eitaa logo
نمکدون شعبه ایتا
264 دنبال‌کننده
230 عکس
37 ویدیو
2 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
روز عیدی براتون متن طنز موجود کردیم ... اینجا بخونید https://dtnz.ir?p=331216 تا آتش بس نقض نشده بخون که از دهن میوفته! https://eitaa.com/namakdooon
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دمپایی به مثابه موشک نویسنده: سمیه رستمی شکی نیست از هر چیزی که «پرژک» شامپویش را تولید کرده؛ «ایران‌خودرو» وانتش را؛ صنایع نظامی‌مان موشکش را موجود کرده‌اند. اما رازی که حتی راننده‌های خطوط اطراف وزارت دفاع هم از آن بی‌اطلاع‌اند، نسخه اصلی چیزی است که موشک‌های نقطه‌زن باتوجه‌ به آن کپی‌برداری شده‌اند. دمپایی به مثابه موشک این الگو دمپایی‌های پلاستیکی است که در زمینه تربیتی تاریخچه طولانی و انکارناپذیری در خانه‌های ایرانی دارد. از جمله:
دمپایی‌های قدیمی جلوبسته: این نوع، مخصوصاً با کفه سنگین تزریقی‌اش را می‌توان با کلاشینکف معادل کرد. برد مؤثر این دمپایی تا جایی است که در دیدرس باشد؛ اگر هم نبود، ملالی نیست، کور می‌زند! قدرت تخریب در حد «اوف بابا» و ضریب خطایش در مقیاس «حرفشم نزن» قابل محاسبه است. کارشناسان نظامی اذعان دارند که موشک‌های بالستیک با سرِ سنگین جنگی از این نوع دمپایی الگو گرفته‌اند. صدای حین اصابت: «شاپالاق» گزارش شده است. دمپایی‌های پلاستیکی معمولی: در رده نظامی، چیزی شبیه نارنجک دستی است؛ میان‌برد، خیلی که قَسمش بدهند و نازش را بکشند، ۵ متر! از لحاظ آیرودینامیکی هنگام شلیک تاب برمی‌دارد و ضریب خطا در نقطه اصابت را بالا می‌برد. قدرت تخریب این سلاح با برد آن رابطه مستقیم داشته و در جنگ‌های تن‌به‌تن امکان کشندگی دارد. البته نسخه ارتقا یافته آن، دمپایی لاانگشتی است که ضریب خطایش کم شده، اما همچنان قدرت تخریبش باتوجه‌به مواد ساخته شده (که بازیافتی باشد یا یک‌راست از پتروشیمی استحصال شده) قابل مناقشه است. صدای حین اصابت با برد مفید و مؤثر: «شِلِپ»؛ وگرنه «شِپ» یا حتی «تِپ» شنیده می‌شود که یعنی به خیر گذشته و به هدف نخورده است. اگر محل مسلح‌سازی این نوع از دمپایی‌های پلاستیکی، گلاب به رویتان، دستشویی باشد، خیس خواهد بود و در رده سلاح‌های «بیولوژیک و شیمیایی» محسوب می‌شود. هدف می‌تواند به دلیل نقض قوانین جنگ به کنوانسیون‌ها و نهادهای بین‌المللی از کاربر و پرتاب‌کننده موشک جهت دریافت غرامت، شکایت کند. البته این دمپایی‌ها بیشتر برای امحای سوسک فاضلاب کاربرد دارد و ما از همین‌جا هرگونه استفاده این سلاح برای اهداف انسانی را شدیداً و قویاً محکوم می‌کنیم؛ اگرچه بارها و بارها ماهیت هدف مزبور به فرزندان حیوانات اهلی و وحشی نسبت داده شده باشد. صدای حین اصابت این دمپایی‌ها «شاتالاق» است و لازم به ذکر است خطر این سلاح برای کاربرش هنگام مسلح‌سازی، به دلیل احتمال شدید پارگی تسمه تایم، بیشتر از خود هدف خواهد بود. بعضی از کارشناسان نظامی، این موشک فجر ۱ را هم به این دمپایی نسبت می‌دهند. دمپایی‌های پولیشی عروسکی، مخصوصاً با رنگ صورتی: با پیشرفت علم و اداهای بشر، دمپایی‌ها هم دچار تحول و تغییر شده‌اند، اما همچنان الگوی مناسبی برای تسلیحات موشکی محسوب می‌شوند. این دمپایی‌ها در دو سبک موجود هستند: سبک اول: معادل موشک‌های کروز هستند. رویه «گوگولی‌مگولی» آن باعث می‌شود نوعی سلاح «پنهان‌کار» محسوب شود. اصلاً به مخیلهٔ فرد هدف‌گذاری شده خطور نمی‌کند، قدرت تخریب و نفوذ یا حتی نقطه‌زنی آن چقدر است؛ اما در زیر آن رویه نرم و لطیف، کفی سنگینی نهفته است. صدای حین اصابت این دمپایی «طاق» یا «تالاپ» است. سبک دوم دمپایی‌های پولیشی: نوع دیگر این دمپایی، زیره سَبکی دارد و کاربرد اخطار و هشدار را دارد. معادل گلوله مشقی؛ تخریب ندارد، اما هشدار قطعی است و در صورت عدم توجه به این هشدار، عواقب بعدی متوجه خودِ هدفِ نفهم خواهد بود. در واقع، هدف باید بداند شلیک بعدی، دمپایی چرمی با پاشنه چوبی است. دمپایی‌های چرمی با پاشنه چوبی: اغلب در مجالس خاص مورد استفاده قرار می‌گیرد. اصابتش قطعی بوده و از میزان تخریبش همین‌قدر بگوییم که فرد مورد هدف دیگر آن آدم سابق نمی‌شود؛ چون انهدام کامل در حد صاف کردن و ماقبل خلق شدن صورت می‌گیرد. صدای حین اصابت «چاپاتالاق» است. هایپرسونیک‌ها به این دمپایی می‌گویند: «جد بزرگ!» در آخر باید توجه داشت که همهٔ این موشک‌ها از لانچر، یا همان سامانه دوش‌پرتاب دوحالته (ساکن و متحرک) پرتاب می‌شود؛ یعنی مادرِ خانه
قشنگ «یه سیاه کبودتون میکنم اگر وعده‌های توافق نقد نشه» خاصی تو پیام رهبری هست!
عادی بودن غیر عادی است. نویسنده سمیه رستمی منتشر شده در نشریه پیام زن خرداد ۴۰۵ این داستان برگرفته یک ماجرای واقعی است ولی خدا شاهده اسم‌ها الکی است و البته با اندکی تغییر و نمک و...اغراق و... https://eitaa.com/namakdooon
نمکدون شعبه ایتا
عادی بودن غیر عادی است. نویسنده سمیه رستمی منتشر شده در نشریه پیام زن خرداد ۴۰۵ این داستان برگرفت
عادی بودن غیرعادی است سمیه رستمی می‌روم سر پست. چهارچشمی خیره می‌شوم به اطراف. آرام و تحت کنترل است. هیچ رفت‌وآمد و خودروی مشکوکی نیست. این آرامش تا شروع کلاس‌های مجازی پسرها ادامه دارد. به‌محض شروع کلاس‌هایشان غرغرشان بلند می‌شود: «این کلیپ دانلود نمی‌شه مامان؟ مامان نمی‌فهمم معلممون چی میگه؟» چشمم می‌خورد به پژوی سفید شیشه دودی. چرا دوباره آمد؟ خانه‌های پشت ساختمانمان ساخته نشده و هر روز ماشین‌ها با خیال واردشدن به خیابان کناری تا ته کوچه می‌آیند و به بن‌بست می‌خورند. حس می‌کنم سر تنگه هرمز ایستاده‌ام و دورزدن کشتی‌ها را رصد می‌کنم. خندان که ساکن آپارتمان روبروست می‌گفت: باید بیشتر دقت کنیم؛ چون آقای شعاعی که طبقه دوم ساختمان شماست احتمالاً نخبه‌ یا دانشمند باشد. دستگاه عجیبی توی تراسش دارد که گفته برای دریافت مستندهای علمی شبکه‌های خارجی است. منتظرم این پژو هم سروته کند؛ اما پارک می‌کند. اگر پنجره‌مان قابلیت زوم داشت تا پلاکش را واضح ببینم، قطعاً آن اتفاق نمی‌افتاد. هر جور چرتکه می‌اندازم من و خندان بی‌تقصیریم. از بس شنیده بودیم باید هر چیز مشکوکی را گزارش بدهیم آن اتفاق افتاد. آن روز هم داشتم کوچه پشتی را دید می‌زدم. پژوی سفید شیشه دودی از صبح آنجا پارک کرده بود. تا اینجایش مشکوک نبود؛ اما راننده‌اش تمام مدت توی ماشین نشسته و کمی شیشه را پایین کشیده بود. چند روزی می‌شد که مثل کارمندی وظیفه‌شناس می‌آمد و تا غروب می‌ماند. چشمم به راننده بود که دیدم خندان پرده پنجره را مثل روسری روی سرش انداخته و از پنجره خم شد. ماشین را نگاه کرد. هنوز برنگشته بود داخل که گوشی‌ام زنگ خورد. خندان بود. هر روز از اطلاعات محرمانه جنگ باخبرم می‌کرد. منبعش یکی از فامیل‌هایش بود که به اطلاعات دسترسی داشت. خندان به «نمی‌دانم! اطلاعی ندارم» اعتقاد نداشت. انگشتم گزینه اتصال را لمس نکرده بود که صدای هیجان‌زده خندان را شنیدم:« دیدیش؟ ماشین سفیده مشکوکه! داره ساختمونتونو نگاه می‌کنه. می‌دونی که آدم مهمی طبقه دوم ساختمون شماست. با صدای آرام ادامه می‌دهد: اسم نمی‌برم. دشمن تلفنهامونو شنود میکنه. » به ماشین سفید خیره شدم و گفتم: « به شماره‌هایی که اعلام‌کردن اطلاع بدیم»! خندان با دلخوری گفت: «زنگ زدم میگن باید شماره پلاک بگم. می‌ترسم خودمم برم ببینم. میفهمه یکی از کوچه ما اطلاع داده. میشه زحمت بکشی بری؟ کسی به شما شک نمی‌کنه.» حس می‌کنم یکی مشت زده باشد توی دلم. دنبال بهانه‌ای برای پیچاندنش گشتم. با تته‌پته گفتم:« از کجا معلوم نفوذیه؟ شاید معلمه تو خونه نمی‌تونه کلاس مجازی برگزار کنه می‌آد اینجا. اصلاً بهش نمیاد جاسوس باشه. تو فیلم‌ها برای این‌جور کارها هی ماشین و افراد رو تغییر میدن...» خندان که انگار علاوه بر رصد کوچه، آیین‌نامه جاسوس‌ها را هم نوشته باشد گفت: «وقتی تو اینو میدونی پس عوض‌شدن ماشین‌ها برات شک‌برانگیزه. پس جاسوس جوری عمل می‌کنه فکر کنی جاسوس نیست؛ چون یه نفر و یه ماشین ثابته. گاهی عادی بودنه که غیرعادیه.» کلافه گفتم: «ولی این کارها مردونه اس‍...» جملها‌ام تمام نشده بود که خندان با لحنی حماسی گفت:« دفاع از وطن زن و مرد نمی‌شناسه...» رگ میهن‌پرستی و حتی «کوچه‌پشتی‌پرستی‌ام» جنبیدنش گرفت. گفتم:« اگه جاسوس باشه اسلحه داره! دست‌خالی چیکارکنم؟» خندان سکوت کرد. خوشحال شدم که بی‌خیال مأموریت شده ولی گفت:« عادی رفتار کنی شک نمی‌کنه! محض احتیاط چوب پرچمتون رو ببر. » گفتم:« چوب پرچم!؟ دست خانمی که دوروبر ماشین می‌پلکه عادیه؟! اگه اسلحه داشته باشه سپر هم ببرم بی‌فایده است». خندان گفت: «توکل به خدا.» جنبیدن رگ وطن‌پرستی و اصرار خندان مجبورم کرد بروم با پژوی سفید شیشه دودی چشم در چشم بشوم. تماس را قطع می‌کنم دور و برم را نگاه کردم تا چیزی مناسب دفاع از خودم پیداکنم. چشمم افتاد به مگس‌کش پلاستیکی زیر کابینت. ذهنم روشن شد مثل نورافشانی. اسپری حشره‌کش را می‌برم! تاریخ مصرف اسپری حشره‌کشمان گذشته بود. اگر برای حشره‌ها بی‌ضرر بود لابد آدم‌ها را مسموم می‌کرد. تا لباس بپوشم سناریویی آماده کردم که بتوانم جلو بروم و با راننده صحبت کنم. وانمود کنم؛ مثلاً گم شده‌ام. مثلاً دنبال خیابان ایمان می‌گردم. گزینه خوبی بود؛ چون خیابان شهید ایمانی سه چهار ایستگاه پایین‌تر بود و مردم این دو خیابان را اشتباه می‌گرفتند. بهتر است از زمین خاکی انتهای کوچه‌مان بروم که روبرویش باشم و زمان برای حفظ‌کردن پلاک داشته باشم. باید چند باری به گوشی نگاه کنم چندبار هم به اطراف که یعنی دارم آدرس را با تابلوی خیابان تطبیق می‌دهم. توی ماشینش را هم ببینم؛ ولی از کجا بفهمم ابزار جاسوسی است یا نه؟ باید با دقت ببینمشان اگر زنده ماندم به مأمورهای امنیتی آمارش را بدهم.
نمکدون شعبه ایتا
عادی بودن غیر عادی است. نویسنده سمیه رستمی منتشر شده در نشریه پیام زن خرداد ۴۰۵ این داستان برگرفت
رفتم اتاق پسرها تا برای آخرین بار مادری که دو دقیقه مانده به شهادتش را ببینند. تا بعد‌ها بگویند خودش می‌دونست برنمی‌گرده! پسرها سرشان توی گوشی و لپ‌تاپ بود. گفتم: «میرم بیرون. زود برمی‌گردم. »حسین گفت: «هووم.» یاسر همان هوم را هم نمی‌گوید. اسپری را گذاشتم توی کیفم. درپوشش را برداشتم. انگار اسلحه را از ضامن خارج کرده باشم. حس اپراتور لانچر دارم. چند دقیقه بعد طبق سناریو پیش رفته‌ام و به ماشین نزدیک شدم. قلبم از ترس چسبیده به سقف دهانم. سعی کردم خیره به ماشین نگاه نکنم؛ ولی پلاک را حفظ کردم. تکرارش کردم: شانزده. چهارصد و هشتاد و پنج. سه قدم مانده به خودرو؛ راننده پیاده شد. بدنش را کش و قوسی داد. سعی کردم به خودم مسلط باشم. مرد جوان آراسته‌ای بود. سلام کردم و پرسیدم خیابون ایمانی کجاست؟ کله‌ کشیدم داخل ماشین را ببینم؛ اما جلوی پنجره خودرو ایستاده بود. مرد مودبانه جواب داد و گفت: «خیابان ایمان یا ایمانی ؟ خیابان ایمان بالاتره. همونجا که وانت پارک کرده.» تیرم به سنگ خورده بود. تشکر کردم و به سمتی که اشاره کرد، راه افتادم. هر لحظه منتظر بودم داغی گلوله‌ای سربی را توی بدنم حس کنم. داخل خیابان ایمان که پیچیدم خندان زنگ زد و گفت: «دیدی چه دستپاچه بود؟ تا دیدت پیاده شد. باید خودمون دست‌به‌کار بشیم. می‌ترسم از دستمون فرار کنه. می‌ریزیم سرش کت‌بسته تحویلش می‌دیم. برگرد بگیرش به حرف. منم با تابه چدنی از پشت می‌زنمش.» گفتم: «نکشیش.» خندان گفت: «نقطه‌زن عمل می‌کنم. می‌زنم تو دست‌وپاش.» با ترس بیشتری برگشتم. راننده به ماشینش تکیه داده بود و آب می‌خورد. جلو رفتم و گفتم:«فکر کنم اشتباه اومدم. گفتید خیابان ایمانی کجاست؟» مرد مسیر را توضیح ‌داد. خیلی نرم چرخیدم جوری که مجبور شد برای جواب‌دادن پشت به در خانه خندان بایستد. دستم روی فشاری اسپری بود تا اگر لازم شد سریع وارد عمل بشوم. توی دلم گفتم حیف تو نیست جاسوس شدی؟ سعی کردم به خندان که پاورچین از پشت سر مرد نزدیک می‌شد نگاه نکنم و فقط سر تکان بدهم. «دالانگ». از جا پریدم. صدای تابه بود که از دست خندان افتاده بود. مرد نیم‌چرخی زد به سمت خندان. دستپاچه اسپری را درآوردم و پاشیدم توی صورتش. با دست چشم‌هایش را پوشاند. خندان با سرعتی باورنکردنی تابه را برداشت و کوبید به بازوی مرد. انگار از کاری بودن ضربه‌اش مطمئن نبود. تابه را بالا برد. مرد از درد کاملاً خم شده بود که تابه با شدت روی سرش فرود آمد. او حتی فرصت نکرد فریاد بزند. بیهوش زمین افتاد. تماسم با پلیس تمام نشده که خندان کارت شناسایی مرد را نشانم داد و با پوزخندی گفت:« جعلیه. جناب سروان فدایی...»روزهای بعد پژوی سفید نیامد. شاید؛ چون مأمورها آمدند و آقای شعاعی را دستبند زدند و با دیش تحقیقات علمی‌اش بردند. صدای گوشی بلند می‌شود. خندان است. سلام نکرده می‌گوید:« کی بریم عیادت سروان فدایی؟ راستی شنیدی این طرفا جاسوس گرفتن؟!» به پژوی سفید که دنده‌عقب گرفته، نگاه می‌کنم میگویم: «نمی‌دانم! اطلاعی ندارم.»
فقط ۱۵۰۰ قرص نان نیاز داریم! تازه این کمترین چیزیه که میتونیم واسه مهمان ها فراهم کنیم... نمیگم هیچ ارگانی کمک نمیکنه شهرداری، سپاه، خیلی از ارگان ها اومدن وسط... ولی مگه میشه ۲۰ میلیون نفر رو تنها با ارگان های دولتی مدیریت کرد؟! مگه میشه بدون اینکه ما مردم بیایم پای کار، میزبانی خوبی از میهمان‌ها صورت بگیره؟! ما بچه شیعه ها تجربه اربعین رو داریم :) میدونیم هر کی هر چی داره بیاره وسط یعنی چی... 🔺️حالا وقتشه درس پس بدیم🔺️
6037998187443535
/ یاری شماره تماس: ۰۹۱۹۷۷۱۲۴۴۹ @fatemiishoo
اسکار صرفه جویی در انرژی رو باید بدن به اونایی که یه ماش انرژی هم برای فهمیدن صرف نمیکنن حاژی یه بار تفننی سعی کن بفهمی شاید خوشت اومد
سلام یه مدت نبودم اما براتون مطالب جدید موجود کردم 🙄 (به سبک ادمین کانالهای فروش از شیر مرغ تا جون آدمیزاد) همیشه برای نوشتن روایت گارد داشته و خواهم داشت اما از هفته قبل پیغام پسغامها برای دعوت به روایت‌نویسی مجابم کرد تفننی چند کام از روایت‌نویسی هم بگیرم امیدوارم معتادش نشوم. جهان‌زیستم را اینطور انتخاب کرده‌ام که هر چه بی‌ضرر است به توشه تجربه زیسته‌ام الصاق کنم و از این دست حرفهای مزخرف نویسنده‌های چیزکی بینی و بین الله داشتن این کارت خبرنگاری قلقلکم داد حتی اگر اعتبار یک هفته‌ای داشته باشد و به هیچ کار نیاید.