44.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کهکشان مشاهیر
سید حسین میر شمسی شهشهانی
پدر واکسن ایران!
شبکه امید
https://eitaa.com/namakdooon
برای همسایهات چراغی آرزو کن
حوالی خانهات روشن خواهد شد
و او قبض برق را میپردازد
👨🦯
#کوچهپسکوچهقم
#مهربونباشیم
https://eitaa.com/namakdooon
کتاب تختخواب جادویی و پاسخ به شیوه طنز و فانتزی!
https://dtnz.ir?p=329130
https://eitaa.com/namakdooon
میگن تو جهنم هرچقدر لباسا رو اتو بکشن بازم چروک میمونه !
#فکت
#کاریکاتوریستمجیدخسروانجم
#سمیهرستمی
https://eitaa.com/namakdooon
خدایا
اون موقع که گفتن بهشت زیر پای مادران است
کلاس مجازی بچهها هم جزوش بود ؟😢
https://eitaa.com/namakdooon
کارگاه طنزنویسی
به مدت محدود
و تعداد محدود
نذر فرهنگی به مناسبت میلاد
خانم فاطمه زهرا سلام الله علیهم.
بفرست برای کسی که
دوست داره میخواد استعداد طنزنویسیشو پرورش بده
اینجا در خدمتم
@Shamisehe
https://eitaa.com/namakdooon
شوخی به سبک آخرین پیامبر
سمیه رستمی
پیامبر جان ما، هم اهل شوخی بودند و هم اینکه خیلی دقیق و حساب شده از شوخی استفاده میکردند. مثلاً در یکی از سفرهایشان که همسرانشان هم حضور داشتند. غلام سیه چهرهای (1) همراهشان بود، به اسم «انجشه» که فول آپشن بوده و قابلیت ارائه آواز مخصوص شتران را داشت. آواز مخصوص شتران چیزی است مثل مکمل بنزین امروزی. وقتی به شتر افزوده میشود، ضمن ارتقای سلامت موتورِ شتر، علاوه برافزایش سرعت شتر، کاهش سوختش را در پی دارد و شترها صدی ده کمتر پشته خار مصرف میکنند.
غلام برای پیامبر و خانوادهاش سفارشی طی میکرد. صدش را توی آواز گذاشته و ششدانگ میخواند. همین باعث شده بود شترها با سرعت چندین ماخ (2) چهارنعل بدوند. پیامبر جان ما که از جمله انسانهای پایه سفر بود و هوای همسفران را داشت نگران شدند که مبادا حرکات تند شترها موجب ناراحتی خانمهای کاروان بشود. لابد بعد سفر غرمیزدند که چرا شترها vipنبودند؟! چرا کاروان فِرست کِلس نداشت؟! و از طرفی هم نمیخواستند تو ذوق غلام زده باشند پس با شوخ طبعی قضیه را جمع کردند. گفتند: انجشه شترها را آرام بران که بلورجات نشکنند. انصافاً اینکه به خانمها بگویند بلور؛ کار صدتا تراپی را میکند. با این شوخی پیامبر، نه انجشه سوخت، نه پیامبر توسط همسرانش کباب شد!
البته پیامبر از شوخی برای پرزنت کردن (3) بهشت هم غافل نبودند. قشنگ میدانستند چه ترفندی بزنند که ممبر بگیرند برای بهشت! چون آن زمانها هنوز جراحی پلاستیک و کاشت و برداشت و انواع لیفتینگ و عملهای زیبایی مد نبود و اگر مردم از قحطی، مریضی، جنگ و بیماری (4) جان سالم به در میبردند راست، راستکی پیر میشدند. روزی پیامبر به پیرزنی گفت: آیا میدانی که پیرزنها به بهشت نمیروند؟ پیرزن حسابی دمغ شد. معلوم نیست کدام طرحواره و ترومای نسلیاش در لایههای زیرین روح و روانش به جنبش درآمد. بلال حبشی که میدانست پشت این حرف پیامبر حکمتی هست کروکی وضعیت پیرزن را برای پیامبر ترسیم کرد. پیامبر که حسابی روی دور شوخی بودند، گفتند: تازه سیاهپوستها هم بهشت نمیروند. بلال که انگارنهانگار برده غلام بوده، جوری پکر شد که گویا ناوگروه تجاریاش غرق شده. چیزی نگذشته بود که عباس عموی پیامبر از راه رسید و حالوروز پیرزن و بلال را دید و برای پیامبر بازگو کرد. پیامبر گرامی ما که کاملاً با ساختار شوخی و ضربه سوم آشنایی داشت، گفت: پیرمردها هم به بهشت نمیروند! عموی پیامبر هم آنقدر ناراحت شد که نزدیک بود پنیک اَتک (5) بشود، شانس آورد هنوز این ادابازیها رواج نداشت. پیامبر مهربانیها وقتی حال این سه نفر را دیدند، گفتند: التماس مطالعه! چون خداوند مؤمنین را به بهترین شکل ممکن وارد بهشت میکند. در حد نو، نو انگار تازه از پلاستیک کارخانه درآمده باشند.
آقای ابن شهرآشوب مورخ و محدث بزرگ (6) گفته است: روزی زنی نزد پیامبر درباره همسرش صحبت میکرد. پیامبر از زن که احتمالاً رگباری در حال صحبت بوده، میپرسند: شوهرت همان مردی است که در چشمش سفیدی دارد؟ زن خیلی محکم جواب داده: نه اینطور نیست! شاید زن پیش خودش گفته هر چه باشد اینقدر بدبخت نیستم که زنِ مردی با سفیدی چشم بشوم. ما که آنجا نبودیم. ابن شهرآشوب هم معلوم نیست میخواسته پرایوسی زن حفظ شود یا کاغذ کم آورده، نگفته زن دقیقاً به پیامبر چه میگفته؛ اما از این سوال پیامبر میشود فهمید زن در حال غیبتکردن از شوهرش بوده. پیامبر جان ما با استفاده ابزاری از شوخی و بیان نکته انحرافی، زن را به راه راست منحرف کردهاند. زن به خانه میرود و ماجرا را برای آقاییاش بازگو میکند. آقاییاش میگوید: بله! در چشم من سفیدی هم هست و پیامبر مزاح کردهاند. پس از این ماجرا آن دو، تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی میکنند. البته ابن شهر آشوب این را نگفته. از کسی که اسمش این شهرآشوب هم هست توقعی نداریم؛ ولی ما که خودمان میفهمیم.
پیامبر با بچهها هم شوخی خاص خودشان را داشتند. مخصوصاً بچههای تُخس مدینه. آن روزها ps فور و حتی ps فایو هم نبود، بچهها صبح تا شب در کوچهها بازی میکردند. روزی پیامبر با جناب آقای بِلال از کوچهای میگذشتند. بچهها تا پیامبر را دیدند، دویدند تا سلفی بگیرند؛ اما گوشی نداشتند. شاید آن موقعها هنوز گوشی خریدن برای بچه مد نبود. شمشیر میدادند دست بچه که خطرش کمتر باشد. بچههای مدینه دامان پیامبر را گرفتند که همانطور که حسن علیهالسلام و حسین علیهالسلام را سوار شانهتان میکنید ما را هم روی شانهتان بنشانید. (7)