چادرسورمهای و عبای قرمز
ساعد عاشوری
بچههای خوبم! امروز میخوام داستان دخترکی زیبا به اسم چادرسورمهای رو براتون بگم که با مادرش زندگی میکرد.
روزی از روزها چادرسورمهای خواست برای دیدن مادربزرگش به جنگل بره. مادر چادرسورمهای بهش سفارش کرد که توی مسیر با هیچ غریبهای صحبت نکنه و مستقیم بره خونه مادربزرگش.
چادرسورمهای راه افتاد و داشت از دل جنگل رد میشد، که یهو آقا گرگه از پشت یک درخت پرید بیرون و گفت: «سلام بانو! روز بخیر» چادرسورمهای پشتچشم نازک کرد و بدون اینکه جوابی بده، به راهش ادامه داد. آقا گرگه گفت: «بانو جواب سلام واجبهها!» این بار چادرسورمهای خیلی محکم گفت: «برو گمشو بیشور عوضی. مگه خودت خوارمادر نداری؟ مزاحم نشو مامانم گفته با غریبهها صحبت نکنم.» آقاگرگه لبخندی زد و گفت: «من قصد مزاحمت ندارم بانو. فقط خواستم بگم خواهرم حجاب استایله و میتونید از پیجش عباهای مختلف بگیرید و به جای چادر استفاده کنید. چون خیلی راحتتر از چادره.»
بعد یه عبای قرمز از کیفش درآورد و گفت: «اینو ببینید. این کار ترک الان خیلی ترند شده. تنخورش هم عالیه!»
چادرسورمهای عبا رو گرفت و گفت: «وای! خیلی قشنگه!» بعد چادرش رو در آورد و عبا رو پوشید و یک سلفی گرفت. بلافاصله عکس رو برای پروفایلش گذاشت و آیدیش رو هم از Chador_Soormei به Abaa_Ghermezi تغییر داد و گفت: «همین رو از پیج خواهرتون سفارش میدم. از این به بعد هم میگم به جای چادرسورمهای بهم بگن عباقرمزی». بعد اومد عبا رو در بیاره که آقاگرگه گفت: «اگه خوشتون اومده، باشه هدیه من به شما. شمام به جاش ما رو دعا کنید بانو.» چادرسورمهای که دیگه حالا شده بود عباقرمزی گفت: «وای خیلی ممنونم! دلم میخواد برم توی پیج و مدلهای دیگه رو هم ببینم، ولی حیف که باید برم خونه مادربزرگم تا این بسته رو براش ببرم.» آقا گرگه گفت: «اگه تا یک ساعت دیگه سفارشتون رو ثبت کنید، پنجاه درصد آف میخوره. پیشنهاد میکنم بسته رو بدید من برسونم. خودتون هم بشینید خریدتونو انجام بدید، بعد برید.»
خلاصه! عباقرمزی بسته و آدرس خونه مادربزرگ رو به آقاگرگه داد و خودش نشست به چرخیدن توی پیج نازگرگبانو.
چند دقیقه بعد آقاگرگه رسید به خونه مادربزرگ. یه خنده از روی بدجنسی کرد و دستی روی شکمش چرخوند و زنگ در رو زد. مادربزرگ گوشی رو برداشت و پرسید کیه؟ آقاگرگه صداشو نازک کرد و گفت: «سلام خانوم. بچه یتیم دارم میشه یکم کمکم کنین؟» مادربزرگ در رو باز کرد و گفت: «بیا تو خانومی». اما همین که آقاگرگه وارد خونه شد با یه پرش بلند پرید به سمت مادربزرگ و...
چشمتون روز بد نبینه بچهها جونم!
همینجور که آقاگرگه روی هوا بود، مادربزرگ با استفاده از اصل غافلگیری و با یه حرکت برقآسا، خرخرهشو با دوتا انگشتش گرفت و محکم فشار داد و کوبید روی زمین و افتاد روش. آخه بچههای قشنگم! مادربزرگ، کاپیتان تیم ملی پیشکسوتان جوجیتسوی جنگل بود. آقاگرگه که انگار برقسهفاز بهش وصل کرده بودن و از شدت وحشت و تعجب همه موهای تنش ریخته بود، چشماش داشت از حدقه در میومد و زبونش هم از دهنش بیرون افتاده بود. مادربزرگ درحالیکه با ساعدش گلوی آقاگرگه رو فشار میداد، بهش گفت: «جون! زرنگ کی بودی تو؟ که یتیم داری ها؟! آیفون تصویری داریم دیدمت اسگل!»
بعد چادرش رو دور کمرش پیچید و آقاگرگه رو با انواع فنون جوجیتسو مثل سگ کتک زد؛ جوری که ناموس برای گرگ حیوونکی قصه ما نموند. خوب که آقاگرگه آشولاش شد، عباقرمزی هم از راه رسید و ماجرا رو از مادربزرگ شنید. وقتی صحبتهای مادربزرگ تموم شد، عباقرمزی به آقاگرگه گفت: «واقعا میخواستی مادر بزرگ منو بخوری؟!» آقاگرگه با صدای زار گفت: «آره. تازه پلن بعدیم این بود لباساشو بپوشم که وقتی تو اومدی منو نشناسی تا تو رو هم بخورم.» عباقرمزی گفت: «حاجی فکر کنم تو حاصل پیوند گرگ با خری. نیم ساعت دم دستت بودم منو نخوردی که بیای اینجا با لباس مبدل بخوری؟!» آقا گرگه هم که مثل تمرهندی روی زمین پهن شده بود، جواب داد: «تو خودت هم کم از خر نداری که مامانت بهت گفته بود با غریبهها صحبت نکنی، ولی نیم ساعت باهام چخ چخ کردی!»
بچههای عزیزم! ما از این داستان قشنگ دوتا نتیجه میگیریم. اول اینکه همیشه راههای سادهتری برای پدرسوختهبازی هست و اگه عقلمونو به کار بندازیم، کمتر به زحمت میفتیم. دوم اینکه برای حرفهای مادرمون حداقل 265 گرم شنبلیله خورد کنیم و وقتی یه چیزی میگه، جوری رفتار نکنیم که انگار به خر گفتیم زکی. یک نتیجهگیری دیگه هم داریم که البته ربطی به داستان نداره و اون اینکه هر جا حجاباستایل دیدید، جوری بزنیدش که صدای سگ بده بچههای مهربونم.
نمکدون شعبه ایتا
چادرسورمهای و عبای قرمز ساعد عاشوری بچههای خوبم! امروز میخوام داستان دخترکی زیبا به اسم چادرسور
الحمدالله
این مطلب بازدیدش بیشتر از مطالب خودم هست.
😅😅😅
این هم یه نمونه دیگه از کار دوستان کارگاه
قالب مقایسه
و تکنیک هایی که تو کارگاه گفته شده بود مثل واژه آرایی و حسن تعلیل و...
#تمرین
آقای ساعد عاشوری
تغییرات نامگذاری فرزندان از گذشته تا امروز
*۱. منبع الهام اسمها*
🔸قدیم: پدربزرگ، مادربزرگ، بزرگان دینی و تاریخی یا خواب دیشب خالهجان
🔹الان: جدیدترین سریال نتفلیکس، فلان اینفلوئنسر اینستاگرامی یا گوگل کردن «اسم دخترانه خاص و یونیک»
*۲. هدف از اسمگذاری*
🔸قدیم: زنده نگه داشتن نام یک شخصیت بزرگ، اثر معنوی اسم
🔹الان: خاص بودن، تک بودن و اینکه خدای نکرده توی یک کلاس سه تا «یاسمن آستریا» نباشه
*۳. معنی اسم*
🔸قدیم: بندهخدا، نعمتخدا، نام یک گل، دوستداشتنی، زیبا
🔹الان: چاله فضایی، انرژی کیهانی، روح آزاد جنگلهای ساحلی اسکاندیناوی
*۴. واکنش فامیل*
🔸قدیم: «چه کار خوبی که اسم بابای خدابیامرزتو گذاشتی»، «الهی که صاحب اسمش نگهدارش باشه»، «ایشالا قدمش مثل اسمش خیر باشه»
🔹الان: «معنیش چی میشه؟»، «با ث سه نقطه نوشته میشه یا س سه دندونه؟»، «پس من همون گلی جان صداش میکنم.»
*۵. سختی تفلظ*
قدیم: پری، زری، مجید، حمید، کریم، رحیم
الان: ژاکلین، پاتریشیا، ژوردیس، آناستازیا، ژوستین
*۶. تغییرات اسم*
🔸قدیم: ز گهواره تا گور یکی
🔹الان: توی شناسنامه ملکه، بین دوستان ملیکا، توی اینستاگرام ملیجون
*۷. تعداد افراد تصمیمگیر*
🔸قدیم: هر چی آقاجون صلاح بدونن
🔹الان: پدر، مادر، فال اوراکل، طالعبینی چینی، نظر پیج سوفیا خانوم بر مبنای علم آنتروپونومیکا و انرژی اسامی
*۸. شاخص مناسب بودن اسم*
🔸قدیم: اینکه یادآور یک شخصیت یا یک حالت یا یک رفتار مناسب باشه
🔹الان: صدا زدن اسم جلوی آینه با لحنهای مختلف، ساخت ترکیب خوش آوار کنار نام خانوادگی و «بعدا که بچهم عنوان دکتر اومد پشت اسمش با کلاس میشه یا نه؟»
*۹. اسمهای ترکیبی*
🔸قدیم: اسامی همگون مثل محمدرضا یا بنتالهدی
🔹الان: شبیه ترکیب سس فرانسوی و گلکلمپلو؛ مثل محمد سینوس، فاطمه زنبق، سپنتا مهدی، نازنین پانکراس و اسامی دیگری که به دلیل شباهت به رمز وایفای نوشتنشان سخت است.
https://eitaa.com/namakdooon
سهم مهربانی من کو؟!
شماره ویژه با رونمایی از چهره مادر اولیه!
سلام بچه ها شماره دی ماه!
تا ایتا وصل شده بخونید!
https://eitaa.com/namakdooon
سهم مهربانی من کو؟!
سمیه رستمی
یکی از بازیهای پسر اولیه با بچههای غارهای اطراف «مثلاً بازی» بود. آنها دور هم جمع میشدند و حدس میزدند بشر آینده ممکن است چه کارهایی انجام بدهد. چند روزی بود که «مدرسه بازی» میکردند؛ اما خیلی که زور زدند فقط توانستند زنگتفریح و تغذیه را بفهمند و بازی کنند.
آن روز هم مثل روزهای گذشته زیر سایه درختی نشسته بودند و تغذیه میخوردند که باز پسر کوه پشتی گفت: من تغذیه ندارم و باز هم پسر اولیه تخممرغی که مادرش داده بود را به او داد. پسر اولیه از تخممرغ خام بیزار بود. ولی امیدوار بود روزی در مدرسه بازی، ناظم داشته باشند و سر صف تشویقش کند. پدرش روی دیوار غارشان، تصویرش را بهعنوان حاتم طايی زمان نقش بزند. پسر غار پشتی تخممرغ را در کیسهاش گذاشت و گفت: دیگر مدرسه بازی بس است. پسر اولیه گفت: هنوز که از من بهخاطر مهربانیام تقدیر نشده!
پسر غار پشتی گفت: از فردا مرغداری بازی کنیم. مثلاً من سلطان مرغ هستم و شما کارگرانم. پسر اولیه گفت: چرا تو سلطان باش؟ پسر غار پشتی گفت: چون بهزودی تخممرغهایم جوجه میشوند و آنها هم برایم جوجه میآورند و همینطور ادامه پیدا میکند. پسر اولیه گفت: از تخممرغهایی که داده بودم جوجهکشی کردی؟! پسر غار پشتی گفت: نه! تخممرغهای خودمان است. متأسفانه، هنوز بشر به علم ژنتیک و شباهت بین مرغ و جوجه پی نبرده بود و پسر اولیه نمیتوانست چیزی را ثابت کند. با عصبانیت گفت: اصلاً از فردا پلیسبازی میکنیم. تو کلاهبردار بزرگی هستی و من مثلاً پلیس هستم و با نیروهایم زندانیات میکنیم. پسر غار پشتی گفت: اوهوک! اینها را من قبلاً استخدام کردهام و الان دستور میدهم بچهها مثلاً بهحساب پلیس قلابی را برسند. پسر اولیه فهمید بچههای اولیه، «مثلاً بازی» را خیلی جدی گرفتهاند، پس مثل وقتهایی که حیوانات وحشی حمله میکنند، خودش را به بیهوشی زد.
چند ساعت بعد وقتی پسر اولیه هوشیاریاش را به دست آورد بهسختی از جایش بلند شد. لنگلنگان به سمت غارشان رفت. هنوز به غار نرسیده بود که بوی خوب و عجیبی را حس کرد. به دنبال بو تا غار خودشان رفت. وارد غار که شد دید پدرش مشغول حکاکی است. در تصویر پدرش با یک شیء عجیب در حال دویدن بودند. البته چون تصویر کامل نشده نبود پسر نفهمید دنبال چه هستند. پسر اولیه سلام کرد و پرسید: این دیگر چیست که کشیدهاید؟!
پدر اولیه به سمت او برنگشت؛ ولی جواب سلامش را داد و گفت: «این!» به درخت میگویند. در مورد مادرت درست صحبت کن. این نورتاب یا همان آباژور خودمان است. سپس چند لحظه دست از کار کشید و عقب، عقب آمد و نگاهی به دیوار کرد و گفت: هنوز از لحاظ پوشش خیلی پیشرفته و متمدن نیستیم. جلوی آیندگان مجبورم تصویر مادرت را با آباژور بهینهسازی کنم. پسر اولیه گفت: فهمیدم پس بشر آینده قرار است درباره نور پند بگیرد؟!
پدرش گفت: نخیر میبینی که خاموش است، چون برق ندارد. پسر اولیه گفت: آها! فهمیدم پس موضوع پرداخت بهموقع قبض برق است! پدر اولیه گفت: نخیر استاد! موضوع تأثیر سانتریفیوژهای نسل شش در تولید برق نیروگاه اتمی است. پسر اولیه که هنوز نمیدانست استاد در اینجا فحش مؤدبانه است، گفت: اختیار دارید استاد شما هستید. درس پس میدهم خدمتتان.
پدر اولیه پوفی کرد و گفت: اگر من تصویر مادرت را نکشم، گذشته از اینکه بشر آینده خیلی چیزها را یاد نمیگیرد و نمیفهمد نقش خانمها در زندگی بشر چقدر مهم است؛ حتی ممکن است متهم به زنستیزی بشوم و بگویند چرا در این تصاویر زن نیست؟! اگر هم تصویرش را کامل و واضح بکشم، ریشبلند سردبیر مجلهای که میخواهد سرگذشتمان را رسانهای کند، میتراشند و او نفرینمان میکند.
پسر اولیه گفت: پدر شما خیلی با بشر آینده مهربان هستید. چرا اینقدر برای آگاهی آنها زحمت میکشید؟ بالاخره خودشان این چیزها را میفهمند. تازه هیچوقت یادشان نمیماند شما برایشان چهکار کردهاید؟
پدر اولیه برای تنوع هم که شده سیس ژولیوس سزار را گرفت و گفت: پسر عزیزم هرچند وقتی به تو نگاه میکنم از اینکه آیندگان متوجه تجربیات و پندهایم بشوند، ناامید میشوم؛ اما وقتی مهربان هستم، حس مفیدبودن دارم. از تلاش برای ساختن دنیایی بهتر، احساس شادی میکنم.
او میخواست برای محکم کردن چفتوبست حرفهایش، شعر و یا ضربالمثلی مثل «تو نیکی میکن، و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز» و یا حتی «هرچه کنی به خود کنی، گر همه نیک و بد کنی» را هم اضافه کند؛ اما حافظهاش یاری نکرد.
پسر اولیه گفت: من هم خیلی مهربان هستم. چند روز است که تخممرغهایم را به پسر کوه پشتی دادهام. پدر اولیه چشمهایش را ریز کرد و گفت؛ چون همه میدانیم تخممرغ دوست نداری؛ ولی پسرم مصرف تخممرغ به تقویت عضلات پا هنگام فرار از حیوانات کمک میکند!
پسر اولیه بهسختی تلاش کرد که نگوید: اگر تخممرغ قوی است چرا مرغها گیر شما میافتند؟ و شکارشان میکنید و حتی نمیتوانند از تخم و لانهشان محافظت کنند. ولی میدانست هنگامی که پدرش کم بیاورد؛ کسری جوابش را با ابزار دیگری پروپیمان جبران میکند. پس ترجیح داد بگوید؛ چون بلد نیستم مثل شما فقط یک سوراخ ریز درست کنم. هر بار تخممرغ میشکند، اسراف میشود.
پدر اولیه گفت: اشکالی ندارد چند تا تخممرغ برای شام آوردهام، امروز یادت میدهم. تقصیر مهربانیهای مادرت هست که بیدستوپا شدهای. پسر اولیه گفت: بله واقعاً مادرم خیلی مهربان است و بیشتر کارهای غار را انجام میدهد. مثلاً...
در این لحظه از سمتی بهصورت نورتاب مشاهده میشود، سنگی بهسوی پدر اولیه پرتاب شد. پدر اولیه جاخالی داد. متأسفانه بشر اولیه حتی از ضربات دمپایی مادرانه هم بیبهره بود. پدر اولیه دستپاچه گفت: من بروم برای دورچین ناهار امروز سبزی و قارچ بچینم. مادرت میخواهد غذای امروز را که تازه اختراع کرده، استوری کند چشم و چال دروهمسایه از جا کنده شود. پسر اولیه پرسی: استوری یک سلاح جدید دفاعی است که با غذا کار میکند؟ پدرش گفت: این هم نوعی ابراز محبت و مهربانی است. مادرت میخواهد کسی نگران شرایط تغذیه ما نباشد. پسر اولیه فکر کرد چقدر راه برای مهربانی وجود دارد. پدر گفت: تا برگردم، تصویر چند تا جوجه مثل مرغ خودمان را جلوی من و نورتاب بانو حک کن. فقط باید سیاه و زرد باشند. فعلاً از زغال برای رنگ سیاه استفاده کن.
پسر اولیه سری تکان داد و به تصویر نگاه کرد. پدر اولیه مثل یک نقشهکش ماهر موقعیت کوههای پشتی را ترسیم کرده بود. پسر نقش چند جوجه گوگولی را روی دیوار حکاکی کرد. برای تهیه رنگ زرد فکری به سرش زد. تخممرغهای گوشه غار را شکست و با زردهشان جوجهها را رنگآمیزی کرد. با خودش گفت: پدر آنقدر مهربان هست که از چند تخممرغ برای آگاهی بشر آینده گذشت کند.
کارش که تمام شد از مادرش پرسید ناهارمان چیست؟ مادرش خیلی در نقش نورتاب فرورفته بود، جواب نداد. پسر اولیه گفت: کاش برق بود با خاموش روشنشدن جوابم را میدادی. مادرش گفت: جوجه داریم. میدانی پسرم امروز فهمیدم اگر آنها را روی آتش بگذاریم خوشمزهتر میشود؟! اسمش را گذاشتهام جوجهکباب. پسر اولیه گفت: چقدر عالی؟! دستور تهیهاش را باید روی دیوار حک کنیم، آیندگان هم یاد بگیرند.
بعد درست وقتی که مادرش سخت سرگرم تولید پالتوی نو از پوست شترمرغ بود، سیخهای چوبی جوجهکباب را برداشت و کوه بغلی رفت. چون پیش خودش فکر کرد لابد بوی غذا به غار آنها هم رسیده و دلشان میخواهد. البته مثل تخممرغ نیست که خودش نخواهدشان.
وقتی برگشت دید پدر و مامان نورتابش دنبال چیزی میگردند. بیتوجه به آنها سینهاش را جلو داد، ژست ژولیوس سزار گرفت و گفت: پدر! الان ما مهربانترین بشرهای اولیه روی زمین هستیم. چون ناهار خودمان را که خیلی خوشمزه بود به دیگران بخشیدیم و حتی شام خودمان را هم به آیندگان اهدا کردیم و به دیوار غار اشاره کرد. آز آنجا که سهم مهربانیکردن پدر اولیه تمام شده بود، چند لحظه بعد پسر اولیه حس کرد نسبت خانوادگی نزدیکی با تکههای مرغ برشته سالاد سزار دارد.
پدر اولیه آن شب تا صبح نخوابید و بر دیوار کوه مرکزی با کلمات بزرگ نوشت «دیوار مهربانی» و زیرش اضافه کرد. این پسر باقابلیت حکاکی روی دیوار، مغز در حد نو، بسیار کممصرف، تجربه طعمه بودند در چندین شکار موفق. اگر نیاز داری بردار. اگر نیاز نداری هم بردار جانعزیزت. اشانتیون یک چماق خوشدست برای راهاندازی مجدد.
https://eitaa.com/namakdooon
نمکدون شعبه ایتا
تذکره پرنس ریضا سمیه رستمی آن کبار الحُمقا، آن دلقک الاشقیا، آن تخموترکه رضا پالانچی، آن بدل اسطور
و باز هم آخرین نبرد و بازگشت شازده پهلوی
نمکدون شعبه ایتا
و باز هم آخرین نبرد و بازگشت شازده پهلوی
شایدم منظورشون آخرین «نَبُرد» باشه!
لعنتیا قمارباز حرفهای هستنها!
هی نمیبرن ولی میگن بازم یه دست دیگه بازی کنیم شاید این دفعه بُردیم!