" ناجـــه "
- دوربینِ عکاسی را جلویِ صورتت گرفتم و لبخندهایت را شکار کردم.
حواست نبود. داشتی از شعرخوانی لذت میبردی و عمیقاً لبخند میزدی.
ناگهان حواست جمعِ من شد.
مثل همیشه دستت را جلوی صورتت گرفتی و گفتی :« نگیر دختر! »
عمیق نگاهت کردم. گفتم :
« خیلی خوشگلی، دلم میخواد تا ابد عکاسِ قشنگیات باشم. »
چشمهایت درخشید. عاشقِ درخششِ شبِ چشمهایت بودم.
عاشقِ آن دوگویِ مشکی ، که مرا در خود حل میکرد ...
باز حواست جمعِ شعر شد و باز من از حواسپرتیات سوءاستفاده کردم.
لذت میبردم از شکارِ لبخندهایت : )
دوست داشتم تو همیشه حواست پرت باشد و من اتفاقیترین عکسها را از تو بگیرم .
عکسهایی که شاید حرفهای نباشد ، اما پشتش خروار خروار خاطره نهفته است.
عکاس بودن را دوست دارم ،
اما وقتی بیشتر دوستش دارم که
عکاسِ تو باشم ، یا عکاسِ لحظههایمان .
لحظههایِ بیتکراری که دونفره میگذرد ،
در مکانهای مختلف!
و من میدانم که این روزها دیگر برنخواهند گشت ...
شاید برای همین، تمام دغدغهام ذخیره کردن چیزهاییست که این روزها را در خاطرم جاودان کند.
چیزهایی مثل عکس ، نامه ، صداها ، فیلمها. چیزهایی مثلِ یادگاریهای کوچک اما باارزش!
من دلم برای تمامِ روزهایی که با تو گذشت، تنگ میشود .
اما خوشحالم که تو ، هممسیرِ من شدی و لحظههایِ زیبایی را برایم ساختی🤍
خوشحالم که چندسالی از عمرم را با تو گذراندم ، عزیزِ قلبِ خستهی من : )
- گلنار .
" ناجـــه "
- روزهایِ پایانیِ شهریورِ ماه ، عجیب دارد خوش میگذرد : )
اصلاً انگار باید شهریورِ چهارصدوچهار را ، ماهِ رفاقتها نامگذاری کنم!
اول و وسط و آخرش به دیدارهایِ ناب و خاطرهانگیز سپری شده ...
امشب بعد از مدتی دوری و بیخبری،
کنارِ هم جمع شدیم. گفتیم و خندیدیم و
لابهلایش آشپزی کردیم : )
شبیه همیشه از صحبتهایِ دلنشینِ خانم محمودی بهره بردیم و دلمان تنگ شد برای روزهایی که بیشتر همدیگر را میدیدیم!
حالا دیگر جمعِ رفاقتی پایگاهمان ، سه چهارتا کوچولو هم دارد که میشود ساعتها از شیرینزبانیهایشان لذت برد و با آنها همبازی شد...
کوچولوهایی که یکی از یکی بغلیترند و تو میتوانی خاله بودن را تجربه کنی : ))
امشب ؛ لحظاتی را کنارهم شاد بودیم.
تا توانستیم خندیدیم و مسخرهبازیهای دخترانه درآوردیم : )
تاببازی کردیم و بعد هم از سر کنجکاوی باغ را قدم زدیم ...
درختهای انار تهِ باغ نزدیکیِ پاییز را فریاد میزدند و من محوِ تماشایشان شدهبودم .
بعد هم شامهای دستپختِ خودمان را دورِ هم خوردیم و لذت بردیم.
آخر سر هم یک وانتسواریِ مفت و مجانی به تورم خورد و پشتِ وانت تا توانستم با مصطفی کوچولو خندیدم ...
خلاصه بگویم ؛
بیستوششِ شهریور ماه را دوست داشتم!
پرماجرا بود و خواستنی✨
خدای قشنگم لطفاً پاییز امسال، پر ماجراتر از تابستانش باشد ..
میدانی که؟ من عاشق تجربههایِ دست اول و نابم! عاشقِ ماجراجویی😌🌱
- گلنار .
" ناجـــه "
مردیشاعر و خوشنام از دیارِ تبریز ، در این روز به دیدارِ محبوبِ خویش شتافت و نامش در تاریخ ماندگار شد : )
حالا سالها از آن روز میگذرد ،
اما شعرِ شهریار همچنان زینتبخش روح
و جانِ انسانهاست ...
به خصوص شعر علیای همایِ رحمتش که
گمان نمیکنم کسی پیدا شود و بگوید نشنیدمش!
مردِ عاشقپیشهی ترکزبان ،
ممنونتیم که آمدی و زبان و ادبیاتفارسی را برایمان لذتبخشتر کردی : )
این روزِ عزیز ، برتمامِ عاشقانِ ادبیات مبارک🌱
- گلنار .
" ناجـــه "
_ محبوبِ خفتهی من!
هماکنون به تکخطیای که دیروز پشت وانتی خواندم ؛ میاندیشم :
« آدمیزاد اشرف مجبورات است ؛ نه اشرف مخلوقات ! »
زیاد هم بیراه نمیگفت ؛
آدمیزاد مجموعهایست از صبرهای اجباری!
صبر در وصال ؛ صبر در فراق ؛
صبر در غم ؛ صبر در درد ؛
صبر در دوری ؛ صبر در دچارشدن به فاصلهها !
شاید بشود گفت تمام زندگیاش در واژهی - صبر - خلاصه میشود ..
و تنها چیزی که در این بین مهم است
یاد گرفتن ِروش صحیح صبوریست!
عزیزِ جان ِ بیرمقم ؛
اعتراف میکنم که من ، منِ محبوس شده در غمهایم ، منِ غرق شده در اقیانوس ناامیدیها ،
هیچگاه برایش مفهومی بهنام صبر معنا نیافته بود ..
صبر را ، تو ، با حادثهی ناگهانی آمدنت به من آموختی!
با آمدنِ تو ؛ قلبِکوچکِمن ناچار شد به آموختنِ صبر ..
باید برای هربار دیدنت ، برای ثانیهثانیهی در آغوش کشیدنت ،
برایِ لحظاتِ عطرآگینِ تماشای لبخندهایت و برای داشتن وجودِ تو کنار خودم ؛ بینهایت صبر میکردم !
سختترین قسمت این صبوری همانجایی بود که نباید در این بازیِ جانفرسا باخت میدادم ..
باخت من ؛ برابر بود با جاندادن در صبر !
و جاندادن در صبر ؛ برابر با مرگ !
و مرگ برابر با از دست دادنِ تو !
من از دست دادنت را نمیخواستم ؛
من محتاج بودم به بودنت ، به وجودت ، به حضورت ...
پس مجبور بودم به صبر !
و این صبرهای اجباری ؛ گاهگاه مرا میآزرد ..
تا سرحد مرگ مرا میآزرد ، به حدی که گاه برای نفس کشیدن اکسیژن کم میآوردم !
بهحدی که گاه احساس میکردم چیزی به پایان عمرم نماندهست ؛
و من از مرگ که نه ؛ از دوریِ تو میترسیدم !!
و این صبر که من میکردم ؛ افشردنِ جان بود :)
- گلنار .