eitaa logo
نمکدون شعبه ایتا
265 دنبال‌کننده
229 عکس
37 ویدیو
2 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
نمکدون شعبه ایتا
کهکشان مشاهیر علامه دهخدا نویسنده : به خداوندی خدا، این جانب سمیه رستمی. شبکه امید https://eitaa.c
با توجه به اینکه اون قسمت‌های انیمیشن کهکشان مشاهیر که بنده نویسنده ش بودم اسم شخص دیگری رفته بخاطر اشتباه تدوینگر و عجیبه که اسم بنده به اشتباه جای اسم بقیه نرفته و کاریش هم نمیشه کرد تبریکات شما رو به مناسبت روز نویسنده پذیرا هستم😌
47M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کهکشان مشاهیر امیرکبیر نویسنده : به خداوندی خدا، این جانب سمیه رستمی. شبکه امید https://eitaa.com/namakdooon
نمکدون شعبه ایتا
کهکشان مشاهیر امیرکبیر نویسنده : به خداوندی خدا، این جانب سمیه رستمی. شبکه امید https://eitaa.com
تا شماره بعد پدر پسر اولیه برسه اینو ببینید. این کار بارها رفت و برگشت و اصلاحیه خورد تا کوتاه بشه در عین حال همه نکاتی که مدنظر بود در بیاد. آخرش برای شادی روح امیرکبیر فاتحه می‌‌خوندم بلکه خودش مدد برسونه کار دربیاد.
امروز خیلی اتفاقی یادم افتاد سال ۴۰۲ یه کاری برای شرکت گاز نوشته بودم با موضوع خدمات گازرسانی بعد از انقلاب که به علت مشغله زیاد کلا فراموش کردم، نهایی شده شو پیگیری کنم. 👇اینجا ببینید🙏 قسمت اول آپارات - سرویس اشتراک ویدیو https://www.aparat.com/v/c19355n قسمت دوم آپارات - سرویس اشتراک ویدیو https://www.aparat.com/v/k572b7s قسمت سوم آپارات - سرویس اشتراک ویدیو https://www.aparat.com/v/017GL قسمت چهارم آپارات - سرویس اشتراک ویدیو https://www.aparat.com/v/2msV5 قسمت پنجم آپارات - سرویس اشتراک ویدیو https://www.aparat.com/v/017GL https://eitaa.com/namakdooon
وقتی هنوز پنیک شدن مد نبود! نویسنده سمیه رستمی شماره آبان سلام بچه‌ها بفرست برای اونی که عاشق آرامشه! https://eitaa.com/namakdooon
وقتی هنوز پنیک شدن مد نبود! سمیه رستمی بشر اولیه در حال سپری‌کردن یکی از آرام‌ترین شب‌های دوران خودش بود. پدر و پسر اولیه در جای خود خوابیده بودند و در نور کم‌سوی آتشدان کوچک غار به اتفاقات آن روز چشم دوخته بودند که از قضا اتفاق خاصی نبود. فقط شکار ناموفق یوزپلنگ. چشمان پسر اولیه در حال گرم‌شدن و شرفیابی وی به حضور پادشاه اول از هفت‌پادشاه اقلیم خواب بود که ناگهان صدای خش‌خشی از انتهای غار به گوششان رسید. پسر اولیه بلند شد و نشست با اینکه بسیار وحشت‌زده شده بود؛ اما دقت کرد لرزش بدنش باعث ریزش خال‌های پوست یوزپلنگی که به تن داشت، نشود. با صدای لرزانی از پدرش پرسید: چه بود؟ پدر اولیه پشم‌هایی که از لباسش می‌ریخت را زیر بسترش پنهان کرد و گفت: لابد صدای همسایه طبقه بالاست. اینها فرهنگ غارنشینی ندارند. پسر اولیه با اینکه می‌دانست هنگام خواب نباید زیاد سربه‌سر پدرش بگذارد بااحتیاط گفت: ولی فقط غار ماست که از همه غارها بالاتر است. پدر اولیه خمیازه کشید و بی‌حوصله گفت: پس صدای باد است. پسر اولیه گفت: از ته غار؟! پدر اولیه دراز کشید و گفت: باد که شعور ندارد. نمی‌فهمد کجا سروصدا راه بیندازد؟ شنونده باید عاقل باشد. پسر اولیه در این لحظات تمام علائم پَنیک شدن را دارا بود؛ اما چون هنوز پنیک شدن مد نبود کمی هول کرده بود. پس گفت: پدر عزیزم! شاید زبانم‌لال! حیوان نااهلی وارد غارمان شده باشد. پدر اولیه که کم‌کم خلقش تنگ شده بود، گفت: تا زبان بدنت را لال نکرده‌ام بخواب! چون خودم در را محکم بسته‌ام! پسر اولیه گفت: شاید روز حیوانی آمده باشد داخل غار و از آن حیواناتی باشد که شب به شکار می‌روند. پدر اولیه گفت: مگر فراموش کرده بودی در را ببندی؟ پسر اولیه ترجیح داد برای خطر قطعی و قریب‌الوقوع نگران باشد تا صدای مبهم ته غار پس با تته‌پته گفت: اوووم... بسته بودم. او در این هنگام متوجه پدیده عجیبی شد. بعدها به این پدیده، بارش ابرهای باران‌زا در رختخواب می‌گفتند. این پدیده در اثر اشتباه مکان‌یاب ابرها رخ می‌داد وگرنه توجیه دیگری ندارد. پدر اولیه گفت: اورثینگر بازی درنیاور و بخواب! فردا باید برویم دنبال شکار یوزپلنگی که بزرگ‌تر بود و پوست مرغوبی داشت. ولی به‌خاطر دست‌وپاچلفتی بودن شما عزیز دل بابا فقط پوست یوز کوچک نصیبمان شد که گویا زیاد اهل روتین پوستی هم نبوده! خیلی پوستش خال‌مخالی است. پسر اولیه به لباس تازه‌اش نگاهی کرد و گفت: دست خودم نیست با اینکه می‌دانم شما بالای درخت منتظر هستید تا ضربه بزنید؛ اما وقتی حیوان وحشی ببینم آرامشم را از دست و پایم را گم می‌کنم نمی‌توانم درست ضربه بزنم. پدر اولیه توی جایش نیم‌خیز شد و گفت: اصلاً فرض می‌کنیم صدای ته غار متعلق به حیوان وحشی باشد با این اوضاعی که تو داری قبل از شکار به فنا می‌روی و نسل بشر منقرض می‌شود. پسر اولیه ساکت بود؛ چون به آبگیر بودن یا نبودن پوست یوزپلنگ می‌اندیشید. پدر اولیه نشست و متفکرانه گفت: باید راه‌های کنترل آرامش را در شرایط بحرانی را یاد بگیری. چون هنوز دوره پاک‌سازی کوانتومی اختراع نشده. البته اگر اختراع هم شده بود پولش را نداشتم؛ چون هنوز پول اختراع نشده. اگر اختراع هم شده بود من پول پای این چیزها نمی‌دادم. در ضمن ما به‌عنوان بشر اولیه ادایی نیستیم که مدیتیشن و یوگا بزنیم و حتی لیوان نداریم که آب جوش نبات درست کنیم؛ بس باید راهی برای آرامش پیدا کنیم. راهی برای رسیدن به صلح درونی. در واقع آنچه آرامش را از انسان می‌گیرد... چیز است... پدر اولیه تلاش کرد تا جمله‌اش را تکمیل کند؛ اما هنوز اینستاگرام و دیگر شبکه‌های مجازی اختراع نشده بود که جملات حکیمانه را منتشر کنند. پس با دلخوری ساختگی گفت: وقتی این‌طور نگاهم می‌کنی حواسم پرت می‌شود؛ ولی یادت باشد، باید در حال زندگی کرد. پسر اولیه سری تکان داد که یعنی فهمیده و گفت: ترجیح می‌دهم روش شما را برای کسب آرامش داشته باشم. پسر اولیه را به‌جرئت می‌توان پاچه‌خوار اعظم نامید اگرچه هنوز حتی پاچه اختراع نشده بود. اساساً نیاز انسان به پاچه‌خواری باعث اختراع پاچه شد. پدر اولیه ایستاد و صدایش را صاف کرد و گفت: روش ابداعی من برای تخلیه هیجانات روزمره، حک‌کردن آنها روی دیواره غار است. این کار به من امیدواری می‌دهد که هنگام مواجهه با مشکلات یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت. پسر اولیه ایستاد و پدرش را تشویق کرد بعد گوشه لباس یوزپلنگی‌اش را چلاند و گفت: تا وقتی که دانشمندان بالاخره کشف کنند ورزش‌کردن باعث می‌شود مغز خوش‌شانس شده، دو سه تا قاشق سر پُر دوپامین، اَندروموفین و سِروتونین ول کند در بدن انسان و استرس و اضطرابش را کاهش بدهند، مجبوریم از این روش استفاده کنیم.
پدر اولیه سینه جلو داد و گفت: این روش چنان در آرامش من تأثیر داشته که اگر این صدای خش‌خش از یک حیوان وحشی هم باشد می‌توانم با ضربه چماقم حتی تاکسیدرمی‌اش کنـ... که یکهو پسر اولیه دید چشم‌های پدرش گرد شد و کف سفیدی از دهانش بیرون ریخت و بیهوش پخش زمین شد. چماقش حین افتادن به آتشدان روی دیوار برخورد کرد و روی زمین افتاد. پسر اولیه سریع هیزم روشنی را برداشت تا آتش خاموش نشود. بعد پشت سرش را نگاه کرد، ببیند پدرش چه دیده؟ او یوزپلنگ بزرگی را دید که سایز خال‌های پوستش با خال‌های لباس خودش کاملاً ست و هماهنگ بود. فقط یکی دو سایز بزرگ‌تر. پسر از ترس به دیدار غار چسبید که ناگهان چیزی شعله‌ور شد. آتش آتشدان به لباس‌پشمی پدر اولیه رسیده بود. پسر اولیه باعجله در غار را باز کرد تا فرار کند؛ اما یوزپلنگ زودتر از خارج شد. بشر تازه آتش را کشف کرده بود. اخلاق آتش را نمی‌دانست که با رسیدن هوای بیشتر شدیدتر می‌شود. او سعی کرد آرامشش را حفظ کند تا راه‌حلی بیابد. پس با تکه چوب سوخته‌ای تصویر پدرش را میان شعله‌ها کشید. اگرچه مشخص نیست پسر اولیه پس از کسب آرامش از چه چیزی برای اطفا حریق استفاده کرده ولی روی دیوار غار تصویر ابرهایی حک شده بود که برای بارش شبانه، غار آنها را انتخاب می‌کردند و البته تصویر پدر اولیه که چشم‌بسته و چهارزانو در برابر شعله کوچک آتشدان به دنبال یافتن یا ساختن و حتی یاختن راهی برای رسیدن به صلح درونی بود. https://eitaa.com/namakdooon
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نمکدون شعبه ایتا
الان ینی این عزیزی که لفت داد دوست داشت بترسه؟! غصه پِرسن بود؟! (: معادل فارسی‌اش میشه خاله غمخورک) با خدا کات کرده بود؟! مشکلش چی بود؟😄
حدود ۸ سال پیش اینو درباره زیبا کلام گفته بودم اما هنوز هم هستند کسانی که با او مناظره میکنند و نمی‌دانند این یعنی کمک به استمرار حیات سیاسی زیباکلام. دقت کن بَبَم! https://eitaa.com/namakdooon