چون غار کاملاً تاریک بود، پدر اولیه رو به جایی که فکر میکرد مادر اولیه نشسته باشد با چاپلوسی گفت: عااا... بانوی غارم چه کرده؟!... همه را دیوانه کرده؟!... چه بوی کبابی پیچیده در غارمان؟!مادر اولیه با دلخوری گفت: بوی کباب همسایه پایینی است! بعد نتوانست جلوی خودش را بگیرد و غر زد: مردم مرد اولیه دارند؛ ما هم مرد اولیه داریم؟!
پسر اولیه که نمیدانست نباید توی حرف بزرگترها قاتی بشود، قاتی حرف بزرگترها شد. چون خیلی حس خوبی داشت که ادای بزرگترها را دربیاورد پس خیلی متفکرانه گفت: به نظرم این بار تیرانا سورس شکار کرده. مادر اولیه نالید: وای بدبخت شدیم. لابد مهمانی بعدی با پوست تیرانا میخواهد حسابی افاده بیاید. باید مواظب باشم پا روی دمش نگذارم وگرنه فکر میکند از قصد این کار را انجام دادهام. چقدر هم که دم تیراناها دراز است. پدر اولیه گفت: مهمانی قبلی شما پوست آنها را کندی؛ با آن لباس پوشیده از پر سیمرغ.
پسر اولیه با اینکه میدانست اینجور وقتها حرفزدن برایش دردسر درست میکند باز هم نتوانست جلوی خودش را بگیرد. لابد فکر میکرد اگر حرف بزند تصویرگر مجبور میشود تصویرش را بکشد. اصلاً هم فکر نکرد با این تاریکی چطور میشود تصویرش را طراحی کرد، گفت: البته بعد مهمانی معلوم شد ۲۸ مرغ بوده نه سیمرغ. چون خانم غار پشتی رفته بود و نوک مرغهایی را که دور ریخته بودید، شمرده بود و چشم ما را با آن نوکها درآورد. ازآنجاکه فضای غار بهشدت تاریک است نمیشود با اطمینان گفت؛ اما میشود حدس زد مادر اولیه در جستجوی شیء مناسبی برای شلیک کور بود.
پدر اولیه گفت: آخ! آخ! یادم نیندازید. نتوانستم از خوردن آن همه مرغ چشمپوشی کنم. تا مدتها بهجای آروغ، عاقُد میزدم. مادر اولیه با اینکه میدانست غرغر کردن دردی را دوا نمیکند؛ اما همچنان زورش به خودش نمیرسید، گفت: این حرفها که برای ما شام و آتش نمیشود. من نمیفهمم از اسکرولکردن صفحات گذشته چه چیزی گیرتان میآید؟ پدر و پسر اولیه دلشان میخواست زل بزنند به نویسنده و بگویند حداقل بهجای کلمه اسکرول از معادل فارسیاش استفاده کن. بگو «چرخیدن» یا «پیمایش»؛ ولی نویسنده چنان غار را تاریک کرده بود که آنها نمیدانستند باید به کجا زل بزنند.
پدر اولیه بااحتیاط و دلجویانه گفت: من نتوانستم جلوی خودم را بگیرم خیلی حال خوشی میدهد که گذشته پر افتخارم را مرور میکنم. پسر اولیه هم گفت: میفهمم پدر میفهمم. چون من هم نتوانستم لذت لمدادن زیر آفتاب ملایم و چرت مرغوب را ول کنم بروم هیزم جمع کنم. فکر میکردم حالا حالاها وقت دارم. مادر اولیه با ناراحتی گفت: بفرما! این هم نتیجه اینکه نمیتوانید جلوی خودتان را بگیرید. صدبار گفتم اول کارهای مهم و سخت را انجام بدهید صدبار گفتم...
مادر اولیه تندتند حرف میزد که به نویسنده فرصت ندهد و یکهو توی دهانش نگذارد که راستش من هم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و یک صبح تا غروب؛ دم در غار پشتی ایستادیم با خانم همسایه پشتی درباره خانم غار پایینی صحبت کردیم. وقت نشد بروم حداقل یک سبد سبزی و میوه جمع کنم شام سالاد ادایی درست کنم.
پسر اولیه این بار واقعاً اختیارش را از دست داد و پرید وسط حرف مادرش: ما که هنوز عدد را اختراع نکردهایم. شاید بهتر باشد بهجای «صد» بگویید این هوا! و دستهایش را از دو طرف باز کرد. دستهایش، شاتالاق خورد به شکم پدر اولیه و خودش هم تعادلش را از دست داد و افتاد روی زمین.
پدر اولیه که حسابی دردش گرفته بود عصبانی شد و واقعاً نتوانست جلوی خودش را بگیرد، چماقش را که از خودش دور نمیکرد، کوبید روی زمین. او بهخاطر تاریکی زیاد ندید که پسرش روی زمین افتاده و چماق به پسر اولیه خورد. پسر اولیه چنان از درد فریاد کشید که سنگی از سقف غار جلوی مادر اولیه افتاد. مادر اولیه میدانست این فریاد نتیجه بلایی است که نویسنده طراحی کرده، پس سنگ را برداشت و محکم به سمتی پرتاب کرد که حدس میزد نویسنده آنجا باشد؛ اما سنگ بعد از برخورد به دیوار غار و کمانه کرد و پرت شد روی سر پسر اولیه.
پسر اولیه فریاد بلندتری کشید؛ بلکه پدر و مادرش کمکش کنند؛ اما آن لحظه پدر و مادر اولیه متوجه چیز دیگری شده بودند. سنگ هنگام برخورد با دیوار غار جرقه زده بود. پدر اولیه کورمالکورمال روی زمین دست کشید و سنگ را پیدا کرد. آن را با تمام توان به دیدار غار کوبید. این بار جرقه بزرگی پدید آمد و روی برگ و باری پرید که پسر اولیه به خودش بسته بود و البته که حسابی زیر آفتاب ملایم خشک شده بود. در یکلحظه تمام آنها آتش گرفت و بشر اولیه کشف کرد چطور میشود با سنگ چخماق آتش تولید کند.
مادر اولیه یک آباژور جلوی خودش گذاشت تا تصویرش قابلانتشار باشد و با تندی به پدر اولیه گفت: چرا نمیتوانی یکلحظه خوددار باشی؟! آدم باید بتواند جلوی خودش را بگیرد هر حرفی را نزد. هر چیزی را نخورد. هر کاری را انجام ندهد حتی اگر اینها برایش از اسکرولکردن انگشت در سوراخ بینی و اکتشافاتش لذتبخشتر باشد. بشر که نباید همیشه دنبال لذتبردن باشد. باید به ضرر و زیان هر چیزی هم توجه داشته باشد. اگر تو خوددار نباشی و نتوانی جایی که نیاز است پرهیز کنی از این بچه چه توقعی میشود داشت؟
پسر اولیه که در آن لحظه حساس انگشت در بینی کرده بود گفت: بهجای این حرفها بیایید خاموشم کنید دارم مثل دمپختک روی اجاق ته میگیرم. مادر اولیه گفت: میخواستم زودتر پیام اخلاقی این قسمت را بدهم که نویسنده برود پی کارش وگرنه او نمیتواند جلوی خودش را بگیرد و از به فنا دادن ما پرهیز کند. حالا تو چرا انگشتت را در بینیات کردی؟ فکر میکنی هوا کمتر به بدنت برسد آتش زودتر خاموش میشود؟
پسر اولیه گفت: نه اینقدرها هم خنگ نیستم؛ میدانم برای خاموش کردن آتش باید دو سوراخ بینی را با انگشت بپوشانم؛ اما وقتی یادم انداختید چرخاندن انگشت توی بینی چه حس خوبی دارد، نتوانستم جلوی خودم را بگیرم.
نمکدون شعبه ایتا
کتابخانه خاموش سمیه رستمی شماره اسفند نشریه سلام بچهها چراغ کتابخانه خاموش شد. کتابها تا آن لحظه
سال گذشته در چنین روزی
وقتی این مطلب را منتشر میکردم
فکر نمیکردم در چنین روزگاری باشیم.
حوزه علمیه این دست مطالب را جزو پژوهش محسوب نمیکند و امتیاز نمیدهد اگرچه برای نوشتن این مطلب مدت زیادی مطالعه کرده باشم اما ملالی نیست خدا میبیند!
از همون ساعات اولیه اصابت پرتابه
به نزدیکی محل سکونت ما
آنقدر دوستان و آشنایان و ...
پیام دادن جویای احوال شدن
شرمنده زنده موندم شدم
حلال کنید 😄🌷
مشتهای کوچک سرباز وطن!
باران شدید بود و اصلا سر این نداشت که شیفت کند به نمنم باران بهاری. از آن بارانهای که هوا را دو نفره میکنند. اصلا یک جورهایی هوا هوای «یدالله مع الجماعه» بود. آب باران؛ جوی کوچکی شده بود و کف خیابان راه گرفته بود. مثل جمعیت توی خیابان.
ساعتهای اول شب بود و هنوز جمعیت زیادی نیامده بودند.مردم به سمت میدان محل تجمع حرکت میکردند. خانوادگی و یا تک و تنها. بعضیها هم پناه گرفته بودند زیر هر سقفی و چشم به آسمان داشتند تا کی باران دست از لجبازی بردارد.
چشمم افتاد به او. داشت تنها میرفت. اما چنان با صلابت و اقتدار قدم برمیداشت انگار نه انگار ده دوازده ساله باشد. انگار باید «خودش» میرفت مهمترین کار دنیا را انجام بدهد.
پرچمی هم اندازه قد و قواره خودش روی دوش گذاشته بود. بازویش را دور میله پرچم ایرانش پیچانده و انگشتهایش را قفل کرده بود رویش. مستقیم به جلو نگاه میکرد و میرفت.
صدایش کردم:
«آقا پسر! یه دقیقه وایسا خاله جون!» نگاهم کرد و ایستاد.
به رسم این شبها چند جاکلیدی کوچک دخترانه و پسرانه گذاشته بودم توی کیف که به بچهها هدیه بدهم.
دست توی کیف رو دوشیام کردم و یک جاکلیدی سرباز توی مشتم جا دادم.
مشتم را بیرون آوردم جلویش گرفتم. دستش را آورد زیر مشتم. گفتم: مشت بزن خاله!
خندید محجوبانه سرش را پایین انداخت و حتی نیم قدمی عقب رفت. فکر کردم بلد نیست که باید مشت بزند و هدیه بگیرد. دوباره گفتم: مشت بزن! باز محجوبانه خندید.
دخترم گفت: «مامان نامحرمی براش!» گفتم: «آخه جای بچه خودمه! خیلی فینگولوعه!» آقا پسر دوباره لبخند زد. تعجب کرده بودم از این که این حجم اقتدار مردانه چطور در قد و قواره کوچکش جا شده؟مشتم را چرخاندم و باز کردم. هدیهاش را برداشت. تشکر کرد و دوباره راه افتاد. با اقتدار یک سرباز وطن. یک سرباز محجوب که قدش هم اندازه میله پرچم روی دوشش باشد. با قدمهای بلند رفت که مشت بزند به دهان دشمن.
#جنگینوشت
#خیاباننوشت
#بعثتمردم
https://eitaa.com/namakdooon
جدال رستم تهمتن و ننهآقای درونش!
سمیه رستمی
نمنمِ بارانِ زیبای بهاری، هوای راهپیمایی را مطبوعتر کرده بود؛ اما استخوانْ جماعت که مغز ندارد این چیزها را بفهمد! یعنی مغز دارد، ولی کارکردِ تفکر ندارد؛ که اگر داشت، استخوانِ کمر و پاهایم حالیشان میشد الان زمانی است که باید توی خیابان باشم و لازم نیست اینقدر پیغام و پسغام بفرستند به مغزم که: «ما درد داریم!» و باعث نمیشدند آن هم در یک راهپیمایی حماسی، لنگ بزنم و از درد ناله کنم.
یکهو چشمم افتاد به خانمی که با ویلچر آمده بود؛ البته همراهانی داشت «پا در رکاب» که ویلچر را برایش هل میدادند. تا والدِ سرزنشگرم — که این اواخر شبیه «ننه آقا»یِ فیلم نفس شده است — این تصویر را در پس پرده ذهنم دید با چشم و ابرو اشاره کرد که: «از این یاد بگیر! با این وضعش اومده...» و بعد هم با تأسف سر تکان داد، جوری که چادر چیتِ گلدارش از روی سرش لیز خورد و پس رفت، گفتم:
— خب من هم اگر ویلچر داشتم، تا خودِ میدان صدوقی تختهگاز میرفتم! تازه دو تا مسافرِ تویراهی هم سوار میکردم که خرج استهلاکِ چرخش دربیاید! فقط یک توقف کوتاه میکردم جلوی مدرسهی شهید صدوقی برای نوشیدنِ چایشیرینِ هرشب، که لاکردار بدجوری اعتیادآور است.
ننه آقایِ درونم چادرش را جلوتر کشید و جوری صورتش را جمع کرد انگار که به تهوعآورترین موجودِ عالم نگاه کرده باشد.
بعد سرش را پایین انداخت و تسبیح چرخاند. بیخیالش شدم و چشم گرداندم توی خیابان. کمی جلوتر نگاهم افتاد به مردی معلول؛ با دو تا عصایِ زیر بغل و پاهای کج و کوله، واقعاً به سختی راه میآمد. تنها هم بود.
سریع نگاهم را چرخاندم، قبل از اینکه تصویرش به والدِ درونم مخابره شود و دوباره سرزنش کردن را شروع کند؛ برای خودم خواندم: «تو رستمِ تهمتنی، برو که خوب میروی...»
#خیاباننوشت
#جنگینوشت
#دعا_سلاح_مومن
https://eitaa.com/namakdooon