eitaa logo
نمکدون شعبه ایتا
264 دنبال‌کننده
230 عکس
37 ویدیو
2 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
مادر اولیه یک آباژور جلوی خودش گذاشت تا تصویرش قابل‌انتشار باشد و با تندی به پدر اولیه گفت: چرا نمی‌توانی یک‌لحظه خوددار باشی؟! آدم باید بتواند جلوی خودش را بگیرد هر حرفی را نزد. هر چیزی را نخورد. هر کاری را انجام ندهد حتی اگر اینها برایش از اسکرول‌کردن انگشت در سوراخ بینی و اکتشافاتش لذت‌بخش‌تر باشد. بشر که نباید همیشه دنبال لذت‌بردن باشد. باید به ضرر و زیان هر چیزی هم توجه داشته باشد. اگر تو خوددار نباشی و نتوانی جایی که نیاز است پرهیز کنی از این بچه چه توقعی می‌شود داشت؟ پسر اولیه که در آن لحظه حساس انگشت در بینی کرده بود گفت: به‌جای این حرف‌ها بیایید خاموشم کنید دارم مثل دم‌پختک روی اجاق ته می‌گیرم. مادر اولیه گفت: می‌خواستم زودتر پیام اخلاقی این قسمت را بدهم که نویسنده برود پی کارش وگرنه او نمی‌تواند جلوی خودش را بگیرد و از به فنا دادن ما پرهیز کند. حالا تو چرا انگشتت را در بینی‌ات کردی؟ فکر می‌کنی هوا کمتر به بدنت برسد آتش زودتر خاموش می‌شود؟ پسر اولیه گفت: نه این‌قدرها هم خنگ نیستم؛ میدانم برای خاموش کردن آتش باید دو سوراخ بینی را با انگشت بپوشانم؛ اما وقتی یادم انداختید چرخاندن انگشت توی بینی چه حس خوبی دارد، نتوانستم جلوی خودم را بگیرم.
نمکدون شعبه ایتا
کتابخانه خاموش سمیه رستمی شماره اسفند نشریه سلام بچه‌ها چراغ کتابخانه خاموش شد. کتاب‌ها تا آن لحظه
سال گذشته در چنین روزی وقتی این مطلب را منتشر میکردم فکر نمی‌کردم در چنین روزگاری باشیم. حوزه علمیه این دست مطالب را جزو پژوهش محسوب نمیکند و امتیاز نمی‌دهد اگرچه برای نوشتن این مطلب مدت زیادی مطالعه کرده باشم اما ملالی نیست خدا می‌بیند!
از همون ساعات اولیه اصابت پرتابه به نزدیکی محل سکونت ما آنقدر دوستان و آشنایان و ... پیام دادن جویای احوال شدن شرمنده زنده موندم شدم حلال کنید 😄🌷
اینکه میگن آب طلا بخورید اگه ترسیدید طلا سفید یا طلا بدلی هم قبوله ؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مشتهای کوچک سرباز وطن! باران شدید بود و اصلا سر این نداشت که شیفت کند به نم‌نم باران بهاری. از آن بارانهای که هوا را دو نفره می‌کنند. اصلا یک جورهایی هوا هوای «یدالله مع الجماعه» بود. آب باران؛ جوی کوچکی شده بود و کف خیابان راه گرفته بود. مثل جمعیت توی خیابان. ساعت‌های اول شب بود و هنوز جمعیت زیادی نیامده بودند.مردم به سمت میدان محل تجمع حرکت می‌کردند. خانوادگی و یا تک و تنها. بعضی‌ها هم پناه گرفته بودند زیر هر سقفی و چشم به آسمان داشتند تا کی باران دست از لجبازی بردارد. چشمم افتاد به او. داشت تنها می‌رفت. اما چنان با صلابت و اقتدار قدم برمی‌داشت انگار نه انگار ده دوازده ساله باشد. انگار باید «خودش» می‌‌رفت مهمترین کار دنیا را انجام بدهد. پرچمی هم اندازه قد و قواره خودش روی دوش گذاشته بود. بازویش را دور میله پرچم ایرانش پیچانده و انگشت‌هایش را قفل کرده بود رویش. مستقیم به جلو نگاه می‌کرد و می‌رفت. صدایش کردم: «آقا پسر! یه دقیقه وایسا خاله جون!» نگاهم کرد و ایستاد. به رسم این شب‌ها چند جاکلیدی کوچک دخترانه و پسرانه گذاشته بودم توی کیف که به بچه‌ها هدیه بدهم. دست توی کیف رو دوشی‌ام کردم و یک جاکلیدی سرباز توی مشتم جا دادم. مشتم را بیرون آوردم جلویش گرفتم. دستش را آورد زیر مشتم. گفتم: مشت بزن خاله! خندید محجوبانه سرش را پایین انداخت و حتی نیم قدمی عقب رفت. فکر کردم بلد نیست که باید مشت بزند و هدیه بگیرد. دوباره گفتم: مشت بزن! باز محجوبانه خندید. دخترم گفت: «مامان نامحرمی براش!» گفتم: «آخه جای بچه خودمه! خیلی فینگولوعه!» آقا پسر دوباره لبخند زد. تعجب کرده بودم از این که این حجم اقتدار مردانه چطور در قد و قواره کوچکش جا شده؟مشتم را چرخاندم و باز کردم. هدیه‌اش را برداشت. تشکر کرد و دوباره راه افتاد. با اقتدار یک سرباز وطن. یک سرباز محجوب که قدش هم اندازه میله پرچم روی دوشش باشد. با قدم‌های بلند رفت که مشت بزند به دهان دشمن. https://eitaa.com/namakdooon
جاکلیدی های سرباز کوچک وطن!
ممنونم که می‌خونید بازخورد میدید این باعث میشه حس کنم تو این روزها یه ثمری دارم. میگذره این روزها صبح میشه این شب 🌷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
جدال رستم تهمتن و ننه‌آقای درونش! سمیه رستمی نم‌نمِ بارانِ زیبای بهاری، هوای راهپیمایی را مطبوع‌تر کرده بود؛ اما استخوانْ جماعت که مغز ندارد این چیزها را بفهمد! یعنی مغز دارد، ولی کارکردِ تفکر ندارد؛ که اگر داشت، استخوانِ کمر و پاهایم حالیشان می‌شد الان زمانی است که باید توی خیابان باشم و لازم نیست این‌قدر پیغام و پسغام بفرستند به مغزم که: «ما درد داریم!» و باعث نمی‌شدند آن هم در یک راهپیمایی حماسی، لنگ بزنم و از درد ناله کنم. یکهو چشمم افتاد به خانمی که با ویلچر آمده بود؛ البته همراهانی داشت «پا در رکاب» که ویلچر را برایش هل می‌دادند. تا والدِ سرزنشگرم — که این اواخر شبیه «ننه آقا»یِ فیلم نفس شده است — این تصویر را در پس پرده ذهنم دید با چشم و ابرو اشاره کرد که: «از این یاد بگیر! با این وضعش اومده...» و بعد هم با تأسف سر تکان داد، جوری که چادر چیتِ گل‌دارش از روی سرش لیز خورد و پس رفت، گفتم: — خب من هم اگر ویلچر داشتم، تا خودِ میدان صدوقی تخته‌گاز می‌رفتم! تازه دو تا مسافرِ توی‌راهی هم سوار می‌کردم که خرج استهلاکِ چرخش دربیاید! فقط یک توقف کوتاه می‌کردم جلوی مدرسه‌ی شهید صدوقی برای نوشیدنِ چای‌شیرینِ هرشب، که لاکردار بدجوری اعتیادآور است. ننه آقایِ درونم چادرش را جلوتر کشید و جوری صورتش را جمع کرد انگار که به تهوع‌آورترین موجودِ عالم نگاه کرده باشد. بعد سرش را پایین انداخت و تسبیح چرخاند. بی‌خیالش شدم و چشم گرداندم توی خیابان. کمی جلوتر نگاهم افتاد به مردی معلول؛ با دو تا عصایِ زیر بغل و پاهای کج و کوله، واقعاً به سختی راه می‌آمد. تنها هم بود. سریع نگاهم را چرخاندم، قبل از اینکه تصویرش به والدِ درونم مخابره شود و دوباره سرزنش کردن را شروع کند؛ برای خودم خواندم: «تو رستمِ تهمتنی، برو که خوب می‌روی...» https://eitaa.com/namakdooon
تولدت مبارک آقای جمهوری اسلامی 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷