" ناجــه "
غمانگیزترین قابِ امروز...
باید برایش روایت بنویسم : )
حق این قاب، تنها با عکس ادا نمیشود...
" ناجــه "
رسیدم به تو، اما دیر... !🖤 از اولیندیداری که آخرین دیدار بود :)
و من آمده بودم ببینمت دمی از دور،
پُر از نگاه و نگاه و نگاه و آه... نبودی : )
باید برای اولیندیدار، روایتها بنویسم...
اولینها همیشه بیتکرارند، شاید هم غیرقابل تکرار!
تازه یادم آمده امروز ۱۴ تیر ماهست و روزِ قلم✍
دوسال متوالیست که نشده حق این روز را به درستی ادا کنم، فیالحال چه میشود کرد، جز یک تبریک خشک و خالی؟! پس؛
روزِ قلم بر تمام آدمهایی که قلم میزنند و اثر خلق میکنند، مبارک :)🤍
قلمتان سبز و پربرکت، انشاءالله🌱
دارد زمان آمدنت دیر میشود"
من جاده را به اذن تو کوتاه میکشم :)
#صبحبخیرگفتنبهامامزمانروترندکنیم ؟
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
در اوراق تاریخ، هیچ نبی مرسل و هیچ امام برحقی چنین جمعیتی را در بدرقه راه خویش نداشته. هیچ خلیفه مسلمانی از بغداد تا حجاز و هیچ مرجع تقلیدی از قم تا نجف اینگونه چند شبانهروز توسط میلیونها مسلمان از سراسر بلاد اسلام تشییع نشده. قیصر و کسری حسرتکش هواداران و ملتی این چنیناند. شاهان ایرانی خواب همچو تشییع اساطیری را ندیدهاند. بعد از مظفرالدین شاه، هیچ شاه ایرانی حتی در خاک وطن دفن نشده. هریک در بیمارستانی در اروپا با اسمی مستعار جان داده یا در جزیرهای متروک میان اقیانوسها مرده. تهران از زمانی که قریهای کوچک در حوالی ری بوده تاحالا که امالقرای جهان اسلام است، چنین قیامتی به خود ندیده. حالا این تشییع شهیدسیدعلی خامنهای است که تنه به تنه تمام تاریخ میزند. این ایده انقلاباسلامی است که اینطور اسلام را عزت داده و چشم جهان را به تابوت فقیهی شیعه دوخته. شیعیانی که از دین فقط نشستن و انتظار بلدند چشم باز کنند و عزت اسلام در پشت تابوت خامنهای را ببینند. ایرانیانی که حسرت عظمت تاریخی ایران در عصر شاهان را میخورند، رستاخیز خامنهای در پس قرنها مرگ حقیرانه پادشاهان را تماشا کنند. اینجا تهران است؛ این پیکر شهید سیدعلی خامنهای و این بهترین امتی است که تاریخ به خود دیده!
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
" ناجــه "
بدرود ای عزیز ایران : )
به سبکِ آرامآرام نشستی در دلم ایآشناست و خیلی به دلم نشست😭
ای کاش یک سه شنبه شبی قسمتم شود،
در راه جمکران سر راهی ببینمت :)
#صبحبخیرگفتنبهامامزمانروترندکنیم ؟
" ناجــه "
...🖤
* روایتدیدار / قسمتِ یک! *
بالاخره رسیدم...
بعد از چندین سال انتظار و آرزو، بالاخره به دیدارت رسیدم!
اما عجب دیداری عزیزِ من؛ عجب دیداری...
من این همه سال فقط شنونده و بیننده بودم، نه تجربه کننده!
من فقط شنیده بودم وقتی جمعیت در حسینیه منتظر آمدنِ شما هستند یک صدا میگویند:« ای پسر فاطمه، منتظر تو هستیم.» و در بین این شعارها، ناگهان پرده را کنار میزنی و وارد میشوی. دستت را به نشانهی سلام و احترام بالا میآوری و نگاهت را بین جمعیت تقسیم میکنی...
و جمعیت وقتی تو را میبینند، روی پنجه پا قد علم میکنند و اشک شوق میریزند. من همهی اینها را فقط شنیده بودم...
امروز اما برای اولین بار این لحظهها را تجربه کردم! ساعتی بعد از آنکه وارد مصلی شدیم، خبر رسید که تو میآیی.
جمعیت ایستاده و یک صدا خواندند:« ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم.» من هم با جمعیت همصدا شدم. روی پنجهی پا ایستادم تا بهتر ببینمت...
و ناگاه پرده کنار رفت و تو آمدی! اما نه ایستاده و با دستِ برافراشته، بلکه خوابیده در تابوتی شیشهای. تو آمدی و من بالاخره تو را دیدم؛ اما نه چهرهی نورانیت را، که پیکر بیجانت را. تو آمدی و من برایت اشک ریختم؛ اما نه اشکشوق، که اشک دلتنگی و فراق، که اشک غم نبودن تو...
تو آمدی و من قصد کردم از تو هدیه بگیرم. اگر اولین و آخرین دیدارمان نبود، به جای چفیه و انگشتر از تو کتاب میخواستم. عجیب است؟ فکر نمیکنم!
آخر من به خاطر تو کتابخوان شدم. چون تو کتاب خواندن را دوست داشتی و من میخواستم لااقل کمی شبیه تو باشم. عاشق رنگ معشوق را میگیرد دیگر! دوست داشتم یک کتاب از تو به یادگار داشته باشم :)
اما حالا تو نیستی و من نمیتوانم از تو کتاب بخواهم، پس همانطور که اشک میریزم دعای پدرانه و عاقبت بخیریام را طلب میکنم...
تو آمدی و من بالاخره لایق دیدار تو شدم؛ اما نه در دیدار دانشجویان، نه در دیدار زنان و نه حتی در دیدار شاعران؛ بلکه در آخرین دیدار و وداع با تو...
من بالاخره به تو رسیدم؛ اما دیر. خیلی دیر! حالا این منم که مشکی تو را پوشیدم و قاب عکس تو را در دست دارم. تابوتت را میبینم و در غم از دست دادنت خون گریه میکنم. این منم که مغموم و بیحال و حسرت زدهام، حسرت شعرهایی که برایت نخواندم و تحسینی که از تو نشنیدم. حسرت نماز عیدی که پشت سرت نخواندم و خطبه عقدی که برایم نخواندی!
این منم که وسط مصلی ایستادهام، زار میزنم و بلند بلند میگویم:« من باید خودت رو میدیدم، نه تابوتت رو! چه زود رفتی عزیز دلم:) » و برایم مهم نیست که دیگران برمیگردند و مرا نگاه میکنند...
این منم که در داغ تو، مثل بچهیتیمها زجه میزنم.
و نه تنها من؛ که تمامِ ملتِ ایران، در غم تو مثل پدر از دست دادهها اشک میریزند.
تو واقعاً پدر بودی! مثل کوه میایستادی و از بچههایت دفاع میکردی. نمیگذاشتی دشمن به ما بد نگاه کند، اجازه نمیدادی آب در دلمان تکان بخورد. در تمام این سالها بار تمام بچههایت را به دوش کشیدی و هوایشان را داشتی...
حالا بعد از چهلواندی سال پر کشیدی و ادامهی راه را به دست فرزندانت سپردی.
فرزندانی که خون تو در رگهایشان جاریست؛ خون تو و خون انتقام تو!
ما در غم تو فقط اشکریزنده نیستیم، ما ادامه دهنده، صبر کننده و انتقام گیرندهایم! غم تو آدم را از پا نمیاندازد، بلکه از جا بلند میکند.
ما با جسم تو وداع میکنیم و آن را به خاک میسپاریم، اما یقین داریم که روح تو در کنار ماست. تو جاودانهای؛ در قلب تمام ملت ایران :)
و ما به تو قول میدهیم در کنار هم بمانیم و راه تو را ادامه دهیم؛ تا صبح ظهور. که صاحب و مولای ما برسد و تو با کاروانی از شهدا برگردی:)
دیدارمان ، به روزِ رجعت آقای عزیزِ ما .
- گلنار.
یک روز عاشقانه تو از راه میرسی،
آن روز واجب است بمیرم برایتان :)
#صبحبخیرگفتنبهامامزمانروترندکنیم ؟