eitaa logo
نمکدون شعبه ایتا
265 دنبال‌کننده
229 عکس
37 ویدیو
2 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
برای همسایه‌‌ات چراغی آرزو کن حوالی خانه‌‌ات روشن خواهد شد و او قبض برق را می‌پردازد 👨‍🦯 https://eitaa.com/namakdooon
یا امیرالمومنین روحی فداک آسمان را دفن کردی زیر خاک ؟! شاعر احمد عزیزی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کتاب تختخواب جادویی و پاسخ به شیوه طنز و فانتزی! https://dtnz.ir?p=329130 https://eitaa.com/namakdooon
برکت کسب و کارتون اینجوری از بین می‌ره لینک بزنید اسم بزنید اصلا خیلی گنگید؛ اوکی! ایده بگیرید..... ولی این مدلی قشنگ نیست!
میگن تو جهنم هرچقدر لباسا رو اتو بکشن بازم چروک میمونه ! https://eitaa.com/namakdooon
خدایا اون موقع که گفتن بهشت زیر پای مادران است کلاس مجازی بچه‌ها هم جزوش بود ؟😢 https://eitaa.com/namakdooon
کارگاه طنزنویسی به مدت محدود و تعداد محدود نذر فرهنگی به مناسبت میلاد خانم فاطمه زهرا سلام الله علیهم. بفرست برای کسی که دوست داره میخواد استعداد طنزنویسی‌شو پرورش بده اینجا در خدمتم @Shamisehe https://eitaa.com/namakdooon
شوخی به سبک پیامبر سلام بچه‌ها شماره آذر ماه https://eitaa.com/namakdooon
شوخی به سبک آخرین پیامبر سمیه رستمی پیامبر جان ما، هم اهل شوخی بودند و هم اینکه خیلی دقیق و حساب شده از شوخی استفاده می‌کردند. مثلاً در یکی از سفرهایشان که همسرانشان هم حضور داشتند. غلام سیه چهره‌ای (1) همراهشان بود، به اسم «انجشه» که فول آپشن بوده و قابلیت ارائه آواز مخصوص شتران را داشت. آواز مخصوص شتران چیزی است مثل مکمل بنزین امروزی. وقتی به شتر افزوده می‌شود، ضمن ارتقای سلامت موتورِ شتر، علاوه برافزایش سرعت شتر، کاهش سوختش را در پی دارد و شترها صدی ده کمتر پشته خار مصرف می‌کنند. غلام برای پیامبر و خانواده‌اش سفارشی طی می‌کرد. صدش را توی آواز گذاشته و شش‌دانگ می‌خواند. همین باعث شده بود شترها با سرعت چندین ماخ (2) چهارنعل بدوند. پیامبر جان ما که از جمله انسان‌های پایه سفر بود و هوای هم‌سفران را داشت نگران شدند که مبادا حرکات تند شترها موجب ناراحتی خانم‌های کاروان بشود. لابد بعد سفر غرمی‌زدند که چرا شترها vipنبودند؟! چرا کاروان فِرست کِلس نداشت؟! و از طرفی هم نمیخواستند تو ذوق غلام زده باشند پس با شوخ طبعی قضیه را جمع کردند. گفتند: انجشه شترها را آرام بران که بلورجات نشکنند. انصافاً اینکه به خانم‌ها بگویند بلور؛ کار صدتا تراپی را می‌کند. با این شوخی پیامبر، نه انجشه سوخت، نه پیامبر توسط همسرانش کباب شد! البته پیامبر از شوخی برای پرزنت ‌کردن (3) بهشت هم غافل نبودند. قشنگ می‌دانستند چه ترفندی بزنند که ممبر بگیرند برای بهشت! چون آن زمان‌ها هنوز جراحی پلاستیک و کاشت و برداشت و انواع لیفتینگ و عمل‌های زیبایی مد نبود و اگر مردم از قحطی، مریضی، جنگ و بیماری (4) جان سالم به در می‌بردند راست، راستکی پیر می‌شدند. روزی پیامبر به پیرزنی گفت: آیا می‌دانی که پیرزن‌ها به بهشت نمی‌روند؟ پیرزن حسابی دمغ شد. معلوم نیست کدام طرح‌واره و ترومای نسلی‌اش در لایه‌های زیرین روح و روانش به جنبش درآمد. بلال حبشی که می‌دانست پشت این حرف پیامبر حکمتی هست کروکی وضعیت پیرزن را برای پیامبر ترسیم کرد. پیامبر که حسابی روی دور شوخی بودند، گفتند: تازه سیاه‌پوست‌ها هم بهشت نمی‌روند. بلال که انگارنه‌انگار برده غلام بوده، جوری پکر شد که گویا ناوگروه تجاری‌اش غرق شده. چیزی نگذشته بود که عباس عموی پیامبر از راه رسید و حال‌وروز پیرزن و بلال را دید و برای پیامبر بازگو کرد. پیامبر گرامی ما که کاملاً با ساختار شوخی و ضربه سوم آشنایی داشت، گفت: پیرمردها هم به بهشت نمی‌روند! عموی پیامبر هم آن‌قدر ناراحت شد که نزدیک بود پنیک اَتک (5) بشود، شانس آورد هنوز این ادابازی‌ها رواج نداشت. پیامبر مهربانی‌ها وقتی حال این سه نفر را دیدند، گفتند: التماس مطالعه! چون خداوند مؤمنین را به بهترین شکل ممکن وارد بهشت می‌کند. در حد نو، نو انگار تازه از پلاستیک کارخانه درآمده باشند. آقای ابن شهرآشوب مورخ و محدث بزرگ (6) گفته است: روزی زنی نزد پیامبر درباره همسرش صحبت می‌کرد. پیامبر از زن که احتمالاً رگباری در حال صحبت بوده، می‌پرسند: شوهرت همان مردی است که در چشمش سفیدی دارد؟ زن خیلی محکم جواب داده: نه اینطور نیست! شاید زن پیش خودش گفته هر چه باشد این‌قدر بدبخت نیستم که زنِ مردی با سفیدی چشم بشوم. ما که آنجا نبودیم. ابن شهرآشوب هم معلوم نیست می‌خواسته پرایوسی زن حفظ شود یا کاغذ کم آورده، نگفته زن دقیقاً به پیامبر چه می‌گفته؛ اما از این سوال پیامبر می‌شود فهمید زن در حال غیبت‌کردن از شوهرش بوده. پیامبر جان ما با استفاده ابزاری از شوخی و بیان نکته انحرافی، زن را به راه راست منحرف کرده‌اند. زن به خانه می‌رود و ماجرا را برای آقایی‌اش بازگو می‌کند. آقایی‌اش می‌گوید: بله! در چشم من سفیدی هم هست و پیامبر مزاح کرده‌اند. پس از این ماجرا آن دو، تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی می‌کنند. البته ابن شهر آشوب این را نگفته. از کسی که اسمش این شهرآشوب هم هست توقعی نداریم؛ ولی ما که خودمان می‌فهمیم. پیامبر با بچه‌ها هم شوخی خاص خودشان را داشتند. مخصوصاً بچه‌های تُخس مدینه. آن روزها ps فور و حتی ps فایو هم نبود، بچه‌ها صبح تا شب در کوچه‌ها بازی می‌کردند. روزی پیامبر با جناب آقای بِلال از کوچه‌ای می‌گذشتند. بچه‌ها تا پیامبر را دیدند، دویدند تا سلفی بگیرند؛ اما گوشی نداشتند. شاید آن موقع‌ها هنوز گوشی خریدن برای بچه مد نبود. شمشیر می‌دادند دست بچه که خطرش کمتر باشد. بچه‌های مدینه دامان پیامبر را گرفتند که همان‌طور که حسن علیه‌السلام و حسین علیه‌السلام را سوار شانه‌تان می‌کنید ما را هم روی شانه‌تان بنشانید. (7)
پیامبر که می‌دانستند همه چیز در کودکی ریشه دارد به بلال می‌گویند برو خانه چیزی بیاور که خودم را از این طفل معصوم‌های گوگولی بخرم. بلال ظرف سه سوت به خانه رفته و ۸ عدد گردو می‌آورد. پیامبر گردوها را بین بچه‌ها تقسیم می‌کند و وقتی بچه‌ها سرگرم گردوبازی می‌شوند با بلال به راه خود ادامه می‌دهند. پیامبر به بلال می‌گوید: داداشی‌های یوسف صدیق، او را به پول بی‌ارزشی فروختند و اینها من را با گردو طاق زدند. نتیجه اخلاقی می‌گیریم آدم وقتی پیامبر خاتم را گرو می‌گیرد، حواسش را جمع کند با چهارتا گردو سرش را شیره مال نکنند. دست‌کم قباله باغ بهشتی بگیرد. پیامبر حتی از شوخ‌طبعی برای تبیین و تفسیر قرآن استفاده می‌کردند. مثلاً روزی تو مسجد پیامبر یک پای خودشان را برای رفع خستگی دراز کردند. از حضار پرسیدند: به نظرتان این پایم شبیه چیست؟ هر کسی چیزی گفت. یکی تمام اندوخته بلاغت و ادبیات و فصاحت ذهنش را حسابی چِلاند و گفت: شبیه ستون آسمان! دیگری که ان‌شاءالله فقط به‌قصد عرض ارادت و نه پاچه‌خواری حضرت، گفت: پایه‌های خلقت! همان‌طور که همه داشتند خوشان را شرحه، شرحه می‌کردند تا ضمن ارائه تشبیهات برگ‌ریزان، پک‌وپوز یکدیگر را بزنند؛ پیامبر که خستگی پایشان رفع شده بود آن را جمع کرده و با لبخندی گفتند: پایم شبیه، این یکی پای دیگرم است. شاید در نگاه اول این‌طور به نظر برسد که پیامبر اصحاب و یاران خود را ایستگاه کرده؛ اما ایشان شوخی به‌ظاهر ساده پیامبر تفسیر و معنی آیه‌ای است که خداوند در قرآن به پیامبر می‌فرماید: به آنها بگو من هم بشری هستم مثل شما! یعنی ای بندگان مثلاً مؤمن! الکی ننه‌من‌غریبم بازی در نیاوردید! مثل بچه آدم عمل صالح داشته باشید. پسان‌فردای قیامت ادعا نکنید ما که پیامبر نبودیم گناه نکنیم. پیامبر که همیشه با این مؤمنین داستان داشت از مهم‌ترین تکنیک داستان‌نویسی استفاده کردند. تکنیک «نگو! نشان بده!» و با نشان‌دادن تشابه دو پایشان، حالی‌شان کردند خود ایشان هم بشری مثل آنها هستند. پس بروند بندگان مؤمن خداوند باشند دو زار، عمل صالح سیو کنند، شاید خوششان آمد! پی‌نوشت‌ها 1.سیاه چهره کسی است که فابریک کارخانه سیاه بوده و برنز نکرده بود آن وقت‌ها این جور سوسول بازی‌ها مد نبود 2. فرض را بر این گذاشته‌ایم که شما می‌دانید ماخ معیار سنجش سرعت موشک است و توضیح اضافی نمی‌دهیم 3. فارسی‌اش می‌شود ارائه کردن اما پرزنت گذاشتیم معلوم شود چه کسی حواسش به مطلب هست!؟ 4. حواسمان هست مریضی و بیماری یک معنا دارد، ولی می‌خواستیم تاکید کنیم که احتمالش خیلی زیاد بود اگر مریض نمی‌شدند ممکن بود بیمار بشوند. 5. واقعا متن را رها نهادید معنی پنیک اتک را ببینید؟ یعنی از لحاظ تسمه تایم، دچار یاتاقان شد 6.چه غلطا؟! اینها بزرگ بشوند چه می‌شوند؟! 7.اینکه چرا اسم ایشان ابن شهرآشوب بوده ربطی به اکانت فیک و اسم جذاب برای فالورر نیست، دل بدهید به متن. https://eitaa.com/namakdooon