ینی استاندارها
لاتی راه برن و
نهج البلاغه بخونن؟!
#مسعودبهخودتبیا
https://eitaa.com/namakdooon
نمکدون شعبه ایتا
ینی استاندارها لاتی راه برن و نهج البلاغه بخونن؟! #مسعودبهخودتبیا https://eitaa.com/namakdooon
اوه! یادم رفت
مرجع ضمیر «مرگ بر آمریکا» رو هم استاندارا تعیین میکنن؟
#مرگ_بر_آمریکا
هدایت شده از ✍️سپیددار یادداشتهای ا. پهلوانی قمی
یکی دو قدم تا انقراض!
بس که حرف زدم، لبهایم از نفس افتادند. فنجان دورطلاییام را برداشتم و راه افتادم سمت آبدارخانه. از اتاق دو که رد میشدم، دو نقطه سفیدی که میان تاریکی میدرخشید، خشکم کرد. سرک کشیدم.
- سلام. کاری دارین؟ خوابیده.
سر برگرداندم. مهشاد بود؛ یکی از همکاران جدید. لبخند زدم و اشاره کردم به زنی که روی تکتختِ اتاق، به خود میپیچید.
- نه بابا بیداره. خودم دیدم.
سرش را خم کرد و تکانی داد.
- پس تازه بلند شده. از اول شیفت هر چی بهش آموزش میدم، انگار دارم با دیوار حرف میزنم. خسته شدم. اومدم بیرون. اونم از خداخواسته، گرفت خوابید!
وقتی از اتاق سه رد شدم، لبخند بر لبهایم ماسید! چند قدم برگشتم. «الله اکبر!»
چای را بیخیال شدم. فنجان خالی را گذاشتم روی استیشن. نشستم پشت مانیتور و نگاهی به لیست بیماران انداختم.
تعدادشان زیاد بود. یک برگه پیدا کردم و نوشتم: «اتاق یک افغانی، اتاق دو نیجریه، اتاق سه نیجریه، اتاق چهار نیجریه...»
سرم به دنگ دنگ افتاد. از دوازده مادر بارداری که داشتیم، فقط سه نفرشان از تبار سلمان بودند و بقیه هندی و پاکستانی و افغانی و نیجریه و ...
مشغول دو دو تا چهارتا بودم که تلفن بخش زنگ خورد. همکارم گوشی را برداشت.
به جای زبان، دیگر اعضای صورت شروع کردند به داد و هوار. ابروها قیام کردند و خودشان به تنهایی «نه بابا! واقعاً!» را فریاد کشیدند! گوشی را که زمین گذاشت دستی به دور دهانش کشید و «بسم الله» غلیظی گفت. پرسیدم: «مریض میارن؟ چی هست؟»
هنوز حرفم تمام نشده بود که شاهد از غیب رسید! از ویلچر که بلند شد صدای «آخیش! راحت شدم.» از صندلی چرخدار بلند شد! پااردکی سمت ما آمد.
همکار اورژانس شروع کرد به شرح بیمار: «خانوم 33 ساله، گِرَوید 21، پارا دوازده، اَبورت هشت، دِس یازده، لیو یک، 37 هفته ...!»
دهانم جمع نمیشد هیچ، با هر کلمه زهرا بیشتر هم باز میشد.
- مطمئنی؟!
- آره به خدا! اینم پروندهش.
رو کردم به زن که یک لبخند کوچک روی صورت بیش از حد گِردش پهن شده بود.
- مامان چنتا بچه تو خونه داری؟
لبهای گوشتی رنگپریدهاش کش آمد و با لهجه جواب داد: «یَکی» دنبال انگشتان دست و پاهایم گشتم. کم آوردم. دستهایم را چندبار تکان دادم وگفتم: «یعنی بیست و یک بار حامله شدی؛ فقط یکیش زندهس؟!» سرش را زیر انداخت.
همکارم یک قدمی زن ایستاد و خیره شد به چشمان بادامی زن.
- مامان مطمئنی؟ دوازده بار زایمان کردی و همشونم، به جز یکی مُردن؟!
سرش را تکان داد و با انگشتان کوتاه تپلش نشان داد که تازه هشت بار هم سقط داشته است!
هر جور با دوستان حساب کردیم که با این سن و سال کم چطور میشود؟ عقلمان به جایی نرسید.
فرو رفتم توی لاک خودم. در پس و پشت لاک، تصویر خانم همسایه را دیدم که وقتی یکبار برای درمان ناباروری اقدام کرد خسته شد و خودش را برای همیشه از نعمت مادرشدن محروم کرد.
آنطرفتر دوستم نرگس را دیدم که وقتی بارداری سوّمش سقط شد، قید درآغوشگرفتن رحمت الهی و عشق بینظیر مادری را زد.
یاد فامیلهای دور و نزدیکمان افتادم که به داشتن تنها یک وارث از نسلشان افتخار میکنند و آنقدر خستهاند که حال آوردن دوّمی را هم ندارند چه برسد به سوّمی و چندمی!
یاد چندین دختر و پسر معصوم محله افتادم که بهار زندگیشان رو به خزان است و انگار هیچکس به فکرشان نیست.
سرم گیج رفت. روی صندلی ولو شدم. چشمم به برگه روی میز و نوشتههایم افتاد. سرم را بین دو دستم گرفتم و به یک یک سلولها التماس کردم کمی آرام بگیرند. نفس داغم را پرت کردم بیرون. مغزم داشت ذوب میشد. در همین بیمارستان خودمان، آمار تولّد نصف شده و حالا یک حقیقت وحشتناک دیگری در حال وقوع بود که هیچکس متوجه آن نبود: «اینکه از این نرخ تولّد ناچیز، کمتر از نصف، مربوط به ایرانیهاست!!»
لرز به جانم افتاد. نیمه شب بود؛ وگرنه یک بلندگو دست میگرفتم و فریاد میزدم:
«سگ و گربه و یوزپلنگ ایرانی را رها کنید؛ نسل انسان ایرانی باهوش و زیبا رو به انقراض است. این را کسی میگوید که نه سیاستگذار است که فقط حرف بزند، نه خارج گود؛ بلکه کارشناس ماماییست که درست وسط گود، در بیمارستانی خدمت میکند که تازه آمارش نسبت به خیلی از شهرهای ایران بالاتر است.»
گوشی را دستم گرفتم و خطاب به ملّت ایران نوشتم:
«خانمها! آقایان! ایرانیان عزیز و پرافتخار! بدون تعارف، ما داریم منقرض میشویم. دیگر لازم نیست کسی به ما حمله کند. ما خودمان به تنهایی تیشه خوشتراشی دست گرفتهایم و بر تنه تنومند ایران پراقتدار ضربه میزنیم. خیلی زود، دیر میشود. لطفاً ایران را دریابید.»
✍️ پهلوانی قمی
https://eitaa.com/pahlevaniqomi
#برای_ایران_لطفا_نشر_حداکثری
#جمعیت
#ازدواج_جوانان
#انقراض_کهنترین_تمدن
نمکدون شعبه ایتا
بررسی ذات نتانیاهو از چند طرف نویسنده: سمیه رستمی وقتی باباطاهر (بدون پوشش مکفی) میسرود: «چه خوش
تا من برسم مطلب جدید بنویسم
شمام
اینو بخونید
نمکدون شعبه ایتا
فداکاری بدون دخالت دایناسورها نشریه سلام بچه ها شماره تیرماه ۱۴۰۴
فداکاری بدون دخالت دایناسورها
سمیه رستمی
یکی از همان روزهای بشر اولیه؛ پدر اولیه مات و مبهوت به دیوار غار خیره شده بود. پسر اولیه میدانست پدرش مشغول ثبت ماجرای جدیدی برای پندآموزی آیندگان است. پرسید: پدر جان چرا در حالتی هستید که آیندگان به آن استندبای خواهند گفت؟! یکجور حالت نیمهخاموش.
پدر اولیه متفکرانه گفت: میخواهم صحنه فداکاریهایمان را نقش بزنم که آیندگان بفهمند ما چقدر انسانهای فهمیدهای بودیم. پسر اولیه چماقی که برای خودش میتراشید را کنار گذاشت و گفت: پدر من! ما تازه زبان را اختراع کردهایم. زبانمان گنجایش بیان مفهوم به این عمیقی را ندارد. اگر مفهوم فداکاری را اشتباه حالیشان کنیم، نسلشان منقرض میشود.
پدر اولیه کنار پسر نشست و چماق او را سبکسنگین کرد و گفت: فداکاری به زبان و حرف نیست. عملی است شجاعانه. مقدم داشتن دیگری بر خودمان. این مفهوم را بهصورت پیشفرض در تنظیمات کارخانه بشر کار گذاشتهاند. پسر ادای فهمیدن را درآورد. چون نمیخواست پدرش را ناامید کند. البته گوشه چشمی هم به چماقش داشت که پدر در دست گرفته بود.
پدر اولیه ناامیدانه گفت: من و تو ماجرایی که بتواند فداکاری را نشان بدهد، نداشتیم. مردم شانس دارند. پسر همسایه غار بالایی، دیروز اقدام فداکارانهای را از خودش بروز داده که چهار نسل بعدشان میتواند با آن پز در کنند. پدرش هم امروز صبح آن ماجرا را کاملاً گلدُرشت، بالای ورودی غارشان، حکاکی کرد. شانس آوردیم هنوز لامپ نئون اختراع نشده وگرنه از چهل فرسخی مشخص بود. پسر اولیه خیلی آرام چماقش را از دست پدرش گرفت و با لحن کینهتوزانه و اندکی حسادتِ رقیق گفت: مثلاً چه کار کرده؟!
پدر به بیرون غار خیره شد و با حسرت گفت: دیروز پایین کوه خودمان، حیوان وحشی به همسایه حمله کرده؛ ولی پسر بزرگش که آنجا مشغول بازی بود بهجای فرار، برادر کوچکش را جلوی حیوان درنده انداخته تا پدرش نجات بدهد. پسر اولیه گفت: چه عجیب؟! کدام پسرشان را پرت کرده؟!
پدر اولیه گفت: چون لکلکها به غارشان زیاد تردد میکنند و بچه میریزند آنها کاملاً مطمئن نبودند کدام برادرشان بوده؛ اما پز میداد که پسر بزرگش این کار را در نهایت نکتهسنجی انجام داده. او برای جلوگیری از ضرر اقتصادی، برادری را انتخاب کرده که خانواده برایش زحمت زیادی صرفش نکرده باشد.
پسر اولیه گفت: عجب! پدر اولیه گفت: فرافکنی نکن ما هم باید نقش فداکاری داشته باشیم. دو روز دیگر آیندگان پشت سرمان چه میگویند؟ پسر اولیه گفت: فرافکنی یعنی چه؟! پدر اولیه گفت: یعنی معنای فرافکنی را بپرسی تا موضوع فداکاری فراموشم بشود.
پسر اولیه گفت: دیشب همه غذاهایی که مدتها نگه داشته بودید را به من دادید و خودتان حتی لقمهای از آن غذا نخوردید، قطعاً این کارتان فداکاری است. پدر اولیه گفت: تو در سن رشد هستی. باید بیشتر غذا بخوری. راستی بعد از خوردن آن همه غذا، احساس خاصی در دل نداشتی؟! پسر اولیه با اینکه نمیدانست دلش، کجایش قرار گرفته گفت: نه!
پدر اولیه سعی کرد عادی رفتار کند و گفت: اهوم. باید فکر کنیم چه فداکاری انجام بدهیم، فداکاری نام فامیلی ما بشود. پسر اولیه فاز حماسی برداشت و گفت: حاضرم هر کاری انجام بدهم تا شما خوشحال باشید. مثلاً حاضرم یک شب سرد زمستانی که کوه ریزش کرده روی ریل و قطار با سرعت به طرفش میآید؛ لباسم را دربیاورم و با نفت فانوسم آتشش بزنم تا راهبر قطار متوجه خطر بشود و بهموقع ترمز کند.
پدر اولیه هیجانزده از جا پرید و گفت: ریزش کوهش با من. پسر اولیه گفت: بقیهاش را هم جور میکنم. فقط نفت از کجا بیاوریم؟ میلیونها سال مانده تا دایناسورها جا بیفتند و نفت بشوند. پدر اولیه وارفت. پسر اولیه دوباره فاز حماسی برداشت و گفت: ناامید نباشید. فداکارانه حاضرم برای افزایش آمادگی مردم؛ مانور مقابله با گرگ راه بیندازم و الکی فریاد بکشم: آی گرگ! گرگ! حتی اگر مردم بفهمند سرکاری بوده؛ عصبانی بشوند و جوری با بیل و کلنگ شخمم بزنند، مثل زمین آماده کشت بشوم.
پدر اولیه به دیوار غار تکیه داد. گفت: بیخود لازم نکرده. اگر کنار دایناسورها خاکت کنم تا نفت فانوس دهقان فداکار بشوی، آبرومندانهتر است.
پسر اولیه گفت: چطور است نارنجک به کمرم ببندم بروم زیر تانک یا معلم روستای مناطق محروم بشوم بخاری کلاس که آتش گرفت، شاگردانم را نجات بدهم.
پدر اولیه گفت: این ماجرا باید باورپذیر باشد. باید در بستر همین زمان و امکانات فعلیمان رخ بدهد تا تأثیر بگذارد.
او دستش را زیر چانه گذاشت و گفت: مثلاً داریم در جنگل قدم میزنیم که حیوانات وحشی به ما حمله میکنند. تو سرشان را گرم میکنی تا من از درخت بالا بروم و نجات پیدا کنم.
https://eitaa.com/namakdooon
نمکدون شعبه ایتا
فداکاری بدون دخالت دایناسورها نشریه سلام بچه ها شماره تیرماه ۱۴۰۴
این ماجرا ثابت میکند ما خیلی فداکاریم. پسر اولیه با تعجب پرسید: چطوری ثابت میشود شما فداکارید؟!
پدر اولیه گفت: قطعاً من فداکار بودهام که تو فداکاری را از من یاد گرفتهای!
پسر گفت: ایده خوبی است؛ اما من را چطور نجات خواهید داد؟
پدر اولیه گفت: هرچقدر پایان غمانگیزتری داشته باشد، مؤثرتر است. اصلاً جان تو مهمتر است یا آشنایی آیندگان با فداکاری؟! پسر اولیه سکوت کرد. پدر اولیه ایستاد و سیسی گرفت که بعدها سقراط و افلاطون برای بیان حرفهای سنگین میگرفتند. گفت: فداکاری وقتی معنا پیدا میکند که جان را در راه حفظ ارزشهای اصیل انسانی نثار کنند. پسر اولیه با قیافه دلخور به دیوار غار تکیه داد و گفت: من دِین خودم را به آیندگان اَدا کردهام. فقط دلم میخواست گمنام باشم. پدر اولیه گفت: چطوری؟
پسر که سعی میکرد با پدرش چشم در چشم نشود، گفت: راستش کسی که جان همسایه را نجات داد، من بودم. از بس در غارشان با بچههایش بازی میکنم فکر کرده، پسرش هستم. دیروز هم پسر کوچکش را انداختم جلوی حیوان وحشی چون سبک و کوچک بود. جانش را نجات دادم مدیونشان نباشم؛ چون تمام غذایشان را خوردم و سیر شدم. غذای دیشب ما را هم برای آنها بردم تا آیندگان بدانند، بشر ناسپاسی نیستم. پدر اولیه کمی فکر کرد و گفت: در اصل قضیه فرقی نمیکند ما هنوز صفحهای خالی برای ثبت فداکاری داریم.
او کنار پسر نشست. دست روی شانهاش گذاشت و گفت: یادت باشد فرزندم اگر ما تاریخ خودمان را روایت نکنیم؛ دیگران آن جور که دوست دارند تاریخمان را روایت میکنند. ازآنجاکه جملهٔ بسیار سنگینی بود، تمام تختهسنگهای کوه ریزش کرد. پدر اولیه با سرعت عمل بالا، پسرش را از دهانه غار بیرون انداخت؛ اما خودش فرصت پیدا نکرد و در غار حبس شد.
پدر اولیه روزهای زیادی را منتظر ماند. او فکر میکرد پسرش در حال کشف و استخراج نفت است تا بالاخره نجاتش بدهد. در تمام مدتی که انتظار میکشید، تصویر فداکاری خودش را روی دیوار حک کرد. مثلاً تصویر فداکردن فرزند در راه اعتلای علم با آزمایش تأثیر غذای مانده و فاسد بر سیستم گوارش و البته پرت سهامتیازی پسر هنگام ریزش کوه.
پسر اولیه پس از هفتهها توانست پدرش را از غار بیرون بکشد. چون بعد سقوط از طبقه سوم کوه؛ کل استخوانهایش خرد شده بود.
https://eitaa.com/namakdooon
شماره مرداد ماه نشریه سلام بچهها
هشدار این مطلب حاوی مقادیری صدای پدافند و ریزپرنده و لانچر است.
احتیاط!
محل عبور حیوانات مافوق وحشی!
https://eitaa.com/namakdooon