پیامبر که میدانستند همه چیز در کودکی ریشه دارد به بلال میگویند برو خانه چیزی بیاور که خودم را از این طفل معصومهای گوگولی بخرم. بلال ظرف سه سوت به خانه رفته و ۸ عدد گردو میآورد. پیامبر گردوها را بین بچهها تقسیم میکند و وقتی بچهها سرگرم گردوبازی میشوند با بلال به راه خود ادامه میدهند. پیامبر به بلال میگوید: داداشیهای یوسف صدیق، او را به پول بیارزشی فروختند و اینها من را با گردو طاق زدند. نتیجه اخلاقی میگیریم آدم وقتی پیامبر خاتم را گرو میگیرد، حواسش را جمع کند با چهارتا گردو سرش را شیره مال نکنند. دستکم قباله باغ بهشتی بگیرد.
پیامبر حتی از شوخطبعی برای تبیین و تفسیر قرآن استفاده میکردند. مثلاً روزی تو مسجد پیامبر یک پای خودشان را برای رفع خستگی دراز کردند. از حضار پرسیدند: به نظرتان این پایم شبیه چیست؟ هر کسی چیزی گفت. یکی تمام اندوخته بلاغت و ادبیات و فصاحت ذهنش را حسابی چِلاند و گفت: شبیه ستون آسمان! دیگری که انشاءالله فقط بهقصد عرض ارادت و نه پاچهخواری حضرت، گفت: پایههای خلقت! همانطور که همه داشتند خوشان را شرحه، شرحه میکردند تا ضمن ارائه تشبیهات برگریزان، پکوپوز یکدیگر را بزنند؛ پیامبر که خستگی پایشان رفع شده بود آن را جمع کرده و با لبخندی گفتند: پایم شبیه، این یکی پای دیگرم است.
شاید در نگاه اول اینطور به نظر برسد که پیامبر اصحاب و یاران خود را ایستگاه کرده؛ اما ایشان شوخی بهظاهر ساده پیامبر تفسیر و معنی آیهای است که خداوند در قرآن به پیامبر میفرماید: به آنها بگو من هم بشری هستم مثل شما! یعنی ای بندگان مثلاً مؤمن! الکی ننهمنغریبم بازی در نیاوردید! مثل بچه آدم عمل صالح داشته باشید. پسانفردای قیامت ادعا نکنید ما که پیامبر نبودیم گناه نکنیم. پیامبر که همیشه با این مؤمنین داستان داشت از مهمترین تکنیک داستاننویسی استفاده کردند. تکنیک «نگو! نشان بده!» و با نشاندادن تشابه دو پایشان، حالیشان کردند خود ایشان هم بشری مثل آنها هستند. پس بروند بندگان مؤمن خداوند باشند دو زار، عمل صالح سیو کنند، شاید خوششان آمد!
پینوشتها
1.سیاه چهره کسی است که فابریک کارخانه سیاه بوده و برنز نکرده بود آن وقتها این جور سوسول بازیها مد نبود
2. فرض را بر این گذاشتهایم که شما میدانید ماخ معیار سنجش سرعت موشک است و توضیح اضافی نمیدهیم
3. فارسیاش میشود ارائه کردن اما پرزنت گذاشتیم معلوم شود چه کسی حواسش به مطلب هست!؟
4. حواسمان هست مریضی و بیماری یک معنا دارد، ولی میخواستیم تاکید کنیم که احتمالش خیلی زیاد بود اگر مریض نمیشدند ممکن بود بیمار بشوند.
5. واقعا متن را رها نهادید معنی پنیک اتک را ببینید؟ یعنی از لحاظ تسمه تایم، دچار یاتاقان شد
6.چه غلطا؟! اینها بزرگ بشوند چه میشوند؟!
7.اینکه چرا اسم ایشان ابن شهرآشوب بوده ربطی به اکانت فیک و اسم جذاب برای فالورر نیست، دل بدهید به متن.
https://eitaa.com/namakdooon
امشب آخرین جلسه کارگاه هست و اینقدر اعضا سر ذوق اومدن که سعی میکنند حتما تمرین بنویسند. چند روز آینده مطالب تولید شده تو کارگاه رو اینجا منتشر میکنم .
#الحمدالله
چادر سورمهای، عباقرمزی
آقای ساعد عاشوری
تولید مطلب بر اساس نقیضه و تکنیکهایی کارگاه طنزنویسی
خودشون هم تصویر سازی کردن برای مطلبشون 👇
اینجا بخونید
https://eitaa.com/namakdooon
چادرسورمهای و عبای قرمز
ساعد عاشوری
بچههای خوبم! امروز میخوام داستان دخترکی زیبا به اسم چادرسورمهای رو براتون بگم که با مادرش زندگی میکرد.
روزی از روزها چادرسورمهای خواست برای دیدن مادربزرگش به جنگل بره. مادر چادرسورمهای بهش سفارش کرد که توی مسیر با هیچ غریبهای صحبت نکنه و مستقیم بره خونه مادربزرگش.
چادرسورمهای راه افتاد و داشت از دل جنگل رد میشد، که یهو آقا گرگه از پشت یک درخت پرید بیرون و گفت: «سلام بانو! روز بخیر» چادرسورمهای پشتچشم نازک کرد و بدون اینکه جوابی بده، به راهش ادامه داد. آقا گرگه گفت: «بانو جواب سلام واجبهها!» این بار چادرسورمهای خیلی محکم گفت: «برو گمشو بیشور عوضی. مگه خودت خوارمادر نداری؟ مزاحم نشو مامانم گفته با غریبهها صحبت نکنم.» آقاگرگه لبخندی زد و گفت: «من قصد مزاحمت ندارم بانو. فقط خواستم بگم خواهرم حجاب استایله و میتونید از پیجش عباهای مختلف بگیرید و به جای چادر استفاده کنید. چون خیلی راحتتر از چادره.»
بعد یه عبای قرمز از کیفش درآورد و گفت: «اینو ببینید. این کار ترک الان خیلی ترند شده. تنخورش هم عالیه!»
چادرسورمهای عبا رو گرفت و گفت: «وای! خیلی قشنگه!» بعد چادرش رو در آورد و عبا رو پوشید و یک سلفی گرفت. بلافاصله عکس رو برای پروفایلش گذاشت و آیدیش رو هم از Chador_Soormei به Abaa_Ghermezi تغییر داد و گفت: «همین رو از پیج خواهرتون سفارش میدم. از این به بعد هم میگم به جای چادرسورمهای بهم بگن عباقرمزی». بعد اومد عبا رو در بیاره که آقاگرگه گفت: «اگه خوشتون اومده، باشه هدیه من به شما. شمام به جاش ما رو دعا کنید بانو.» چادرسورمهای که دیگه حالا شده بود عباقرمزی گفت: «وای خیلی ممنونم! دلم میخواد برم توی پیج و مدلهای دیگه رو هم ببینم، ولی حیف که باید برم خونه مادربزرگم تا این بسته رو براش ببرم.» آقا گرگه گفت: «اگه تا یک ساعت دیگه سفارشتون رو ثبت کنید، پنجاه درصد آف میخوره. پیشنهاد میکنم بسته رو بدید من برسونم. خودتون هم بشینید خریدتونو انجام بدید، بعد برید.»
خلاصه! عباقرمزی بسته و آدرس خونه مادربزرگ رو به آقاگرگه داد و خودش نشست به چرخیدن توی پیج نازگرگبانو.
چند دقیقه بعد آقاگرگه رسید به خونه مادربزرگ. یه خنده از روی بدجنسی کرد و دستی روی شکمش چرخوند و زنگ در رو زد. مادربزرگ گوشی رو برداشت و پرسید کیه؟ آقاگرگه صداشو نازک کرد و گفت: «سلام خانوم. بچه یتیم دارم میشه یکم کمکم کنین؟» مادربزرگ در رو باز کرد و گفت: «بیا تو خانومی». اما همین که آقاگرگه وارد خونه شد با یه پرش بلند پرید به سمت مادربزرگ و...
چشمتون روز بد نبینه بچهها جونم!
همینجور که آقاگرگه روی هوا بود، مادربزرگ با استفاده از اصل غافلگیری و با یه حرکت برقآسا، خرخرهشو با دوتا انگشتش گرفت و محکم فشار داد و کوبید روی زمین و افتاد روش. آخه بچههای قشنگم! مادربزرگ، کاپیتان تیم ملی پیشکسوتان جوجیتسوی جنگل بود. آقاگرگه که انگار برقسهفاز بهش وصل کرده بودن و از شدت وحشت و تعجب همه موهای تنش ریخته بود، چشماش داشت از حدقه در میومد و زبونش هم از دهنش بیرون افتاده بود. مادربزرگ درحالیکه با ساعدش گلوی آقاگرگه رو فشار میداد، بهش گفت: «جون! زرنگ کی بودی تو؟ که یتیم داری ها؟! آیفون تصویری داریم دیدمت اسگل!»
بعد چادرش رو دور کمرش پیچید و آقاگرگه رو با انواع فنون جوجیتسو مثل سگ کتک زد؛ جوری که ناموس برای گرگ حیوونکی قصه ما نموند. خوب که آقاگرگه آشولاش شد، عباقرمزی هم از راه رسید و ماجرا رو از مادربزرگ شنید. وقتی صحبتهای مادربزرگ تموم شد، عباقرمزی به آقاگرگه گفت: «واقعا میخواستی مادر بزرگ منو بخوری؟!» آقاگرگه با صدای زار گفت: «آره. تازه پلن بعدیم این بود لباساشو بپوشم که وقتی تو اومدی منو نشناسی تا تو رو هم بخورم.» عباقرمزی گفت: «حاجی فکر کنم تو حاصل پیوند گرگ با خری. نیم ساعت دم دستت بودم منو نخوردی که بیای اینجا با لباس مبدل بخوری؟!» آقا گرگه هم که مثل تمرهندی روی زمین پهن شده بود، جواب داد: «تو خودت هم کم از خر نداری که مامانت بهت گفته بود با غریبهها صحبت نکنی، ولی نیم ساعت باهام چخ چخ کردی!»
بچههای عزیزم! ما از این داستان قشنگ دوتا نتیجه میگیریم. اول اینکه همیشه راههای سادهتری برای پدرسوختهبازی هست و اگه عقلمونو به کار بندازیم، کمتر به زحمت میفتیم. دوم اینکه برای حرفهای مادرمون حداقل 265 گرم شنبلیله خورد کنیم و وقتی یه چیزی میگه، جوری رفتار نکنیم که انگار به خر گفتیم زکی. یک نتیجهگیری دیگه هم داریم که البته ربطی به داستان نداره و اون اینکه هر جا حجاباستایل دیدید، جوری بزنیدش که صدای سگ بده بچههای مهربونم.
نمکدون شعبه ایتا
چادرسورمهای و عبای قرمز ساعد عاشوری بچههای خوبم! امروز میخوام داستان دخترکی زیبا به اسم چادرسور
الحمدالله
این مطلب بازدیدش بیشتر از مطالب خودم هست.
😅😅😅
این هم یه نمونه دیگه از کار دوستان کارگاه
قالب مقایسه
و تکنیک هایی که تو کارگاه گفته شده بود مثل واژه آرایی و حسن تعلیل و...
#تمرین
آقای ساعد عاشوری
تغییرات نامگذاری فرزندان از گذشته تا امروز
*۱. منبع الهام اسمها*
🔸قدیم: پدربزرگ، مادربزرگ، بزرگان دینی و تاریخی یا خواب دیشب خالهجان
🔹الان: جدیدترین سریال نتفلیکس، فلان اینفلوئنسر اینستاگرامی یا گوگل کردن «اسم دخترانه خاص و یونیک»
*۲. هدف از اسمگذاری*
🔸قدیم: زنده نگه داشتن نام یک شخصیت بزرگ، اثر معنوی اسم
🔹الان: خاص بودن، تک بودن و اینکه خدای نکرده توی یک کلاس سه تا «یاسمن آستریا» نباشه
*۳. معنی اسم*
🔸قدیم: بندهخدا، نعمتخدا، نام یک گل، دوستداشتنی، زیبا
🔹الان: چاله فضایی، انرژی کیهانی، روح آزاد جنگلهای ساحلی اسکاندیناوی
*۴. واکنش فامیل*
🔸قدیم: «چه کار خوبی که اسم بابای خدابیامرزتو گذاشتی»، «الهی که صاحب اسمش نگهدارش باشه»، «ایشالا قدمش مثل اسمش خیر باشه»
🔹الان: «معنیش چی میشه؟»، «با ث سه نقطه نوشته میشه یا س سه دندونه؟»، «پس من همون گلی جان صداش میکنم.»
*۵. سختی تفلظ*
قدیم: پری، زری، مجید، حمید، کریم، رحیم
الان: ژاکلین، پاتریشیا، ژوردیس، آناستازیا، ژوستین
*۶. تغییرات اسم*
🔸قدیم: ز گهواره تا گور یکی
🔹الان: توی شناسنامه ملکه، بین دوستان ملیکا، توی اینستاگرام ملیجون
*۷. تعداد افراد تصمیمگیر*
🔸قدیم: هر چی آقاجون صلاح بدونن
🔹الان: پدر، مادر، فال اوراکل، طالعبینی چینی، نظر پیج سوفیا خانوم بر مبنای علم آنتروپونومیکا و انرژی اسامی
*۸. شاخص مناسب بودن اسم*
🔸قدیم: اینکه یادآور یک شخصیت یا یک حالت یا یک رفتار مناسب باشه
🔹الان: صدا زدن اسم جلوی آینه با لحنهای مختلف، ساخت ترکیب خوش آوار کنار نام خانوادگی و «بعدا که بچهم عنوان دکتر اومد پشت اسمش با کلاس میشه یا نه؟»
*۹. اسمهای ترکیبی*
🔸قدیم: اسامی همگون مثل محمدرضا یا بنتالهدی
🔹الان: شبیه ترکیب سس فرانسوی و گلکلمپلو؛ مثل محمد سینوس، فاطمه زنبق، سپنتا مهدی، نازنین پانکراس و اسامی دیگری که به دلیل شباهت به رمز وایفای نوشتنشان سخت است.
https://eitaa.com/namakdooon