- عصرهایِ پاییزیِ جمعه ؛
" ناجـــه "
- عصرهایِ پاییزیِ جمعه ؛
- نوشته بود مگه عمر آدمی ، چند تا پاییزه ؟
دوباره و سهباره میخوانمش ...
ششتا کلمه بیشتر نیست ، اما کلی حرف در دلش جای گرفته ...
حالا واژه به واژهاش در ذهنم رژه میرود .
راست میگوید ؛
مگر چندتا پاییز فرصت دارم برای کتاب خواندن و تماشایِ غروب؟
چندتا پاییز فرصتِ جمعکردن برگهای خشک و نوشیدنِ چای با عطر دارچین را دارم ؟
گوشی را خاموش میکنم .
بلند میشوم ، کتاب شبهای روشن را از سر طاقچه برمیدارم و شروع میکنم به خواندن ...
غرق میشوم در داستانِ عاشقانهی متفاوت!
داستانی که کمی مبهم است و همین مبهم بودنش ، مرا کنجکاوتر میکند.
نمیدانم چندساعت بیوقفه میخوانم ،
اما وقتی به خودم میآیم که دیگر چشمهایم خطهای کتاب را نمیبیند .
هوا کمکم رو به تاریکی میرود .
از جا بلند میشوم و لامپ را روشن میکنم .
لباسهایم را میپوشیدم و دلم هوس عکاسی میکند .
یک عکاسیِ نابِ پاییزی!
با حوصله چندتا عکس میگیرم ، از زوایایِ مختلف ...
صدای زنگِ در که میآید ، از جا میپرم و همزمان با اینکه دارم برای عکسهایی که گرفتم ذوق میکنم ؛
از توی کمد روسریام را بیرون میآورم و میپوشم .
تندتند آماده میشوم ، جعبهی شیرینی را از توی یخچال بیرون میآورم و راه میافتم .
امشب ؛ آخرین دورهمیِ عهدِ ما بود که حضور داشتم .
به رفقا قول داده بودم شیرینی بدهم : )
با وجود اینکه توی دلم مجموعهای از احساساتِ ناشناخته پیچوتاب میخورند ،
ولی خوشحال و راضیام ...
همین که دارم قدمی و لحظهای به رویاهایم نزدیکتر میشوم ، حالم را خوب میکند .
شب ، بعد از اینکه رفقا را محکم در آغوش گرفتهام و خداحافظیهای آخرم را کردهام ،
توی پیادهرو قدم میزنم .
و مدام این جمله در سرم میچرخد :«
زندگی همینه دیگه! گاهی باید از یه سری چیزهای قشنگ بگذری تا یه سری چیزهای بهتر رو به دست بیاری : ) »
و باز به این فکر میکنم مگه عمرِ من ، چندتا پاییزه ؟
حالا فکر کن چهارتا از این پاییزها قرار است در قشنگترین و دخترانهترین لوکیشنِ ایران رقم بخورد ... 🎀
و بعد میخندم ،
و رها میکنم همهی دلتنگیها و دلبستگیها را : )
- گلنار
" ناجـــه "
- نوشته بود مگه عمر آدمی ، چند تا پاییزه ؟ دوباره و سهباره میخوانمش ... ششتا کلمه بیشتر نیست ، ام
شما هم به این جمله زیاد فکر کنید :
« مگه عمرِ آدمی ، چند تا پاییزه ؟ »
- از جان عزیزتر اگر هست ؛ تو آنی جانا : )
" ناجـــه "
- گاهی وقتها خدا بعضی آدمها را سرِ راهت میگذارد تا تو طعمِ واقعیِ رفاقت را بچشی . تا با عطرِ بودنشان ، نفس تازه کنی و گردوغبارِ دلت را ، با لبخندهایشان بتکانی : )
بعضیها یکجور عمیق و نابی قشنگند .
شبیه آخرین تیکهی پیتزا ، مثلِ تماشایِ ماه ، همچو عطرِ گلهایِ بابونه . .
زندگی با وجودِ اینجور آدمها ، دوست داشتنیتر است، رنگیرنگیتر و دلپذیرتر .
عزیزِ جانم!
خواستم بگویم تو از همان دست آدمهایی : )
خدا تو را آفرید تا جبرانِ تمامِ نداشتههایم باشی .
تا نوری باشی ، در دل تاریکی .
امید باشی ، در اوجِ لحظات ناامیدی .
پناه باشی ، در قلبِ روزهایِ بیپناهی .
و مهمتر از همه ، خواهری باشی برای قلبِ من .
وجودِ تو ؛ قشنگترین ملودیِ زندگیِ من است : )
حسِ خوبِ بودنت ، درک کردنت و شنیدنت را با هیچچیز عوض میکنم .
تو ناجیِ منی : )
نجاتدهندهی من ، از روزهای تاریکِ زندگی .
قطع به یقین اگر تو ، ناجی نمیشدی ، من
الان رویِ سکویِ موفقیت نبودم .
من روزهایِ خوب زندگیام را ، به تو ،
به حرفهایت ، به تجربههایِ ارزشمندت ،
و به تکتکِ ثانیههای رفاقتمان مدیونم ..
چقدر خوشحالم که خدا تو را در مسیر زندگیام گذاشت ؛
و یادت باشد من هیچگاه از قلبِ تو دور نخواهم شد .
شاید حضورم کمرنگ شود ، اما رفاقتمان همچنان پابرجاست : )
به تعدادِ ریگهای بیابان ، دوستت دارم و
دلتنگت میشوم .
دلتنگِ تو ، چشمهایت ، لحنِ صدایت ، تکهکلامهایت ؛ حتی دلتنگِ اشکها و تماشایِ غمهایت .
مواظب خودت باش ؛ ناجیِ من :)🩵✨
پ.ن : یادِ تهران بخیر : )
- بماندبهیادگار ؛
از بیستوششِ مهرماهِ چهارصفرچهار .
گذرانِ اوقات با دوست✨
" ناجـــه "
- گذشتن و رفتنِ پیوسته *
آدمیزاد مجموعهای از گذر کردنهاست ؛
گذر از دوست ، از خانه ، از خانواده ، از وطن و از هرآنچه به آن تعلق دارد ...
کسی چه میداند ؛ شاید گذر تنها راهِ زیستن باشد .
تنها راهِ پیشرفت ، تنها راهِ رسیدن و موفق شدن : )
ما هم از این قاعده مستثنی نیستیم .
باید دلکند ، رها کرد و تجربه بهدستآورد .
شاید سخت ، شاید طاقتفرسا ، اما شُدنیست ...
- گلنار .