" ناجــه "
_
امام، با دستهای لرزانش، خون را از سر و صورت و لب و دندان علی میسترد و با او نجوا می کرد : « تو! تو پسرم! رفتی و از غمهای دنیا رها شدی و پدرت را تنها و بییاور گذاشتی...»
و بعد خم شد و من گمان کردم به یافتن گوهری. و خم شد ومن گمان کردم به بوییدن گلی. و خم شد و من با خود گفتم به بوسیدن طفل نوزادی. و خم شد و من به چشم خودم دیدم که لب بر لب علی گذاشت و شروع کرد به مکیدن لبها ودندانهای او و دیدم که شانههای او چون ستونهای استوار جهان تکان می خورد و میرود که زلزلهای آفرینش را در هم بریزد و با گوشهای خودم از میان گریه هایش شنیدم :« دنیا پس از تو نباشد، بعد از تو خاک بر سر دنیا ! »
- برگی از کتابِ پدر، عشق و پسر.
" ناجــه "
آبمهمنیست عباسِجانودلم، خودترادریاب :)
گم شدهام لابهلای حسینیهی واژهها...
کلمات برایم روضه میخوانند و من مجسم میکنم و دریادریا اشک میشوم برایِ سقایِ کربلا :)
گفته بودم مگر نه؟
من بندهی واژههایم...
آنقدر که ترجیح میدهم واژهها، بهچشمهایم اشک ببخشند و مرا در عمق خود، بسوزانند!