eitaa logo
" ناجــه "
528 دنبال‌کننده
536 عکس
82 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 برایِ شکوفه‌ی بهارنارنج و بویِ باران🌧️ برایِ ثبت لحظاتی که به رنگِ آبی‌اند، آبیِ آسمانی : ) کپی؟ نه‌جانم؛ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسته است بی‌تو دفتر شب‌های شعرِ بیت، بدرود بیتِ آخرِ شب‌های شعر بیت :)
" ناجــه "
بسته است بی‌تو دفتر شب‌های شعرِ بیت، بدرود بیتِ آخرِ شب‌های شعر بیت :)
- اسم چنلم را گذاشته بودم ناجه. بعد از خواندنِ کتاب ارتداد، عاشق این اسم شده بودم! نامی گیلکی بود. به معنایِ آرزویِ آمیخته با حسرت . پیش‌ترها برایش مصداقی پیدا نمی‌کردم. می‌گفتم یعنی چطور می‌شود هم آرزو باشد و هم حسرت ؟ حالا امّا... می‌دانم ناجه یعنی چه! از همان صبحِ روز دهمِ اسفند، مصداقش را پیدا کردم. همان صبحی که شبیه قهوه‌، تلخ بود! آن‌روز نتوانستم سحر بیدار شوم. عقربه‌های ساعت روی عدد هفت ایستاده بودند که با صدای مادر از خواب بیدار شدم. قبل از اینکه بپرسم چرا آنقدر زود صدایم کردی، گفت :« داریم میریم پارک‌شهر ، برای شهدا تجمع کردن. میای؟ » سر تکان دادم و از جا بلند شدم. دست و صورتم را شستم و به اتاق برگشتم. اما نگاهم که به مادر افتاد، سرجایم میخکوب شدم! غرق اشک بود و داشت مانتویِ مشکی‌اش را به تن می‌کرد. آرام پرسیدم :« خوبی؟ » جواب نداد. نگاهم روی چهره‌اش خیره ماند. چشم‌هایش گواه از گریه‌ی طولانی می‌دادند... لب زدم :«چی شده؟ اتفاق جدیدی افتاده؟! » مادر نتوانست حرفی بزند. عکسِ حضرت‌آقا در حال چای خوردن، روی طاقچه‌ی اتاقم بود. عکس به کمکش آمد برای گفتن خبری که کلمات از بیانش عاجز بودند! انگشت اشاره‌‌اش را روی قاب گذاشت و پلک زد. با لکنت گفتم :« آقا رو زدن؟ » سرتکان داد. سرتکان داد و دنیا روی سرم خراب شد. سر تکان داد و دیوار آرزوهایم فرو ریخت... از مادر پرسیدم خبر را کی شنیدی، گفت پنجِ صبح! روبه‌رویش ایستادم و با اشک‌هایی که همچو باران فرو می‌ریخت ، ناله کردم : « مامان ، من داشتم همه‌ی تلاشمو می‌کردم که دیدار آقا با شاعران دعوت بشم. یعنی الان همه‌ی آرزوهام به حسرت تبدیل شد؟ مامان من با این‌همه عشق و آرزو چیکار کنم؟! » مادر دلش برای آرزوهای شاعرانه‌ی دخترش سوخت. با بغض بغلم کرد و صدای هق‌هق گریه‌ام سکوت خانه را شکست... مثل پدر از دست داده‌ها گریه می‌کردم. مثل یتیم‌ها ! من حالا خوب می‌دانم ناجه یعنی چه! ناجه دقیقاً همان احساس من به دیدار رهبری بود. دیداری که آرزویش را داشتم ، اما با حسرت آمیخته شد... و حالا من ، تا آخرِ عمر ، حسرت شبِ شعر بیت را می‌خورم! - گلنار .
" ناجــه "
- اسم چنلم را گذاشته بودم ناجه. بعد از خواندنِ کتاب ارتداد، عاشق این اسم شده بودم! نامی گیلکی بود.
این متن را ۹روز بعد از شهادتِ آقا نوشتم؛ شاید بپرسید چرا ۹ روز بعد؟ چون در تمام طول این ۹ روز خفقان گرفته بودم... شوک عظیمی بود، کلمه نداشتم. چه برای حرف زدن، چه برای نوشتن! سکوت بودم و سکوت. می‌نگریستم و می‌گریستم :) درست ۹ روز بعد، یک شب تا صبح بیدار ماندم، دریادریا اشک ریختم و واژه‌ پشت واژه ردیف کردم! دقیق یادم نیست چند صفحه شد، فقط می‌دانم آنقدر نوشتم که سرانگشتانم به گزگز افتاد... از دل آن چند صفحه، این متن بیرون کشیده شد. ولی دلم نمی‌آمد منتشرش کنم! حالا و در آستانه‌ی تشییعِ آقا، دلم رضا داد به انتشارش :) اگر دوستش داشتید، برایم دعا کنید✨
هر صبح و شب گریان غم‌هایت نبودیم، حال دل این بی‌وفا گفتن ندارد... ؟
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و اگر روزی کسی درباره‌ی من از تو پرسید، بگو او عاشق جزئیاتِ ساده‌ی زندگی‌ست :)🤍
از خادمیِ شهدا :)✨
" ناجــه "
از خادمیِ شهدا :)✨
- امشب در طول مسیر به آسمان‌شب و درخشندگیِ ماه خیره شدم و به همه‌چیز فکر کردم... به محرم، به غم، به فراق، به کربلا، به آقا، به دلتنگی‌های مداوم و به اشک‌هایِ بی‌پایان! به این فکر کردم که چه روزهای عجیبی را می‌گذرانم، چه لحظات غریبی، چه احوالات عجیبی! نمی‌دانم از کی اینقدر آشفته و پریشان شدم. از کی شور زندگی از من گرفته شد و بهانه‌های کوچک شادی، از بین رفتند... نمی‌دانم از کی پروانه‌های قلبم مردند، پیچک امید به خشکی گرایید و نورِ درون قلبم خاموش شد! فقط می‌دانم روزهای عجیبی‌ست. آنقدر عجیب که خودم هم دلیل محکمی برای آشفته‌حالی‌ام پیدا نمی‌کنم :) آنقدر عجیب که تا به خودم می‌آیم، گونه‌هایم خیس اشک است... دلم یک تحول می‌خواهد. تحولی از جنس آرامش، شادی، مهربانی، عشق:) دلم یک تحول می‌خواهد و مثل همیشه آن را از حسین(ع) طلب می‌کنم. که حسین، پناه تمامِ غم‌دیده‌های دنیاست... - گلنار.
ای پرسش بی‌پاسخ هر جمعه عشاق، آقا تو کجایی؟ تو کجایی؟ تو کجایی؟ :) ؟
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوست داشت کتاب بخوانیم : )
پیام‌ چنل‌ها را ندیده، رد می‌کنم. عکس‌ها را باز نمی‌کنم، فیلم‌ها را هم... متن‌ و دلنوشته‌ها را ده‌تا یکی، می‌خوانم. صوت‌ها و نماهنگ‌ها را گوش نمی‌دهم. تلویزیون را خاموش کرده‌ام. با کسی حرف نمی‌زنم. حال غریبی دارم... آنقدر توان ندارم که بنشینم، ببینم و اشک بریزم. ضعیف شده‌ام، به‌حدی که اگر کمی هم اشک بریزم، حال بدی به سراغم می‌آید. سردردهایم عود می‌کند، چشمانم سیاهی می‌رود، سرفه امانم را می‌بُرد و قلبم تیر می‌کشد! نه که نخواهم، نمی‌توانم... خسته‌تر و متلاشی‌تر از آنم که بخواهم عزاداری کنم. اشک بریزم و دل‌سبک کنم :) تحمل حجم این غم، فراتر از قلب کوچک و نازکِ من است.‌ از مدت‌ها پیش، مدام حس می‌کنم هوا برای تنفس ندارم! انگار که روحم می‌خواهد آرام‌آرام از بدنم جدا شود :) حالم آنقدر عجیب و غیرقابل وصف است که دوست دارم به خواب عمیقی فرو روم. بخوابم و وقتی بیدار شدم، هفته‌ها از این روزهای تلخ گذشته باشد. بخوابم و روزی بیدار شوم که از غلظت این غم، کم شده باشد... ترجیح می‌دهم این هفته، کمتر سراغ فضای‌مجازی بیایم، باید به احوالات آشفته‌ام سامان دهم :) اگر چراغ ناجه، کم‌سو شد ممنون می‌شوم کنارمان بمانید تا دوباره برگردم...🤍 - گلنار .
گاهی آدم نمی‌فهمد چطور و چگونه، ولی ناگهان گره‌های کور زندگی‌اش باز می‌شود! و آن‌وقت است که با خود می‌گوید:« کسی برایم دعا کرده بود؟» من به همه‌ی آدم‌های دور و نزدیک زندگی‌ام التماس‌دعا گفته بودم و الان نمی‌دانم دعای چه کسی در حقم مستجاب شده... فقط می‌دانم در ناباورانه‌ترین حالت ممکن، برای وداع با پدرِ ایران، راهی تهرانم🥺 اگر لایق باشم برایتان دعا می‌کنم :) شما هم دعا کنید صحیح و سالم بروم و برگردم✨ - گلنار ‌.