*خورشید یعنی پدر*
ردیف نشسته بودند روی صندلیهای تاشوی پشت کانتر اعلام اسامی شهدا. سیاهپوش هستند و عزادار. بعضیهاشان خم شده و خیره به زمین ماندهاند. چندتایی نجوا داشتند و آرام اشک میریختند. زن جوان در آغوش مردی مویه میکرد.
از صبح که به سالن انتظار خانواده شهدا آمده بودم این چندمین خانواده بود. در ردیف خانواده شهید، دخترک ریز نقش دو سالهای بود که نمیتوانست روی صندلی آرام بگیرد. اسمش ملیکا بود. خادمهایی که برای تسکین و آرام کردن خانوادهها حضور داشتند دخترک را بردند به اتاق بازی کودک تا برای مدتی از این فضا دور باشد.
دخترک هشت سالهای هم آنجا نشسته بود که سرش با بازی موبایلی گرم بود. او را هم دعوت میکنند. به محض اینکه دعوتش میکنند به اتاق کودک پرواز میکند. میروم سراغشان. شروع میکنیم به نقاشی. برایشان نقاشی گاو خشمگین میکشم. میخواهد حرفی بزند. چشمهایش را محکم فشار میدهد. فکر میکنم شاید میخواهد جلوی اشکهایش را بگیرد.
میگویمش: "مامان جان گریه کن راحت باش."
تند سر تکان میدهد و میگوید میخواهد نقاشی جنگل بکشد. اسمش محدثه است. خواهر ملیکاست و فرزند شهید. شماره تلفن مادرش را میپرسند. سریع جواب میدهد و بدون آنکه کسی حرفی زده باشد میگوید: «شماره تلفن بابامو بلد نیستم.»
مداد آبی را برمیدارد و محکم میکشد روی کاغذ.
آسمان را رنگ میکند. خورشید بزرگ وسط آسمان را با چهار ابر آبی پررنگ میپوشاند. دو و برش خواهرش ملیکا شیطنت ميکند. تا غفلت میکنیم از اتاق خارج میشود.
اما محدثه چسبیده به دفتر نقاشی. برای کاری از اتاق خارج میشوم. وقتی برمیگردم
نقاشی جنگل را تمام کرده است.
باید دنبال مصاحبه با خدام اتاق کودک باشم؛ اما توجهم به محدثه است که صبورانه ملیکای شلوغ کار را تحمل میکند. حس میکنم بزرگتر از یک دختر هشت ساله رفتار میکند. رفتاری حمایتگرانه از خواهر که از این فضا دور باشد و از مادر که سوگوار است و از خودش.
برایش مدل ابری را که دوست دارم طراحی میکنم.
تمرین میکنیم. توضیح میدهم. میخنداندمش.
میخندد. مدل خورشید مینیاتوری را نشانش میدهم. میکشد. ابر و خورشید را با هم برایش میکشم. چشمهایش را به هم فشار میدهد. میگوید غروب خورشید را دوست دارد. میگوید از پشت پنجره خانهشان قشنگترین غروبها را دیده. میگویم غروبهای دریا هم قشنگ هستند. ازش میخواهم طراحیاش کند.
خانواده میخواهند بروند. برای وداع میآیند دنبال بچهها. محدثه حتی سر برنمیگرداند.
میگوییم ملیکا را نبرید. حس میکنم محدثه هم تمایلی برای رفتن ندارد. چیزی نمیکشد که به حرف میآید و میگوید: "میخواهم بمانم ملیکا را نگه دارم."
ما ملیکا را با کلاغپر سرگرم میکنیم. محدثه دوباره کوه میکشد. پشت سر هم
دریا میکشد با موجهای منظم و آبی. غروب میکشد بدون هیچ خورشیدی. چشمهایش را فشار میدهد و میگوید نقاشیاش کامل شده.
خانوادهاش میآیند. مراسم وداع تمام شده. محدثه و ملیکا باید بروند.
محدثه را در آغوش میگیرم. میگویم مواظب خودت و خواهرت باش. محکم و استوار میماند نه انگار دختری هشت ساله باشد. چشمهایش را محکم فشار میدهد.
در چشمهایش نگاه میکنم. انگار خورشیدی در وجودش طلوع کرده باشد. یادم میآید خورشید در نقاشیهای کودک یعنی پدر.
*به قلم دختر وطن*
🇮🇷 همراه *بانوی فرهنگ* باشید🇮🇷
https://ble.ir/banooyefarhang_info
سلام و ارادت
ضمن تشکر از همراهی شما، فایل مجله «سقاخونه» به صورت رسمی منتشر شد و به این ترتیب انتشار در فضای مجازی بلامانع است.
🇮🇷🌸
https://haram.razavi.ir/content/26188
لینک دریافت فایل مجله:
https://cdnfile.razavi.ir/haram-pub/10/kbwtrnamh_nwrwz_1405_c5a28f3646.pdf
عملیات ناممکن
داستان طنزطوری
نشریه سقاخونه حرم مطهر رضوی
https://eitaa.com/namakdooon
یک لقمه استوری حلال
داستان طنز طوری
نشریه سقاخونه وابسته به حرم مطهر رضوی
https://eitaa.com/namakdooon
غرق لطف سلطانیم!
حرم مطهر رضوی
دعاگوی همه اعضای کانال که پستهای گاه و بیگاه رو سین میکنن...
و حتی فوروارد میکنن...
اصلا
برای همه اعضا حتی دو تا اکانت خودم
اونایی که بلاکن اما تو کانال موندن
و حتی حسابهای حذف شده ...
https://eitaa.com/namakdooon
میگه مناجاتهای ماه رمضونت خوب بود ادامه بده...
فقط فکر کنید به اینکه اون دنیا تو کارنامه اعمال تون به جای مناجات ابوحمزه ثمالی یا مناجات خمس عشر یا حتی مناجات خواجه عبدالله انصاری ...
مناجات سین رستمی در نمکدون اونم شعبه ایتا ثبت شده باشه...
جلو ملائک زشته..
به خاطر یک فوت باد کولر
سمیه رستمی
آفتاب سر ظهر کلافهاش کرده بود. مدتی بود که منتظر اتوبوس ایستاده بود. سعی کرد با تکان دادن پیرهنش کمی خودش را باد بزند و خنک بشود. قطره عرق از سر رویش سر خورد لای ریش تنکش و گم شد.
نگاهش چرخید به تاکسی زرد رنگ متوقف در کنار ایستگاه اتوبوس. گرما مجابش کرد کمی سر کیسه را شل کند و سوار تاکسی بشود.
از همانجا دید که زنی با کیف بچهای روی دوشش و دختر خردسالی که در آغوش داشت به سمت تاکسی میآمد. پاتند کرد زودتر از زن برسد به تاکسی و صندلی جلو را شکار کند. حوصله نداشت بنشیند صندلی عقب. مخصوصا در این گرما و بوی تند عرق مسافرها.
یک قدم زودتر از زن رسید به تاکسی و دید دست زن پیش دویده تا برسد به دستگیره در جلوی تاکسی. در را باز کرد و خودش نشست. دست زن روی هوا ماند.
زن هیچ اعتراضی نکرد. جای اعتراضی نمانده بود. کاملا واضح بود که قصد نداشت شکارش را دو دستی تقدیم زن کند.
روی صندلی جلو جا نگرفته بود که مرد درشت هیکلی از راه رسید. زن به سختی تقلا میکرد در عقب را باز کند و همزمان با کیف و بچهای که خواب بود، روی صندلی جاگیرشود. مردی که از راه رسیده بود به زن گفت:« اجازه بدید من زودتر سوار بشم. زن که هنوز معلق روی هوا بود، سر چرخاند و مرد را دید. به راننده که آمده بود تا سوار شود و حرکت کند، گفت: آقای راننده کرایه دو نفر رو حساب میکنم.
راننده خم شد. از پنجره سرش را داخل کشید و رو به او گفت: دایی! شوما برو عقب! این خانم با بچه بیاد جلو بشینه! اون آقا هم زودتر به خونهش برسه. علاف نشه تو این گرما.
برگشت به صندلی عقب نگاه کرد. تاکسی مسافر دیگری هم داشت که او ندیده بود . پسرک نوجوانی صندلی عقب کز کرده بود تا حداقل فضا را اشغال کند.
به راننده گفت: داداش اگه میخواستم عقب بشینم که نشسته بودم. لابد نمیشه که اینجا نشستم دیگه. راحت نیستم تو این گرما.
مرد درشت هیکل در عقب تاکسی را به روی زن بست. زیر لب غرغر کرد و پا پس کشید. راننده با قیافه عبوس و درهم سوار شد و سوییچ را چرخاند. چیزی زیرلب گفت شبیه بسم الله. ماشین با نالهای روشن شد و زوزهکشان به راه افتاد.
لم داد روی صندلی جلو و آرنجش را تکیه داد به در تاکسی . تلاش کرد قیافه بیتفاوتی بگیرد. در ذهنش اما دست و پا میزد خودش را تبرئه و بقیه را مجاب کند حق با او بوده.
همانطور که چشم دوخته بود به جلو توی دلش به راننده گفت: آخه به تو چه که کی جلو بشینه کی عقب ؟ کی جا بمونه کی بره؟ تو کرایهتو بگیر مرد حسابی!
جابهجا شد و خیره شد به تصویر خودش توی آینه بغل و فکر کرد: اصلا آدم باید زرنگ باشه. گلیم خودشو از آب بیرون بکشه. مثلا همین خانم میخواست زرنگ بازی دربیاره. با اون بچه و کیف که جای دو نفر رو میگیره ، باید کرایه دو نفر رو حساب کنه.
سرش را به علامت حرفهای خودش تأیید کرد و دوباره با خودش گفت: اون داداش گولاخمون اگه زودتر رسیده بود، جا نمیموند. اصلا همون بهتر که جا موند. وقتی قرار نیست آشنای من باشه که کرایهمو حساب کنه.
با حرص دست کشید به موهای وز و کم پشت سرش. هرچه از صبح کرایه اتوبوس پسانداز کرده بود؛ باید کرایه تاکسی میداد.
معتقد بود شرکت اتوبوسرانی بیشتر از حقش کرایه از مسافرها میگیرد. تازه کلی هم بابت مبلغی که مسافرها کارت اتوبوس را شارژ میکند و توی کارت بلااستفاده میماند، سود میکند. برای اینکه به اتوبوسرانی بدهکار نباشد سعی میکرد روی صندلی ننشیند.
از صبح تمام مسیرها را با اتوبوس رفته بود. معمولا از در عقب سوار و پیاده میشد تا راننده متوجه نشود او کارت نمیکشد. گاهی یکی دوتا ایستگاه جلوتر یا عقبتر پیاده شده بود تا در ازدحام مسافرها گم بشود. اعتقاد داشت قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود.
امروز هم کلی منتظر مانده بود تا شاید مثل دیروز آشنایی را ببیند و کرایهاش را با کلی شرمندگی ساختگی بیندازد گردن او.
صدای گریه دختر خردسال گفتگوی دورانیاش را قطع کرد. لابد بچه از گرما کلافه شده بود و مادرش نمیتوانست آرامش کند. راننده از آینه جلو به زن که بچه را تکان میداد تا آرام شود؛ نگاه کرد و گفت: تو این گرما بچه رو نیارید بیرون! گرما زده میشه طفلکی! زن با صدای خسته و درمانده گفت: بچه از دیشب مریض بود و حالش خوب نبود. دکتر هم ساعت ده میاد درمانگاه. تا نوبت ما بشه، شد سرظهر. بچه داشت از دست میرفت نمیشد منتظر بمونم تا پدرش برگرده.
راننده شیشهها را بالا کشید و یکی پیچهای جلوی داشبرد را چرخاند تا کولر ماشین با سر صدا روشن شود. دستش را جلوی مشبک دریچه کولر گرفت تا از جریان باد خیالش راحت باشد و بعد جوری دریچه را چرخاند که باد کولر بیشتر به صندلی عقب برسد و گفت: حالا داروهاشو گرفتین؟ زن که بچه را برده بود زیر چادر و شیرش میداد گفت: بله گرفتم.
https://eitaa.com/namakdooon
بیتوجه به گفتگوی راننده و زن، فکر کرد منطقی نیست چون زن کرایه دو نفر را حساب کرده؛ راننده از باد کولر سهمش را بیشتری بدهد.
دست برد سمت دریچه که رو به خودش بچرخاند، راننده غرید: دست نزن! بذار همونجوری بمونه!
دمغ شد. دستهایش را روی سینهاش در هم پیچید و در صندلی فرو رفت.
پسر نوجوان کمی خودش را جلو کشید و گفت: ببخشید آقای راننده کارتخوان دارید یا کارت به کارت کنم؟
راننده کارت خوان را از روی داشبرد برداشت و بدون اینکه به عقب برگردد از بالای شانهاش به سمت پسر جوان گرفت. پسر جوان پرسید: چقدر میشه؟ راننده گفت: ۱۱ تومن!
توی دلش غرولند کرد: ۱۱تومن! چه خبره؟!! تازه کولر کوفتیت هم که نفس نداره! کاش خاموشش میکردی. جون ماشین رو گرفته؛ نمیذاره ماشین گاز بخوره.
مسافر جوان کارت را کشید و داشت صدای دیک دیک کارتخوان را درمیآورد که زن به پسر گفت: لطفا این کارت رو بگیرید برا منم کارت بکشید. دستم بند بچه است.
نزدیک مقصد بودند که بالاخره
قژ قژهای کارتخوان و دینگ و دونگ پیامکهای بانک تمام شد. نوبت او بود که کارتخوان را بگیرد و کرایهاش را حساب کند. دلش میخواست کمی معطل کند؛ بلکه بالاخره کسی کرایهاش را حساب کند یا حداقل دیرتر از حسابش خرج کند.
پسر جوان کارتخوان را به سمتش گرفت. با حرص دستگاه را از دستش کشید و کارت را سُر داد روی درز دستگاه.
با حسرت نگاهش چرخید به ماشینهایی با سرعت از کنار آنها رد میشدند. ماشین مدل بالایی داشت ازشان جلو میزد. لابد باد کولرش خنکتر از این ابوقراضهای بود که لِکلِک کنان آنها را میکشید کف جاده.
ناخودآگاه چشمش افتاد به سرنشینان ماشین مدل بالا. مرد گولاخی که از تاکسی جامانده بود صندلی جلو لم داده بود. او توانست حرکت نسیم خنک کولر را روی موهای پیشانی مرد ببینند.
دندان قروچه کرد. دستگاه کارتخوان انگار که زبان درازی کرده باشد با صدای قژی؛ رسید را داد بیرون و کارتخوان را به راننده برگرداند.
رسید را از دستگاه پاره کرد. صدای قرچ پاره شدن رسید چندبار توی سرش طنین پیدا کرد. رسید را گذاشت توی جیب پیرهنش.
تا برسند توی دلش به همه بد و بیراه گفت همه را محاکمه کرد. دلش میخواست همهشان را جریمه کند. حسابی پکر شده بود. پیاده که شد رسید را از جیب پیراهن بیرون کشید که مطمئن شود این فقط یک کابوس هولناک است. چیزی که میدید را باور نمیکرد. رقم ثبت شده ۱۱۰هزارتومان بود.
https://eitaa.com/namakdooon
تا بالاخره دست و دلم به نوشتن طنز برود
میتوانید معرفی «کتاب نان داغ کباب» داغ را بخوانید .
https://dtnz.ir?p=330996
اگر بعد مطالعه این مطلب
هوس خواندن این کتاب به سرتان زد
طاقچه بینهایت داردش.
https://eitaa.com/namakdooon