میگه مناجاتهای ماه رمضونت خوب بود ادامه بده...
فقط فکر کنید به اینکه اون دنیا تو کارنامه اعمال تون به جای مناجات ابوحمزه ثمالی یا مناجات خمس عشر یا حتی مناجات خواجه عبدالله انصاری ...
مناجات سین رستمی در نمکدون اونم شعبه ایتا ثبت شده باشه...
جلو ملائک زشته..
به خاطر یک فوت باد کولر
سمیه رستمی
آفتاب سر ظهر کلافهاش کرده بود. مدتی بود که منتظر اتوبوس ایستاده بود. سعی کرد با تکان دادن پیرهنش کمی خودش را باد بزند و خنک بشود. قطره عرق از سر رویش سر خورد لای ریش تنکش و گم شد.
نگاهش چرخید به تاکسی زرد رنگ متوقف در کنار ایستگاه اتوبوس. گرما مجابش کرد کمی سر کیسه را شل کند و سوار تاکسی بشود.
از همانجا دید که زنی با کیف بچهای روی دوشش و دختر خردسالی که در آغوش داشت به سمت تاکسی میآمد. پاتند کرد زودتر از زن برسد به تاکسی و صندلی جلو را شکار کند. حوصله نداشت بنشیند صندلی عقب. مخصوصا در این گرما و بوی تند عرق مسافرها.
یک قدم زودتر از زن رسید به تاکسی و دید دست زن پیش دویده تا برسد به دستگیره در جلوی تاکسی. در را باز کرد و خودش نشست. دست زن روی هوا ماند.
زن هیچ اعتراضی نکرد. جای اعتراضی نمانده بود. کاملا واضح بود که قصد نداشت شکارش را دو دستی تقدیم زن کند.
روی صندلی جلو جا نگرفته بود که مرد درشت هیکلی از راه رسید. زن به سختی تقلا میکرد در عقب را باز کند و همزمان با کیف و بچهای که خواب بود، روی صندلی جاگیرشود. مردی که از راه رسیده بود به زن گفت:« اجازه بدید من زودتر سوار بشم. زن که هنوز معلق روی هوا بود، سر چرخاند و مرد را دید. به راننده که آمده بود تا سوار شود و حرکت کند، گفت: آقای راننده کرایه دو نفر رو حساب میکنم.
راننده خم شد. از پنجره سرش را داخل کشید و رو به او گفت: دایی! شوما برو عقب! این خانم با بچه بیاد جلو بشینه! اون آقا هم زودتر به خونهش برسه. علاف نشه تو این گرما.
برگشت به صندلی عقب نگاه کرد. تاکسی مسافر دیگری هم داشت که او ندیده بود . پسرک نوجوانی صندلی عقب کز کرده بود تا حداقل فضا را اشغال کند.
به راننده گفت: داداش اگه میخواستم عقب بشینم که نشسته بودم. لابد نمیشه که اینجا نشستم دیگه. راحت نیستم تو این گرما.
مرد درشت هیکل در عقب تاکسی را به روی زن بست. زیر لب غرغر کرد و پا پس کشید. راننده با قیافه عبوس و درهم سوار شد و سوییچ را چرخاند. چیزی زیرلب گفت شبیه بسم الله. ماشین با نالهای روشن شد و زوزهکشان به راه افتاد.
لم داد روی صندلی جلو و آرنجش را تکیه داد به در تاکسی . تلاش کرد قیافه بیتفاوتی بگیرد. در ذهنش اما دست و پا میزد خودش را تبرئه و بقیه را مجاب کند حق با او بوده.
همانطور که چشم دوخته بود به جلو توی دلش به راننده گفت: آخه به تو چه که کی جلو بشینه کی عقب ؟ کی جا بمونه کی بره؟ تو کرایهتو بگیر مرد حسابی!
جابهجا شد و خیره شد به تصویر خودش توی آینه بغل و فکر کرد: اصلا آدم باید زرنگ باشه. گلیم خودشو از آب بیرون بکشه. مثلا همین خانم میخواست زرنگ بازی دربیاره. با اون بچه و کیف که جای دو نفر رو میگیره ، باید کرایه دو نفر رو حساب کنه.
سرش را به علامت حرفهای خودش تأیید کرد و دوباره با خودش گفت: اون داداش گولاخمون اگه زودتر رسیده بود، جا نمیموند. اصلا همون بهتر که جا موند. وقتی قرار نیست آشنای من باشه که کرایهمو حساب کنه.
با حرص دست کشید به موهای وز و کم پشت سرش. هرچه از صبح کرایه اتوبوس پسانداز کرده بود؛ باید کرایه تاکسی میداد.
معتقد بود شرکت اتوبوسرانی بیشتر از حقش کرایه از مسافرها میگیرد. تازه کلی هم بابت مبلغی که مسافرها کارت اتوبوس را شارژ میکند و توی کارت بلااستفاده میماند، سود میکند. برای اینکه به اتوبوسرانی بدهکار نباشد سعی میکرد روی صندلی ننشیند.
از صبح تمام مسیرها را با اتوبوس رفته بود. معمولا از در عقب سوار و پیاده میشد تا راننده متوجه نشود او کارت نمیکشد. گاهی یکی دوتا ایستگاه جلوتر یا عقبتر پیاده شده بود تا در ازدحام مسافرها گم بشود. اعتقاد داشت قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود.
امروز هم کلی منتظر مانده بود تا شاید مثل دیروز آشنایی را ببیند و کرایهاش را با کلی شرمندگی ساختگی بیندازد گردن او.
صدای گریه دختر خردسال گفتگوی دورانیاش را قطع کرد. لابد بچه از گرما کلافه شده بود و مادرش نمیتوانست آرامش کند. راننده از آینه جلو به زن که بچه را تکان میداد تا آرام شود؛ نگاه کرد و گفت: تو این گرما بچه رو نیارید بیرون! گرما زده میشه طفلکی! زن با صدای خسته و درمانده گفت: بچه از دیشب مریض بود و حالش خوب نبود. دکتر هم ساعت ده میاد درمانگاه. تا نوبت ما بشه، شد سرظهر. بچه داشت از دست میرفت نمیشد منتظر بمونم تا پدرش برگرده.
راننده شیشهها را بالا کشید و یکی پیچهای جلوی داشبرد را چرخاند تا کولر ماشین با سر صدا روشن شود. دستش را جلوی مشبک دریچه کولر گرفت تا از جریان باد خیالش راحت باشد و بعد جوری دریچه را چرخاند که باد کولر بیشتر به صندلی عقب برسد و گفت: حالا داروهاشو گرفتین؟ زن که بچه را برده بود زیر چادر و شیرش میداد گفت: بله گرفتم.
https://eitaa.com/namakdooon
بیتوجه به گفتگوی راننده و زن، فکر کرد منطقی نیست چون زن کرایه دو نفر را حساب کرده؛ راننده از باد کولر سهمش را بیشتری بدهد.
دست برد سمت دریچه که رو به خودش بچرخاند، راننده غرید: دست نزن! بذار همونجوری بمونه!
دمغ شد. دستهایش را روی سینهاش در هم پیچید و در صندلی فرو رفت.
پسر نوجوان کمی خودش را جلو کشید و گفت: ببخشید آقای راننده کارتخوان دارید یا کارت به کارت کنم؟
راننده کارت خوان را از روی داشبرد برداشت و بدون اینکه به عقب برگردد از بالای شانهاش به سمت پسر جوان گرفت. پسر جوان پرسید: چقدر میشه؟ راننده گفت: ۱۱ تومن!
توی دلش غرولند کرد: ۱۱تومن! چه خبره؟!! تازه کولر کوفتیت هم که نفس نداره! کاش خاموشش میکردی. جون ماشین رو گرفته؛ نمیذاره ماشین گاز بخوره.
مسافر جوان کارت را کشید و داشت صدای دیک دیک کارتخوان را درمیآورد که زن به پسر گفت: لطفا این کارت رو بگیرید برا منم کارت بکشید. دستم بند بچه است.
نزدیک مقصد بودند که بالاخره
قژ قژهای کارتخوان و دینگ و دونگ پیامکهای بانک تمام شد. نوبت او بود که کارتخوان را بگیرد و کرایهاش را حساب کند. دلش میخواست کمی معطل کند؛ بلکه بالاخره کسی کرایهاش را حساب کند یا حداقل دیرتر از حسابش خرج کند.
پسر جوان کارتخوان را به سمتش گرفت. با حرص دستگاه را از دستش کشید و کارت را سُر داد روی درز دستگاه.
با حسرت نگاهش چرخید به ماشینهایی با سرعت از کنار آنها رد میشدند. ماشین مدل بالایی داشت ازشان جلو میزد. لابد باد کولرش خنکتر از این ابوقراضهای بود که لِکلِک کنان آنها را میکشید کف جاده.
ناخودآگاه چشمش افتاد به سرنشینان ماشین مدل بالا. مرد گولاخی که از تاکسی جامانده بود صندلی جلو لم داده بود. او توانست حرکت نسیم خنک کولر را روی موهای پیشانی مرد ببینند.
دندان قروچه کرد. دستگاه کارتخوان انگار که زبان درازی کرده باشد با صدای قژی؛ رسید را داد بیرون و کارتخوان را به راننده برگرداند.
رسید را از دستگاه پاره کرد. صدای قرچ پاره شدن رسید چندبار توی سرش طنین پیدا کرد. رسید را گذاشت توی جیب پیرهنش.
تا برسند توی دلش به همه بد و بیراه گفت همه را محاکمه کرد. دلش میخواست همهشان را جریمه کند. حسابی پکر شده بود. پیاده که شد رسید را از جیب پیراهن بیرون کشید که مطمئن شود این فقط یک کابوس هولناک است. چیزی که میدید را باور نمیکرد. رقم ثبت شده ۱۱۰هزارتومان بود.
https://eitaa.com/namakdooon
تا بالاخره دست و دلم به نوشتن طنز برود
میتوانید معرفی «کتاب نان داغ کباب» داغ را بخوانید .
https://dtnz.ir?p=330996
اگر بعد مطالعه این مطلب
هوس خواندن این کتاب به سرتان زد
طاقچه بینهایت داردش.
https://eitaa.com/namakdooon
آرایه تشخیص و جانبخشی و جادوی آدم حساب کردن اشیا
سمیه رستمی
منتشر شده در دفتر طنز
https://dtnz.ir?p=331068
روز عیدی براتون متن طنز موجود کردیم ...
اینجا بخونید
https://dtnz.ir?p=331216
تا آتش بس نقض نشده بخون که از دهن میوفته!
https://eitaa.com/namakdooon
دمپایی به مثابه موشک
نویسنده: سمیه رستمی
شکی نیست از هر چیزی که «پرژک» شامپویش را تولید کرده؛ «ایرانخودرو» وانتش را؛ صنایع نظامیمان موشکش را موجود کردهاند.
اما رازی که حتی رانندههای خطوط اطراف وزارت دفاع هم از آن بیاطلاعاند، نسخه اصلی چیزی است که موشکهای نقطهزن باتوجه به آن کپیبرداری شدهاند.
دمپایی به مثابه موشک
این الگو دمپاییهای پلاستیکی است که در زمینه تربیتی تاریخچه طولانی و انکارناپذیری در خانههای ایرانی دارد. از جمله:
دمپاییهای قدیمی جلوبسته: این نوع، مخصوصاً با کفه سنگین تزریقیاش را میتوان با کلاشینکف معادل کرد. برد مؤثر این دمپایی تا جایی است که در دیدرس باشد؛ اگر هم نبود، ملالی نیست، کور میزند!
قدرت تخریب در حد «اوف بابا» و ضریب خطایش در مقیاس «حرفشم نزن» قابل محاسبه است. کارشناسان نظامی اذعان دارند که موشکهای بالستیک با سرِ سنگین جنگی از این نوع دمپایی الگو گرفتهاند. صدای حین اصابت: «شاپالاق» گزارش شده است.
دمپاییهای پلاستیکی معمولی: در رده نظامی، چیزی شبیه نارنجک دستی است؛ میانبرد، خیلی که قَسمش بدهند و نازش را بکشند، ۵ متر! از لحاظ آیرودینامیکی هنگام شلیک تاب برمیدارد و ضریب خطا در نقطه اصابت را بالا میبرد.
قدرت تخریب این سلاح با برد آن رابطه مستقیم داشته و در جنگهای تنبهتن امکان کشندگی دارد. البته نسخه ارتقا یافته آن، دمپایی لاانگشتی است که ضریب خطایش کم شده، اما همچنان قدرت تخریبش باتوجهبه مواد ساخته شده (که بازیافتی باشد یا یکراست از پتروشیمی استحصال شده) قابل مناقشه است.
صدای حین اصابت با برد مفید و مؤثر: «شِلِپ»؛ وگرنه «شِپ» یا حتی «تِپ» شنیده میشود که یعنی به خیر گذشته و به هدف نخورده است.
اگر محل مسلحسازی این نوع از دمپاییهای پلاستیکی، گلاب به رویتان، دستشویی باشد، خیس خواهد بود و در رده سلاحهای «بیولوژیک و شیمیایی» محسوب میشود.
هدف میتواند به دلیل نقض قوانین جنگ به کنوانسیونها و نهادهای بینالمللی از کاربر و پرتابکننده موشک جهت دریافت غرامت، شکایت کند.
البته این دمپاییها بیشتر برای امحای سوسک فاضلاب کاربرد دارد و ما از همینجا هرگونه استفاده این سلاح برای اهداف انسانی را شدیداً و قویاً محکوم میکنیم؛ اگرچه بارها و بارها ماهیت هدف مزبور به فرزندان حیوانات اهلی و وحشی نسبت داده شده باشد.
صدای حین اصابت این دمپاییها «شاتالاق» است و لازم به ذکر است خطر این سلاح برای کاربرش هنگام مسلحسازی، به دلیل احتمال شدید پارگی تسمه تایم، بیشتر از خود هدف خواهد بود. بعضی از کارشناسان نظامی، این موشک فجر ۱ را هم به این دمپایی نسبت میدهند.
دمپاییهای پولیشی عروسکی، مخصوصاً با رنگ صورتی:
با پیشرفت علم و اداهای بشر، دمپاییها هم دچار تحول و تغییر شدهاند، اما همچنان الگوی مناسبی برای تسلیحات موشکی محسوب میشوند. این دمپاییها در دو سبک موجود هستند:
سبک اول: معادل موشکهای کروز هستند. رویه «گوگولیمگولی» آن باعث میشود نوعی سلاح «پنهانکار» محسوب شود. اصلاً به مخیلهٔ فرد هدفگذاری شده خطور نمیکند،
قدرت تخریب و نفوذ یا حتی نقطهزنی آن چقدر است؛ اما در زیر آن رویه نرم و لطیف، کفی سنگینی نهفته است. صدای حین اصابت این دمپایی «طاق» یا «تالاپ» است.
سبک دوم دمپاییهای پولیشی: نوع دیگر این دمپایی، زیره سَبکی دارد و کاربرد اخطار و هشدار را دارد. معادل گلوله مشقی؛ تخریب ندارد، اما هشدار قطعی است و در صورت عدم توجه به این هشدار، عواقب بعدی متوجه خودِ هدفِ نفهم خواهد بود. در واقع، هدف باید بداند شلیک بعدی، دمپایی چرمی با پاشنه چوبی است.
دمپاییهای چرمی با پاشنه چوبی: اغلب در مجالس خاص مورد استفاده قرار میگیرد. اصابتش قطعی بوده و از میزان تخریبش همینقدر بگوییم که فرد مورد هدف دیگر آن آدم سابق نمیشود؛ چون انهدام کامل در حد صاف کردن و ماقبل خلق شدن صورت میگیرد. صدای حین اصابت «چاپاتالاق» است. هایپرسونیکها به این دمپایی میگویند: «جد بزرگ!»
در آخر باید توجه داشت که همهٔ این موشکها از لانچر، یا همان سامانه دوشپرتاب دوحالته (ساکن و متحرک) پرتاب میشود؛ یعنی مادرِ خانه
قشنگ «یه سیاه کبودتون میکنم اگر وعدههای توافق نقد نشه» خاصی تو پیام رهبری هست!