eitaa logo
نمکدون شعبه ایتا
264 دنبال‌کننده
230 عکس
37 ویدیو
2 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فداکاری بدون دخالت دایناسورها نشریه سلام بچه ها شماره تیرماه ۱۴۰۴
نمکدون شعبه ایتا
فداکاری بدون دخالت دایناسورها نشریه سلام بچه ها شماره تیرماه ۱۴۰۴
فداکاری بدون دخالت دایناسورها سمیه رستمی یکی از همان روزهای بشر اولیه؛ پدر اولیه مات و مبهوت به دیوار غار خیره شده بود. پسر اولیه می‌دانست پدرش مشغول ثبت ماجرای جدیدی برای پندآموزی آیندگان است. پرسید: پدر جان چرا در حالتی هستید که آیندگان به آن استندبای خواهند گفت؟! یک‌جور حالت نیمه‌خاموش. پدر اولیه متفکرانه گفت: می‌خواهم صحنه فداکاری‌هایمان را نقش بزنم که آیندگان بفهمند ما چقدر انسان‌های فهمیده‌ای بودیم. پسر اولیه چماقی که برای خودش می‌تراشید را کنار گذاشت و گفت: پدر من! ما تازه زبان را اختراع کرده‌ایم. زبانمان گنجایش بیان مفهوم به این عمیقی را ندارد. اگر مفهوم فداکاری را اشتباه حالی‌شان کنیم، نسلشان منقرض می‌شود. پدر اولیه کنار پسر نشست و چماق او را سبک‌سنگین کرد و گفت: فداکاری به زبان و حرف نیست. عملی است شجاعانه. مقدم داشتن دیگری بر خودمان. این مفهوم را به‌صورت پیش‌فرض در تنظیمات کارخانه بشر کار گذاشته‌اند. پسر ادای فهمیدن را درآورد. چون نمی‌خواست پدرش را ناامید کند. البته گوشه چشمی هم به چماقش داشت که پدر در دست گرفته بود. پدر اولیه ناامیدانه گفت: من و تو ماجرایی که بتواند فداکاری را نشان بدهد، نداشتیم. مردم شانس دارند. پسر همسایه غار بالایی، دیروز اقدام فداکارانه‌ای را از خودش بروز داده که چهار نسل بعدشان می‌تواند با آن پز در کنند. پدرش هم امروز صبح آن ماجرا را کاملاً گل‌دُرشت، بالای ورودی غارشان، حکاکی کرد. شانس آوردیم هنوز لامپ نئون اختراع نشده وگرنه از چهل فرسخی مشخص بود. پسر اولیه خیلی آرام چماقش را از دست پدرش گرفت و با لحن کینه‌توزانه و اندکی حسادتِ رقیق گفت: مثلاً چه کار کرده؟! پدر به بیرون غار خیره شد و با حسرت گفت: دیروز پایین کوه خودمان، حیوان وحشی به همسایه حمله کرده؛ ولی پسر بزرگش که آنجا مشغول بازی بود به‌جای فرار، برادر کوچکش را جلوی حیوان درنده انداخته تا پدرش نجات بدهد. پسر اولیه گفت: چه عجیب؟! کدام پسرشان را پرت کرده؟! پدر اولیه گفت: چون لک‌لک‌ها به غارشان زیاد تردد می‌کنند و بچه می‌ریزند آنها کاملاً مطمئن نبودند کدام برادرشان بوده؛ اما پز می‌داد که پسر بزرگش این کار را در نهایت نکته‌سنجی انجام داده. او برای جلوگیری از ضرر اقتصادی، برادری را انتخاب کرده که خانواده برایش زحمت زیادی صرفش نکرده باشد. پسر اولیه گفت: عجب! پدر اولیه گفت: فرافکنی نکن ما هم باید نقش فداکاری داشته باشیم. دو روز دیگر آیندگان پشت سرمان چه می‌گویند؟ پسر اولیه گفت: فرافکنی یعنی چه؟! پدر اولیه گفت: یعنی معنای فرافکنی را بپرسی تا موضوع فداکاری فراموشم بشود. پسر اولیه گفت: دیشب همه غذاهایی که مدت‌ها نگه داشته بودید را به من دادید و خودتان حتی لقمه‌ای از آن غذا نخوردید، قطعاً این کارتان فداکاری است. پدر اولیه گفت: تو در سن رشد هستی. باید بیشتر غذا بخوری. راستی بعد از خوردن آن همه غذا، احساس خاصی در دل نداشتی؟! پسر اولیه با اینکه نمی‌دانست دلش، کجایش قرار گرفته گفت: نه! پدر اولیه سعی کرد عادی رفتار کند و گفت: اهوم. باید فکر کنیم چه فداکاری انجام بدهیم، فداکاری نام فامیلی ما بشود. پسر اولیه فاز حماسی برداشت و گفت: حاضرم هر کاری انجام بدهم تا شما خوشحال باشید. مثلاً حاضرم یک شب سرد زمستانی که کوه ریزش کرده روی ریل و قطار با سرعت به طرفش می‌آید؛ لباسم را دربیاورم و با نفت فانوسم آتشش بزنم تا راهبر قطار متوجه خطر بشود و به‌موقع ترمز کند. پدر اولیه هیجان‌زده از جا پرید و گفت: ریزش کوهش با من. پسر اولیه گفت: بقیه‌اش را هم جور می‌کنم. فقط نفت از کجا بیاوریم؟ میلیون‌ها سال مانده تا دایناسورها جا بیفتند و نفت بشوند. پدر اولیه وارفت. پسر اولیه دوباره فاز حماسی برداشت و گفت: ناامید نباشید. فداکارانه حاضرم برای افزایش آمادگی مردم؛ مانور مقابله با گرگ راه بیندازم و الکی فریاد بکشم: آی گرگ! گرگ! حتی اگر مردم بفهمند سرکاری بوده؛ عصبانی بشوند و جوری با بیل و کلنگ شخمم بزنند، مثل زمین آماده کشت بشوم. پدر اولیه به دیوار غار تکیه داد. گفت: بیخود لازم نکرده. اگر کنار دایناسورها خاکت کنم تا نفت فانوس دهقان فداکار بشوی، آبرومندانه‌تر است. پسر اولیه گفت: چطور است نارنجک به کمرم ببندم بروم زیر تانک یا معلم روستای مناطق محروم بشوم بخاری کلاس که آتش گرفت، شاگردانم را نجات بدهم. پدر اولیه گفت: این ماجرا باید باورپذیر باشد. باید در بستر همین زمان و امکانات فعلی‌مان رخ بدهد تا تأثیر بگذارد. او دستش را زیر چانه گذاشت و گفت: مثلاً داریم در جنگل قدم می‌زنیم که حیوانات وحشی به ما حمله می‌کنند. تو سرشان را گرم می‌کنی تا من از درخت بالا بروم و نجات پیدا کنم. https://eitaa.com/namakdooon
نمکدون شعبه ایتا
فداکاری بدون دخالت دایناسورها نشریه سلام بچه ها شماره تیرماه ۱۴۰۴
این ماجرا ثابت می‌کند ما خیلی فداکاریم. پسر اولیه با تعجب پرسید: چطوری ثابت می‌شود شما فداکارید؟! پدر اولیه گفت: قطعاً من فداکار بوده‌ام که تو فداکاری را از من یاد گرفته‌ای! پسر گفت: ایده خوبی است؛ اما من را چطور نجات خواهید داد؟ پدر اولیه گفت: هرچقدر پایان غم‌انگیزتری داشته باشد، مؤثرتر است. اصلاً جان تو مهم‌تر است یا آشنایی آیندگان با فداکاری؟! پسر اولیه سکوت کرد. پدر اولیه ایستاد و سیسی گرفت که بعدها سقراط و افلاطون برای بیان حرف‌های سنگین می‌گرفتند. گفت: فداکاری وقتی معنا پیدا می‌کند که جان را در راه حفظ ارزش‌های اصیل انسانی نثار کنند. پسر اولیه با قیافه دلخور به دیوار غار تکیه داد و گفت: من دِین خودم را به آیندگان اَدا کرده‌ام. فقط دلم می‌خواست گمنام باشم. پدر اولیه گفت: چطوری؟ پسر که سعی می‌کرد با پدرش چشم در چشم نشود، گفت: راستش کسی که جان همسایه را نجات داد، من بودم. از بس در غارشان با بچه‌هایش بازی می‌کنم فکر کرده، پسرش هستم. دیروز هم پسر کوچکش را انداختم جلوی حیوان وحشی چون سبک و کوچک بود. جانش را نجات دادم مدیونشان نباشم؛ چون تمام غذایشان را خوردم و سیر شدم. غذای دیشب ما را هم برای آنها بردم تا آیندگان بدانند، بشر ناسپاسی نیستم. پدر اولیه کمی فکر کرد و گفت: در اصل قضیه فرقی نمی‌کند ما هنوز صفحه‌ای خالی برای ثبت فداکاری داریم. او کنار پسر نشست. دست روی شانه‌اش گذاشت و گفت: یادت باشد فرزندم اگر ما تاریخ خودمان را روایت نکنیم؛ دیگران آن جور که دوست دارند تاریخمان را روایت می‌کنند. ازآنجاکه جملهٔ بسیار سنگینی بود، تمام تخته‌سنگ‌های کوه ریزش کرد. پدر اولیه با سرعت عمل بالا، پسرش را از دهانه غار بیرون انداخت؛ اما خودش فرصت پیدا نکرد و در غار حبس شد. پدر اولیه روزهای زیادی را منتظر ماند. او فکر می‌کرد پسرش در حال کشف و استخراج نفت است تا بالاخره نجاتش بدهد. در تمام مدتی که انتظار می‌کشید، تصویر فداکاری خودش را روی دیوار حک کرد. مثلاً تصویر فداکردن فرزند در راه اعتلای علم با آزمایش تأثیر غذای مانده و فاسد بر سیستم گوارش و البته پرت سه‌امتیازی پسر هنگام ریزش کوه. پسر اولیه پس از هفته‌ها توانست پدرش را از غار بیرون بکشد. چون بعد سقوط از طبقه سوم کوه؛ کل استخوان‌هایش خرد شده بود. https://eitaa.com/namakdooon
از مسیر ظهور دعاگوی یاران نمکدون شعبه ایتا
شماره مرداد ماه نشریه سلام بچه‌ها هشدار این مطلب حاوی مقادیری صدای پدافند و ریزپرنده و لانچر است. احتیاط! محل عبور حیوانات مافوق وحشی! https://eitaa.com/namakdooon
احتیاط ! مسیرعبور حیوانات مافوق وحشی! سمیه رستمی پسر اولیه مدت‌ها بود که فکر می‌کرد باید توازن قدرت در محدوده زندگی‌شان برقرار شود. چه معنی دارد حیوانات نااهلی مثل گرگ و شیر با آن پنجه و دندان‌هایشان، این‌ها را تکه‌پاره کنند؟ پدر اولیه به دیوار غار تکیه زده و با تعجب چشم دوخته بود به خبری که هم‌اینک به دست خودش روی دیوار غار حکاکی کرده بود. طی شب‌های گذشته غارهای دیگر مورد هجوم حیوانات عجیبی واقع شده بودند. حیواناتی که روی دوپا راه می‌رفتند؛ اما سر پلنگ، یال شیر، پوست گوسفند و پنجه گرگ داشتند. پسر اولیه به پدرش گفت: باید برای دفاع از خودمان چیزی شبیه پنجول یا دندان درست کنیم. پدر اولیه گفت: واقعاً دنیا دارد به آخر می‌رسد. پسر اولیه سنگ‌آهنی که کنار آتش نرم شده و به شکل دندان نیش درآورده بود را برداشت و گفت: باید توان دفاعی‌مان را افزایش بدهیم تا دست برتر در منطقه را داشته باشیم. تا کی منتظر باشیم که پسمانده شکار حیوانات دیگر را برداریم؟ دوست دارم خودم چهارتا پرنده شکار کنم و جوجه‌کباب بپزم. مقداری پروتئین که باید در سهمیه غذایی ما باشد. پدر اولیه انگار تحلیل اخبار شبانگاهی را می‌شنید، گفت: اما حیوانات جدیدالتأسیس را چه کنیم؟ غذا و اسباب غارهای دیگر را هم غارت کرده‌اند؟ آخر این دیگر چه جور حیوان وحشی است؟ می‌ترسم سراغ کسب‌وکار ما هم بیایند. کارمان تازه رونق پیدا کرده و از جنگل‌های اطراف سفارش داریم. پسر اولیه گفت: می‌توانیم از این سنگ‌ها که به شکل نوک نی و دندان تیز درست کرده‌ام؛ برای شکار و دفاع استفاده کنیم. البته فقط کاربرد جنگی ندارد. از لبه تیزش برای بریدن و تکه‌کردن می‌شود استفاده کرد تا راحت‌تر زند کنیم. حتی با صادراتشان، درآمد اَرزی داشته باشیم. پدر اولیه برای اینکه کم نیاورد، گفت: البته سرنیزه باید دسته هم داشته باشد. پسر اولیه گفت: دسته‌های‌ بلندِ دوربُرد. پدر اولیه گفت: نه! دسته کوچک، ضریب خطایش کمتر است. پدر و پسر اولیه سرگرم بگومگو بودند که متوجه سایه دو مرد غارنشین شدند. آنها از گوشه ورودی غار سرک می‌کشیدند. آن موقع‌ها هنوز دربازکن تصویری اختراع نشده بود؛ البته چون در ورودی اختراع نشده بود. پس وقتی کسی می‌خواست وارد غار دیگران شود، یکهو وارد می‌شد و تصویر ارگانیکش را نشان صاحب غار می‌داد. پدر اولیه گفت: امری بود؟ یکی از غارنشین‌های غریبه تابی به سبیل‌های پهن و بلندش داد و گفت: مزاحم نمی‌شویم. فقط داشتیم رد می‌شدیم. پدر اولیه گفت: اول مسیر تابلو دارد که این مسیر بن‌بست است. چون کاملاً نوک کوه هستیم. غارنشین غریبه دومی که نیِ نوک‌تیزی همراهش بود، با مهربانی گفت: می‌خواهیم مطمئن شویم، حالتان خوب است و وسایل قیمتی و با ارزشتان را جای امن گذاشته‌اید. می‌دانید که دو حیوان عجیب غارهای دیگر را غارت کرده‌اند! پدر اولیه گفت: بله به فکر دفاع هستیم. پسر اولیه گفت: مخصوصاً بااین‌همه... پدر اولیه پابرهنه دوید توی حرف پسرش. البته آن موقع هنوز کفش اختراع نشده بود؛ ولی حتی اگر اختراع هم شده بود، پدر اولیه باید عجله می‌کرد و پابرهنه می‌دوید. دستپاچه گفت: منظورش این است که با این‌همه خشونتی که دارند! غریبه دومی گفت: حالا چه راهی پیدا کرده‌اید؟! پسر اولیه گفت: سرنیزه آهنی می‌سازیم. نسبت به نیزهٔ ساخته شده از نی مقاوم‌تر است. سر تیزش علاوه بر اینکه در برابر جریان مخالف هوا ثبات دارد و در مسیر موردنظر حرکت می‌کند با شکافتن هوا از اصطکاک کم کرده و سرعت پرتاب را بالا می‌برد که این مربوط به علم آیرودینامیک می‌شود و هنوز کشف نشده. پدر اولیه هرچه با چشم، اَبرو، دماغ و دهان علامت می‌داد؛ اما پسر اولیه ذوق‌زده حرف می‌زد و متوجه نمی‌شد. غریبه اولی عصبانی شد و به پدر اولیه گفت: جلوی بچه‌ات را بگیر! نیزه‌ای که می‌سازد امنیت همه را به خطر می‌اندازد. مثلاً اگر روزی با نیزه‌هایش بزند چش و چال بچه‌های ما را کور کند چه؟ پدر اولیه گفت: چرا بچه‌های شما باید دوروبر غار ما بچرخند؟ مگر غار خودتان به‌اندازه کافی دوروبر ندارد؟ پسر اولیه گفت: شاید می‌خواهند از لباس‌های ساخت ما دیدن کنند. سایزبندی و رنگ‌بندی محصولات ما را هیچ کجا ندارد. چشمان غارنشین دومی مثل آدم بدجنس‌ فیلم‌ها برق زد. پدر اولیه با دست جلوی دهان پسر اولیه را گرفت و گفت: معلوم نیست این بچه چه علفی خورده که این‌طور پرت‌وپلا می‌گوید؟! اصلاً لباس کجا بود؟! غذاهای خوشمزه نداریم ما! غارنشین اولی گفت: اگر بفهمم از این نیزه‌های دوربُرد یا دورنَبُرد ساخته‌اید؛ کوهتان را تبدیل به چاله می‌کنم. برای اطمینان هم که شده هر روز چند نفر را می‌فرستم برای چک و خنثی. اگر حیوانی حمله کرد با سنگ، چوب و آتش بزنیدش.
غارنشین دومی به غارنشین اول گفت: لعنتی تو به نوبتم در حرف‌زدن هم رحم نمی‌کنی؟! نوبت من بود. پدر اولیه گفت: ممنون که زحمت کشیدید از آشنایی‌تان خوشحال شدم. با خیال راحت بروید. اینجا چیزی برای غارت نیست و دست بلند کرد تا راهنمایی‌شان کند. پسر اولیه از فرصت استفاده کرد و گفت: شما که خودتان نیزه چوبی دارید؟ اگر سرنیزه بسازیم، می‌توانیم پرنده شکار کنیم برای رشد ما بچه‌ها مفید است. این اواخر از بس گل‌وگیاه می‌خورم، صدایم شبیه بزغاله شده. غارنشین دومی با شتاب که نوبت گفتگو را از دست ندهد، گفت: فقط ما که حافظان صلح و امنیت هستیم باید پیشرفته‌ترین ابزار را داشته باشیم. چه کلاغ خبرچین رادار گریز باشد یا هسته‌ انداز با کالیبر بالا. غارنشین اولی گفت: در ضمن اگر بیشتر از این چیزی بخواهی جوری می‌زنیمت که صدای جوجه‌خروس نابالغ در بدهی؛ فهمیدی بزغاله! پسر اولیه می‌خواست بگوید حفظ امنیت چه کسی؟ ولی پدرش، دهانش را دوباره بست و با لبخند پت‌و‌پهن به در غار اشاره کرد. غارنشین‌های غریبه با عصبانیت رفتند. واقعاً این صحنه می‌طلبید در را پشت سرشان محکم به هم بکوبند؛ ولی بشر اولیه همچنان از کمبود امکانات اولیه رنج می‌کشید. سومین کاری که پدر اولیه بعد از رفتن غارنشین‌های غریبه انجام داد، اصلاح آخرین خبر روی دیوار بود. او به تصویر حیوانات عجیب‌وغریب، سبیل بلند و تابیده‌ای افزود. البته زیرنویسی را هم برایش حکاکی کرد که از رونمایی نیزه دسته تاشو خبر می‌داد. این نیزه مناسب ارسال جوجه‌خروس‌های بی‌محلی بود که به‌تازگی زبانشان با کاکتوس پیوندزده‌شده بود. https://eitaa.com/namakdooon
یه کانال مخصوص اونایی که دنبال محصولاتی متنوع از جمله نشانگر کتاب(با نام ادایی بوک مارک، ساک دستی(با نام ادایی توت‌بگ) جامدادی( خدا رو شکر این نام ادایی نداره!) و...... همه، منطبق با فرهنگ ایرانی هستند. مخصوصا نقش و نگار منحصر به فرد ایرانی! و البته اجرا توسط هنرمندای نقاش ایرانی! که چاشنی کارشون، نکات آموزشی درباره طرح و رنگ ایرانی هست! اگه هدیه خاص برای عزیزانت میخوای؛ اینجا رو حتما ببین! اصلاً... آریایی نیستی اگه این کانالو نبینی! https://eitaa.com/Book13
محکم نزن دَرو! سمیه رستمی در شبی بسیار طوفانی پدر و پسر اولیه ته غارشان چمباتمه زده و به بیرون غار خیره شده بودند. باد شدید آدمها، حیوانات، اشیا و آت و آشغال‌ها را از زمین بلند کرده و با خود می‌برد. آن صحنه برای پدر پسر اولیه، مثل نمایش فیلم سینمای کمدی کلاسیک بود؛ ولی روی دور تند با اندکی برفک بود. ناگهان مرد غریبه‌ای داخل غار آنها افتاد. از آنجا که باد آتش داخل غار را خاموش کرده بود، مرد غریبه نتوانست پدر و پسر اولیه را ببیند. او کورمال کورمال دست به دیوار غار گرفت و گفت: به‌به! عجب جای خفنی کشف کردم. بیرون غار را نگاه کرد و گفت: چشم انداز ابدی! کلید نخورده که البته مرد درست می‌گفت چون غار هنوز در و پیکری نداشت که کلید داشته باشد. پدر اولیه تک سرفه‌‌ای کرد تا به مرد غریبه حالی کند ما هم هستیم! مرد غریبه به سمت آنها برگشت و وقتی چشمش به تاریکی عادت کرد و آنها را دید، گفت: چه عالی؟! غاری که کشف کرده‌ام سکنه هم دارد. به این می‌گویند غار فول آپشن. پدر اولیه گفت: تازه سندش هم تک سنگ است؛ ولی مطمئنم تو اجداد کریستف کلمب؛ کاشف آمریکا خواهی شد که قاره آمریکا را با بومیانش کشف کرد و صاحب شد. اصلاً چه شد که سر از غار ما در آوردی؟ مرد غریبه گفت: مگر نمی‌بینید باد من را انداخت اینجا. پدراولیه گفت: بله واقعاً بادها فهم و درک ندارند، هر آت و‌ آشغالی را می‌آورند اینجا. شما که جای خود دارید!