکند.
دیگر میدانم بعد از گذر کردن از برهههای مختلف زندگی، باید کنارش بنشینم و از دریچهی نگاه او به ماجراهای زندگیام نگاه کنم. به اتفاقات ریز و درشتی که از سرگذراندم بیاندیشم و رشدهایی که به دست آوردهام را هایلایت کنم!
زاویهی نگاهش را دوست دارم، نگاهی پر از رشد، پر از حکمت و پر از اعتمادِ به خدا🌱
کنارم که مینشیند، حرف که میزند، نگاهم که میکند، جرعه جرعه آرامش به قلبِ ناآرامم تزریق میکند.
با کلامش، جامی از امید به دستم میدهد و من یک نفس آن را سرمیکشم!
حالا میفهمم چقدر به بودنش محتاج بودهام و چقدر خدا را شکر میکنم بابتِ وجودش✨
دوست دارم امشب اینطور دعا کنم :
ای خدایِ رزاقِ من؛
در سفرهی نعمتِ همهی آدمها، نعمتِ قرین و دوست خوب قرار بده.
دوستی که ما را در مسیرِ بندگیِ تو،
همراهی کند و هرجا به بیراهه رفتیم، دستمان را بگیرد.
آمین آمیین آمییین آمیییین : )))
- گلنار.
امشب لابهلای صحبتها، به چشمهایش نگاه کردم و برایش خواندم :
« تو همه راز جهان ریخته در چشمِ سیاهت؛
من همه محوِ تماشایِ نگاهت :) »
و عمیق و طولانی نگاهش کردم و اجازه دادم واژهها در جانش رسوخ کنند...