لابد پدافند اسراییلی تو زندگی قبلیاش تف سربالا بوده
که برمیگرده تو یقه خودشون
#مرگ_بر_اسراییل
😊 @TANZMEDIA | طنز مدیا
لامصب دیگه نمیشه با خانواده هم رد موشکای ایرانی رو تو آسمون دید ...
#مرگ_بر_اسراییل
https://eitaa.com/namakdooon
وقتی خانواده میگن در کنار موشک سازی، نقاشی رو هم ادامه بده!
#مرگ_بر_اسراییل حاوی انواع ویتامینهاست
😊 @TANZMEDIA | طنز مدیا
❌همین الان ❌
❌❌فوری❌❌
پیامی از طرف موشکهای ایرانی خطاب به مردم ایران
ملت شریف ایران
اگر چه در راه دفاع شما و کشور تا آخر و منتهیالیه مان میسوزد. مخصوصا این سوخت جامد که شیاف کردن خیلی خوب میسوزد...
ولی
لامصبا جنگه!
چهارشنبه سوری نیست که!
بالاغیرتاً از دعا و استغاثه غافل نشوید. مرسی اه!
#دعا_سلاح_مومن
#دعای_۲۲_صحیفه_با_قارچ_و_پنیر
https://eitaa.com/namakdooon
اگه این صهیونیستها هستن که میرن جهنم رو غصب میکنن به کسی چیزی نرسه!
مخصوصا سهمیه قیر داغ صبحونه!
😊 @TANZMEDIA | طنز مدیا
نمکدون شعبه ایتا
حیف که اسم نویسنده رو نمیزنن هر چند متن رو طوری تغییر داده بودن که باهام غریبی میکرد اما بالاخره نو
ما میتوانیم
موشنگرافی توان موشکی.
هایپر جامه پدر اولیه و پسران
نشریه سلام بچهها
خرداد ۱۴۰۴
لبخند بزن رزمنده
لبخندت زیباست
https://eitaa.com/namakdooon
هایپر جامه پدر اولیه و پسران
سمیه رستمی
پسر اولیه رو به دیوار غارشان نشسته و پوستِ پلنگی روی خودش انداخته بود. میتوان به جرأت گفت «پتو پلنگی» بازمانده همین پوست پلنگها هست. او زلزده بود به داستان رشادتهای پدرش. مثلاً آنجا که پدرش با یک ضربه جمعیت شیر و پلنگهای آن منطقه را تا مرز انقراض پیش برده بود. پدر اولیه وارد غار شد و گفت: آتیش خاموش شد؟ حواست کجاست؟ حالا مجبوریم برویم بالای درخت بنشینیم تا از رعدوبرق آتیش بگیریم.
پسر اولیه گفت: متأسفانه برگهایی که برای پوشش استفاده کرده بودم، ناپدید شده. هر کسی آنها برده، اینها را به جایش گذاشته. بعد به چند پیله کرم ابریشم اشاره کرد و ادامه داد: حالا اگر از زیر این پوست بیرون بیایم، قطعاً مجوز نشریههایی که میخواهند سرنوشت ما را بنویسند، باطل خواهد شد تا عبرت سایرین باشند. پدر اولیه با تأسف گفت: ازبسکه سرت تو دیوار است. در واقع چون هنوز گوشی هوشمند اختراع نشده بود، بچههای اولیه اغلب مجبور بودند سرشان را در دیوار غار فروببرند.
پدر اولیه ادامه داد: با آن پوست پلنگ خودت را بپوشان برویم یکدست برگ نو و تازه برایت بچینیم. پسر اولیه گفت: باید با چیزی روی بدنم ثابت نگهش داریم. پدر اولیه به دوروبر نگاه کرد و از گوشه غار، پوست ماری را برداشت و دور کمر پسرش پیچید. بشر اولیه هنوز شعار «شهر ما، خانه ما» را ابداع نکرده بود؛ نمیدانستند نظافت خانه مهم است. هر چه میخورند پوستش را یکگوشه رها میکردند. پدر اولیه فَک مار را با فشار باز کرد تا دمش را آنجا قرار بدهد و دو دندان نیشش را محکم فروکرد در انتهای دم مار تا کاملاً ثابت بماند. در این لحظه تاریخی کمربند پوستماری سگکدار اختراع شد.
اولین برگی که چشم پدر اولیه را گرفت، برگ درختی بود که ما امروزه به آن نخل بادبزنی میگوییم. پسر اولیه با ناراحتی نق زد: سایز برگهایش برایم بزرگ است. پدر اولیه گفت: یک دور از بالای کمر تا بزنی اندازهات میشود و حتی برای سال بعد هم جواب میدهد. پسر اولیه غر زد: شوخیاش هم زشت است. من جلوی بچههای غارهای دیگر آبرو دارم. همینم مانده که دامن چینپلیسه بپوشم. قبول دارم لباس نشان آدمیت نیست؛ اما نشان جنسیت که هست. ناسلامتی پسر هستم. تازه اگر با این لباس بخوابم، صبح مثل ساز آکاردئون باز و بسته خواهم شد.
پدر اولیه پوفی کرد و گفت: زمان ما کی از این ادا و اطوارها بود؟! برگهای پدرمان را کوچک میکردند برای پوشش ما. مگر پوشش گیاهی، علف هرز است که اسراف شود. پسر اولیه گفت: بچههای غار کناری از درخت جنگل بالا برگ میگیرند. من هم از آن برگها میخواهم. پدر اولیه گفت: آن برگها پهن و زیبا هستند؛ اما خیلی زود خشک میشوند و یکبار مصرفند. مگر اینکه دوباره بخواهی با رعدوبرق صمیمیتر باشی.
پسر اولیه قانع شد و چشم چرخاند تا از بین پوشش گیاهی آن منطقه برگ مناسبی پیدا کنند. چون قطعاً پوشش باید متناسب با شرایط آبوهوایی باشد. پسر اولیه برگهای درخت باباآدم را به پدر نشان داد و گفت: به نظرم خیلی شیک و اتوکشیده هستند. پدر اولیه که انگارنهانگار نمیداند اتوکشیده یعنی چه؟ گفت: خیلی سنگین هستند موقع فرار راحت نیستی و خیلی زود در زنجیره غذایی حیوانات هضم میشوی. برگها هم بهعنوان سبزی دورچین غذا استفاده میشود. نظرت درباره کلم، کاهو، کرفس و اسفناج چیست؟ پسر اولیه با بیمیلی نگاهی به آنها کرد.
او دوست نداشت برگ گیاهان خوراکی را انتخاب کند. چون مجبور بود وقتی به دروهمسایه میرسد برای رعایت آداب معاشرت هم که شده، برگهایش را تعارف بزند. البته آنها هم در عوض یکی دو تا برگ، تعارف میزدند؛ ولی با برگهای او ست نبودند. علاوه بر این میخواست پوششش خاص و خوشنقش باشد. دوست داشت درباره مدل و دوختش هم نظری داشته باشد؛ ولی همانطور بارها گفتیم هنوز طراحی لباس و حتی دوخت اختراع نشده بود.
پسر اولیه در خیالاتش رسیده بود به فرش قرمز که پدرش گفت: زود باش وگرنه از همین کاکتوسها برایت پوشش تهیه میکنم. هم سپر دفاعی است و هم نمگیر که برای غارتکانی مناسباند. پسر اولیه گفت: کاش بهجای برگ از چیز دیگری پوشش تهیه میکردیم. پاییز که مجبوریم از درختان برگ سوزنی استفاده کنیم، واقعاً دشواری دارد. لاکردار اندازه همین پوست هم گرم نمیکند. پدر حرفش را تأیید کرد و گفت: اصلاً مگر همین که خودت را با آن پوشاندی چه مشکلی دارد؟
پسر اولیه هم نگاه دقیقتری انداخت و گفت: اتفاقاً گنگش همبالاست. کاش فقط خط اختراع شده بود پشتش مینوشتم: «powerful king» خیلی خفن میشد. مطمئنم برگ بچههای غار بالا میریخت و کلاً لمیزرع میشدند. پدر اولیه گفت: تلاش کن پوشش در اندیشه تو باشد. پسر اولیه ادای فهمیدن و تلاشکردن را با هم درآورد و گفت: پوشش ما باید بتواند بهجای ما حرف بزند و معرفیمان کند.