#جنگینوشت
آخرش معلوم میشه
خلبان امریکاییه
به دوستاش پیام داده
حاژی یه جا پیدا کردم کباب میده همه ش گووووووشت. اما به قیمت فلافل چهارقرص. لامصب باقلوا ست تو دهن آب میشه. یه کمی هم شیرین میزنه اما ملالی نیست. اکیپ کنید بیایید.
این بدبختای آمریکایی هم پاشدن اومدن به هوای کباب؛ ولی اینجا دارن خر داغ میکنن...غیر از این هجوم این تعداد از هلیکوپتر و هواپیما برای پیدا کردن یه خلبان منطقی نیست.
https://eitaa.com/namakdooon
#جنگینوشت
آخرش معلوم میشه خلبان آمریکایی
یه لیوان دوغ خورده
دو روزه خوابه!
حاژی پاشو برو
نصف نیروی هوایی آمریکا رو به فنا دادی!
https://eitaa.com/namakdooon
ولی باز خدا رو شکر
بانوان وطنم
فقط به کلیت رنگ صورتی رضایت دادن ...
وگرنه
کل جنگ به فنا میرفت تا سید مجید نقطه زن فرق بین
صورت گلبهی
با صورت پوست پیازی
و صورتی چرک
صورتی کالباسی
صورتی مهدکودکی
صورتی بیمارستانی
و باقی صورتیها رو بفهمه!
#موشکصورتی
#جنگینوشت
نمکدون شعبه ایتا
ولی باز خدا رو شکر بانوان وطنم فقط به کلیت رنگ صورتی رضایت دادن ... وگرنه کل جنگ به فنا میرفت تا
کودک سالاری که هیچ
عصر
دخترسالاری
شده!
نمکدون شعبه ایتا
کودک سالاری که هیچ عصر دخترسالاری شده!
ولی
برا دختراتون کاپشن صورتی بخرید
موشک حرمت داره !
اینترنشنال گفته مردمی که میان خیابون
هر شب دو تومن میگیرن
از دو تومنهاتون سهم موکب فاطمیشو رو بدید
نمکدون شعبه ایتا
اینترنشنال گفته مردمی که میان خیابون هر شب دو تومن میگیرن از دو تومنهاتون سهم موکب فاطمیشو رو بدی
همین که جمهوری اسلامی از ساندیس دادن رسیده به شبی دو تومن
ینی پیشرفت
آیا این برای شما کافی نیست
عرق خارخاسک است ؟!😀
نمکدون شعبه ایتا
اینترنشنال گفته مردمی که میان خیابون هر شب دو تومن میگیرن از دو تومنهاتون سهم موکب فاطمیشو رو بدی
برای ادامه روند موکب ما مثل همیشه
پذیرای نذورات شما عزیزان هستیم...
اقلام مورد نیاز ما برای
حدود یک هفته شامل:
🔹️حداقل ۱۰ کیلو قند
🔹️حداقل دو بسته چایی
🔹️حداقل ۳۰۰ گرم چوب دارچین
🔹️حداقل ۱۰ کیلو خرما
🔹️حداقل هزار عدد لیوان یکبار مصرف
در صورتی که امکان تهیه هر کدوم از این اقلام رو داشتید، میتونید هر شب از ساعت ۸ تا ۱۰، به ما توی موکب گروه جهادی فرهنگی فاطمی شو، واقع در دور میدان شهید بروجردی تحویل بدید یا با ادمین هماهنگ کنید برای تحویل در مسجد امام حسن عسکری علیه السلام.
یا هر مقدار که در توانتون بود،
به شماره کارت زیر واریز کنید👇🏻
5054161015397841/سعید عباسی
تا به صلاحدید مخارج، خرجِ پذیرایی، تهیه پرچم و بنر، تهیه وسایل نقاشی و بازی کودکان و... بشه.
*روی شماره کارت بزنید کپی میشه
*ما هر شب پذیرای نذورات شما از جمله حلوا، لقمه، آش و کلا هر نذری که داشتید در موکب هستیم🙏🏻
@fatemiishoo
با مادرش اومده بود برای اجرای سرود تو مراسم گرامیداشت شهدای میناب.
از اون پسرهایی که قابلیت اینو دارن سرکوفت باشن، برای نصف پسرهای یک شهر و حتی شاید سرکوفت خوردن دخترها.
مودب، دلنشین، آقا منش.
از مادرش پرسیدم لابد این شبها، درگیر اجرا بودید تو تجمعات. مادرش گفت: بله!
گفتم: نترسیدید بزنن تجمعات رو!
گفت: وقتش که برسه فرشته مرگ سراغ آدم میاد فرقی نمیکنه کجا باشه!
از اینکه مرگ رو به صورت فرشته مجسم کرد لذت بردم.
از اون مامانایی بود که قابلیت تربیت تعداد زیادی پسر برای سرکوفت خوردن همه پسران یک کشور رو داشت.
و رقیب جدی برای نجم الدین شریعتی!
*خورشید یعنی پدر*
ردیف نشسته بودند روی صندلیهای تاشوی پشت کانتر اعلام اسامی شهدا. سیاهپوش هستند و عزادار. بعضیهاشان خم شده و خیره به زمین ماندهاند. چندتایی نجوا داشتند و آرام اشک میریختند. زن جوان در آغوش مردی مویه میکرد.
از صبح که به سالن انتظار خانواده شهدا آمده بودم این چندمین خانواده بود. در ردیف خانواده شهید، دخترک ریز نقش دو سالهای بود که نمیتوانست روی صندلی آرام بگیرد. اسمش ملیکا بود. خادمهایی که برای تسکین و آرام کردن خانوادهها حضور داشتند دخترک را بردند به اتاق بازی کودک تا برای مدتی از این فضا دور باشد.
دخترک هشت سالهای هم آنجا نشسته بود که سرش با بازی موبایلی گرم بود. او را هم دعوت میکنند. به محض اینکه دعوتش میکنند به اتاق کودک پرواز میکند. میروم سراغشان. شروع میکنیم به نقاشی. برایشان نقاشی گاو خشمگین میکشم. میخواهد حرفی بزند. چشمهایش را محکم فشار میدهد. فکر میکنم شاید میخواهد جلوی اشکهایش را بگیرد.
میگویمش: "مامان جان گریه کن راحت باش."
تند سر تکان میدهد و میگوید میخواهد نقاشی جنگل بکشد. اسمش محدثه است. خواهر ملیکاست و فرزند شهید. شماره تلفن مادرش را میپرسند. سریع جواب میدهد و بدون آنکه کسی حرفی زده باشد میگوید: «شماره تلفن بابامو بلد نیستم.»
مداد آبی را برمیدارد و محکم میکشد روی کاغذ.
آسمان را رنگ میکند. خورشید بزرگ وسط آسمان را با چهار ابر آبی پررنگ میپوشاند. دو و برش خواهرش ملیکا شیطنت ميکند. تا غفلت میکنیم از اتاق خارج میشود.
اما محدثه چسبیده به دفتر نقاشی. برای کاری از اتاق خارج میشوم. وقتی برمیگردم
نقاشی جنگل را تمام کرده است.
باید دنبال مصاحبه با خدام اتاق کودک باشم؛ اما توجهم به محدثه است که صبورانه ملیکای شلوغ کار را تحمل میکند. حس میکنم بزرگتر از یک دختر هشت ساله رفتار میکند. رفتاری حمایتگرانه از خواهر که از این فضا دور باشد و از مادر که سوگوار است و از خودش.
برایش مدل ابری را که دوست دارم طراحی میکنم.
تمرین میکنیم. توضیح میدهم. میخنداندمش.
میخندد. مدل خورشید مینیاتوری را نشانش میدهم. میکشد. ابر و خورشید را با هم برایش میکشم. چشمهایش را به هم فشار میدهد. میگوید غروب خورشید را دوست دارد. میگوید از پشت پنجره خانهشان قشنگترین غروبها را دیده. میگویم غروبهای دریا هم قشنگ هستند. ازش میخواهم طراحیاش کند.
خانواده میخواهند بروند. برای وداع میآیند دنبال بچهها. محدثه حتی سر برنمیگرداند.
میگوییم ملیکا را نبرید. حس میکنم محدثه هم تمایلی برای رفتن ندارد. چیزی نمیکشد که به حرف میآید و میگوید: "میخواهم بمانم ملیکا را نگه دارم."
ما ملیکا را با کلاغپر سرگرم میکنیم. محدثه دوباره کوه میکشد. پشت سر هم
دریا میکشد با موجهای منظم و آبی. غروب میکشد بدون هیچ خورشیدی. چشمهایش را فشار میدهد و میگوید نقاشیاش کامل شده.
خانوادهاش میآیند. مراسم وداع تمام شده. محدثه و ملیکا باید بروند.
محدثه را در آغوش میگیرم. میگویم مواظب خودت و خواهرت باش. محکم و استوار میماند نه انگار دختری هشت ساله باشد. چشمهایش را محکم فشار میدهد.
در چشمهایش نگاه میکنم. انگار خورشیدی در وجودش طلوع کرده باشد. یادم میآید خورشید در نقاشیهای کودک یعنی پدر.
*به قلم دختر وطن*
🇮🇷 همراه *بانوی فرهنگ* باشید🇮🇷
https://ble.ir/banooyefarhang_info