با پوششی از پوست شیر و پلنگ، شکارچیهای ماهرتری به نظر میآییم تا پوششی از پوست حیوانات گوگولمگولی مثل خرگوش و آهو. فقط اینکه با نیزه زاپ،زاپ روی پوست زدهاید را باید توجیه کنیم و بگوییم پوشش زاپدار مد شده.
پدر لبخند زد و گفت: ضربات چماقم حلالت باشد. گویا بالاخره مغزت به کار افتاد. در واقع از اینجا بود که بشر فکر کرد با کوبیدن بر سر هر چیزی میتوان آن را کار انداخت، بهویژه کنترل تلویزیون. پسر که از تحسین پدرش در هیچ پوستی نمیگنجید، سعی کرد حداقل در پوست پلنگ بگنجد و حتی میخواست بگوید: «پسر کو ندارد نشان از پدر، تو بیگانه خوانش نخوانش پسر!» که یادش افتاد هنوز شاعر این شعر به دنیا نیامده و شاعر دیگری هم که از قضا او نیز به دنیا نیامده؛ خواهد گفت: «گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟» پسر نفس راحتی کشید که این شعرا هنوز متولد نشدهاند. چون در زندگیاش فقط فتیلهپیچ شدن با این تناقضها را کم داشت؛ بنابراین کلاً از پاچهخواری منصرف شد. البته همانطور که میدانید هنوز شلوار اختراع نشده بود که امکان خواریدن پاچه را داشته باشند. اساساً بشر اولیه با محرومیتهای زیادی دستبهیقه بود.
پسر اولیه گفت: بهتر است با آن پوستهای گوشه غار را مزون بزنیم؟ پدر اولیه گفت: مگر پوست الاغ راهراه تنمان کردهایم؟! آن پوستها خیلی گران هستند. هر کدامش قیمت جان یک آدمیزاد است. خودمان واجبتریم. پسر اولیه گفت: باید بیشتر شکار کنیم. از همه حیوانات یکدست پوشش بگیریم. دوست دارم هر روز یک پوشش داشته باشم. مثلاً امروز پوست پلنگی، فردا شیر بییالودم، پسانفردا پوست خرس قطبی. پدر اولیه جواب داد: اینطور که نسل حیوانات منقرض میشود. باید سهم آیندگان را باقی بگذاریم و فصل سرما پوشش قبلی را استفاده کنیم. پسر اولیه غرولند کرد: بهشرط اینکه اسکناسی توی جیبش جامانده باشد، با پیدا کردنش خر ذوق بشویم. پدر اولیه گفت: من برای راه انداختن کسب وکار پوشاک کمکت میکنم. سرمایه از تو کار از من. پسر اولیه قبول کرد.
از آن به بعد پدر اولیه، پسر اولیه را با پوست گاو، گوسفند و گاهی الاغ میپوشاند، به درخت میبست تا طعمه حیوانات گرانپوست شده و راحتتر آنها را شکار کند. پسر اولیه هیچ تلاشی برای باز کردن خود انجام نمیداد و این نه بهخاطر شجاعت او در برابر حیوانات نااهل و نه حتی بهخاطر اطمینان از مهارت پدرش در شکار بود؛ بلکه جرأت دستزدن به آن بندوبست را نداشت. چون پدر خلاقش از مار زنده برای بستن او استفاده میکرد تا عبرتی باشد برای آیندگان که از منابع طبیعی درست استفاده کنند.
https://eitaa.com/namakdooon
آخرش میفهمیم حمله اسراییل به ایران برای انحراف افکار عمومی از کتک خوردن مکرون از زنش جلوی دوربینها بوده.
https://eitaa.com/namakdooon
جنگ جهانی سوم
سر اینه که اسراییلو خرفهم کنن،
آتشبس برای نقض کردن نیست!
https://eitaa.com/namakdooon
حالا هی میخوام تو دهه محرم هیچی نگم!
اما آمریکا و اروپاییها یه جوری دارن برا اسراییل کمک میفرستن که قشنگ معلومه ترسشون نه از قدرت ایران بلکه از کامبک زدن یهودیای صهیونیست به کشورهاشونه.
#تفسربالا
https://eitaa.com/namakdooon
نمکدون شعبه ایتا
آخرش میفهمیم حمله اسراییل به ایران برای انحراف افکار عمومی از کتک خوردن مکرون از زنش جلوی دوربینها
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوباره اسراییل حمله میکنه ...
دلیل؟ تجربه!
حاجی بیخیال جهانداری؛
زنداری یاد بگیر!
ما هیچی،
اسراییل رو به فنا میدی!
https://eitaa.com/namakdooon
میگن یه روز یه شکارچی رفت شکار خرس؛ اما تفنگش شلیک نکرد، خرس گرفتش و بهش تجاوز کرد.
شکارچی عصبانی رفت یه تفنگ دیگه خرید و برگشت اما از شانس بدش بازم گیر خرس افتاد و خرسه بهش تجاوز کرد.
بار سوم شکارچی با چاقو رفت شکار
اما باز گیر افتاد،
خرسه دست انداخت دور کمر شکارچی و گفت: موضوع شکار نیست عزیزم ؟! نه؟!
من از خرس و شکارچی حرف نمیزنم!
#نتیجهمذاکرهتجاوزه
#مسعودبهخودتبیا
#مازوخیسمسیاسی
https://eitaa.com/namakdooon
ینی استاندارها
لاتی راه برن و
نهج البلاغه بخونن؟!
#مسعودبهخودتبیا
https://eitaa.com/namakdooon
نمکدون شعبه ایتا
ینی استاندارها لاتی راه برن و نهج البلاغه بخونن؟! #مسعودبهخودتبیا https://eitaa.com/namakdooon
اوه! یادم رفت
مرجع ضمیر «مرگ بر آمریکا» رو هم استاندارا تعیین میکنن؟
#مرگ_بر_آمریکا
هدایت شده از ✍️سپیددار یادداشتهای ا. پهلوانی قمی
یکی دو قدم تا انقراض!
بس که حرف زدم، لبهایم از نفس افتادند. فنجان دورطلاییام را برداشتم و راه افتادم سمت آبدارخانه. از اتاق دو که رد میشدم، دو نقطه سفیدی که میان تاریکی میدرخشید، خشکم کرد. سرک کشیدم.
- سلام. کاری دارین؟ خوابیده.
سر برگرداندم. مهشاد بود؛ یکی از همکاران جدید. لبخند زدم و اشاره کردم به زنی که روی تکتختِ اتاق، به خود میپیچید.
- نه بابا بیداره. خودم دیدم.
سرش را خم کرد و تکانی داد.
- پس تازه بلند شده. از اول شیفت هر چی بهش آموزش میدم، انگار دارم با دیوار حرف میزنم. خسته شدم. اومدم بیرون. اونم از خداخواسته، گرفت خوابید!
وقتی از اتاق سه رد شدم، لبخند بر لبهایم ماسید! چند قدم برگشتم. «الله اکبر!»
چای را بیخیال شدم. فنجان خالی را گذاشتم روی استیشن. نشستم پشت مانیتور و نگاهی به لیست بیماران انداختم.
تعدادشان زیاد بود. یک برگه پیدا کردم و نوشتم: «اتاق یک افغانی، اتاق دو نیجریه، اتاق سه نیجریه، اتاق چهار نیجریه...»
سرم به دنگ دنگ افتاد. از دوازده مادر بارداری که داشتیم، فقط سه نفرشان از تبار سلمان بودند و بقیه هندی و پاکستانی و افغانی و نیجریه و ...
مشغول دو دو تا چهارتا بودم که تلفن بخش زنگ خورد. همکارم گوشی را برداشت.
به جای زبان، دیگر اعضای صورت شروع کردند به داد و هوار. ابروها قیام کردند و خودشان به تنهایی «نه بابا! واقعاً!» را فریاد کشیدند! گوشی را که زمین گذاشت دستی به دور دهانش کشید و «بسم الله» غلیظی گفت. پرسیدم: «مریض میارن؟ چی هست؟»
هنوز حرفم تمام نشده بود که شاهد از غیب رسید! از ویلچر که بلند شد صدای «آخیش! راحت شدم.» از صندلی چرخدار بلند شد! پااردکی سمت ما آمد.
همکار اورژانس شروع کرد به شرح بیمار: «خانوم 33 ساله، گِرَوید 21، پارا دوازده، اَبورت هشت، دِس یازده، لیو یک، 37 هفته ...!»
دهانم جمع نمیشد هیچ، با هر کلمه زهرا بیشتر هم باز میشد.
- مطمئنی؟!
- آره به خدا! اینم پروندهش.
رو کردم به زن که یک لبخند کوچک روی صورت بیش از حد گِردش پهن شده بود.
- مامان چنتا بچه تو خونه داری؟
لبهای گوشتی رنگپریدهاش کش آمد و با لهجه جواب داد: «یَکی» دنبال انگشتان دست و پاهایم گشتم. کم آوردم. دستهایم را چندبار تکان دادم وگفتم: «یعنی بیست و یک بار حامله شدی؛ فقط یکیش زندهس؟!» سرش را زیر انداخت.
همکارم یک قدمی زن ایستاد و خیره شد به چشمان بادامی زن.
- مامان مطمئنی؟ دوازده بار زایمان کردی و همشونم، به جز یکی مُردن؟!
سرش را تکان داد و با انگشتان کوتاه تپلش نشان داد که تازه هشت بار هم سقط داشته است!
هر جور با دوستان حساب کردیم که با این سن و سال کم چطور میشود؟ عقلمان به جایی نرسید.
فرو رفتم توی لاک خودم. در پس و پشت لاک، تصویر خانم همسایه را دیدم که وقتی یکبار برای درمان ناباروری اقدام کرد خسته شد و خودش را برای همیشه از نعمت مادرشدن محروم کرد.
آنطرفتر دوستم نرگس را دیدم که وقتی بارداری سوّمش سقط شد، قید درآغوشگرفتن رحمت الهی و عشق بینظیر مادری را زد.
یاد فامیلهای دور و نزدیکمان افتادم که به داشتن تنها یک وارث از نسلشان افتخار میکنند و آنقدر خستهاند که حال آوردن دوّمی را هم ندارند چه برسد به سوّمی و چندمی!
یاد چندین دختر و پسر معصوم محله افتادم که بهار زندگیشان رو به خزان است و انگار هیچکس به فکرشان نیست.
سرم گیج رفت. روی صندلی ولو شدم. چشمم به برگه روی میز و نوشتههایم افتاد. سرم را بین دو دستم گرفتم و به یک یک سلولها التماس کردم کمی آرام بگیرند. نفس داغم را پرت کردم بیرون. مغزم داشت ذوب میشد. در همین بیمارستان خودمان، آمار تولّد نصف شده و حالا یک حقیقت وحشتناک دیگری در حال وقوع بود که هیچکس متوجه آن نبود: «اینکه از این نرخ تولّد ناچیز، کمتر از نصف، مربوط به ایرانیهاست!!»
لرز به جانم افتاد. نیمه شب بود؛ وگرنه یک بلندگو دست میگرفتم و فریاد میزدم:
«سگ و گربه و یوزپلنگ ایرانی را رها کنید؛ نسل انسان ایرانی باهوش و زیبا رو به انقراض است. این را کسی میگوید که نه سیاستگذار است که فقط حرف بزند، نه خارج گود؛ بلکه کارشناس ماماییست که درست وسط گود، در بیمارستانی خدمت میکند که تازه آمارش نسبت به خیلی از شهرهای ایران بالاتر است.»
گوشی را دستم گرفتم و خطاب به ملّت ایران نوشتم:
«خانمها! آقایان! ایرانیان عزیز و پرافتخار! بدون تعارف، ما داریم منقرض میشویم. دیگر لازم نیست کسی به ما حمله کند. ما خودمان به تنهایی تیشه خوشتراشی دست گرفتهایم و بر تنه تنومند ایران پراقتدار ضربه میزنیم. خیلی زود، دیر میشود. لطفاً ایران را دریابید.»
✍️ پهلوانی قمی
https://eitaa.com/pahlevaniqomi
#برای_ایران_لطفا_نشر_حداکثری
#جمعیت
#ازدواج_جوانان
#انقراض_کهنترین_تمدن